دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
گر گشاید به عیب دیده کاژ
چه زمترا زند بر این هر ژاژ
به عقیده من هیج چیز مسخره تر ، مضحک تر و در عین حال بی بنیه تر از این نیست که
یک مرد گنده قامبال با یک تیشرت سرمه ای و کت لیمویی رنگ تبلیغ قابلمه تفلون رو بکنه و به کدبانوهای پشت تلویزیون آموزش طبخ ماهی را در این تابه ها بده.  آشپز ندارید آقا جان بدین لباس سر آشپز بپوشه خب چه کاریه .. چه طراحی مسخره ای هست که تو سیستم شما حاکمه ..
اه

پی نوشت :
وقتی مینویسم هیچ چیزی سر جای خودش نیست .. پا منبری ها بلند سه بار بگویند نیست نیست نیست !
فی الحال کتاب پنجاه نوع های فوری گوهریان بر سر نهاده و هم صدا با من بلند بگویید الغوث الغوث الغوث ....


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1398/08/20 توسط دل آرام
شنیده ام که در افشانی ها نموده اند به اصطاح فرزانگان نظام
و بماند که مرا به خنده ای ته دلی مهمان کردند و گفتم خدایش بیامرزد که فرمود فتنه از چی چی خیزد و اینجور تمثل و مثل دیگه .. بگذریم خیلی هم غور نمودن درش واجب الوجود هم نیست مارا چه به زبان سرخ اصلن!
لاکن  سپاس بر خداوندگاری که  تقدیر و تعظیمش بر بندگان واجب و منت همان خدایی را که زن را موجبات دور همی دولتمردان باطل و بی هویت نمود
تو گویی که این نرم تن هماره ازدواجش موجب محنت است و لیک این محنت بر بندگان و مریدان ره شهوت بس پسندیده و مقبول درگاه خدایانشان !
و چون به طلاق اندرش نیز مزید رحمت که این مریدان هیزه العین درگاه .... را فرصت و مجالی برای استشمام چند و چندین رایحه از گلهای برین قدرت پوچشان !
لیک هر لنگه کفشی بر سر چنین نرینه گان مضر بر حیاتشان بوده و چون مکرر فرود آید موجبات ممات .
پس در هر لنگه کفشی دو ضربت نهان و بر هر ضربت نیز آخی واجب !


پی نوشت :

گرفتی که چی گفتم ؟ بزن زنگو .....



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1398/08/17 توسط دل آرام

 دیری ست که از روی دل آرام تو دوریم
 محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم


 تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم 
 هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم

 


 خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ 
باطل به امید سحری زین شب گوریم


 زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم


 گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست 
 زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم


 با همت والا که برد منت فردوس ؟
از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم


 او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست 
 ماییم که در پای وی افتاده چو موریم


 آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست 
 ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم

 

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1398/08/16 توسط دل آرام
دست در پوستین انزوا فرو میبری و کوشش میکنی که دیگر ننویسی ...آخر که چه اصلا؟ داری تعداد پلک هایی را میشماری که برایشان انرژی صرف میکنی تا ببینی و بی تفاوت رد شوی. پریروز رفته بودیم سر خاک انچه توجه من رو به خودش جلب کرد نحوه نگارش تاریخ تولد و فوت بود. اینکه هرکس عزیزی روکه از دست میدهد به هر شکلی دوست دارد آن را توصیف کند بلکم اطرافیان اندکی از احساس درونش را لمس کنند.. بماند که برخی افراد هم آنگونه بی تکلف و ساده اند که بیان احساس شان هم هماره ساده است.همانگونه که از این عناوین عکس میگرفتم و در هر فلش خوردن پلکی میزدم به اوج وقاحت هستی ریشخندی تحویل میدادم و او هم در عوض دل سوزه ای عجیب عودت میداد ..
 نمیدانم چرا هیچوقت گورستان را دوست نداشتم.مگر همین جایی که زندگی میکنم حیات زنده و حال من نیست ؟ مگر اینجایی که وبلاگش نام نهاد ه ام خانه مجازی من نیست ؟.. چرا حیات حال را پذیرفته و حیات مجازی رو گردن میگیرم اما
به حیات ابدی که میرسد حسی مبهم درونم شعله ور میشود .قبلش این رو عنوان کنم که به هیچ روی از مرگ نمی هراسم. و فقط بیماری هست که مرا میترساند . اینکه انجام کوچکترین کار شخصی بشود بزرگترین آرزوی قلبت !به قول حضرت مولانا " از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد وز طعنه چر ا ترسم چون او سپرم آمد الصاق کنم گفته زنده یاد پناهی رو که گفت من از مرگ نمیترسم من از دیدن دوباره آدمها میترسم.که خب خدا رو شکر من دلارام بیشتر با تناسخ حال میکنم و انتظار دارم حضرت بعد حساب کتاب امورات اینجانب جایی درسواحل آلگاروه رزرو بفرمایند البته البته و باز البته اگر از شانس بسیار خرسند و خاله زیبایمان در روند بعدی زندگی ، جای سومالی  افغانستان و... با کشورهای اروپایی و جزایری اینچنین عوض نشود!

بعد نوشت : ماحصل پلک زدنهای سر خاکی!
طلوع دل انگیز - غروب غم انگیز
آفریده _ آرمیده
بهار _ خزان
آغاز قصه او _ آغاز غصه ما
لطف حق _ حکمت حق
ولادت _ وفات
اولین پگاه _ آخرین نگاه
طلوع _ غروب
آغاز_ پرواز
از حق _ به حق
***
و چه بی تکلف و ساده بودی پدر. از ازل تـــــــــــا ابد ! و همین !

ته نوشت :
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم !

ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1398/08/13 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک