دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
بیست و پنج آذر ماه روز جهانی چای اعلام شده !
ظاهرا فتوا دادن امروز را به چای خورهای پیرامون تان تبریک بگویید !
خب لازم شد از همین تریبون اعلام کنم بر خلاف دیگر اهالی دولت منزل اینجانب چای خور قهاری هستم
و بعید است از گرسنگی و یا تشنگی بمیرم اما  بی چای قطعا زند ه نخواهم بود
که ماهی به آب زنده است و دلارام به چای ...
گفتم در جریان باشید - همین /





Image result for ‫روز جهانی چای‬‎


Image result for ‫روز جهانی چای‬‎




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1397/09/24 توسط دل آرام
احساس غربت را وا میگذارم در کف بودنش و این تنها کار ممکن روزهای به شماره افتاده پاییز است . و سرم را گرم کارهایی کرده ام که بدانها عشق میورزم چنان غرق کار میشوم که نمیدانم کی مرده ام .
چرا که ما زند ه ها آنگونه که فکر میکنیم زنده گی نمی کنیم مثل مردگان که مرده گی نمیکنند و گاه به گاهی می آیند و  به خیال و رویاهایت سر میزنند و میروند و دلتنگی های مضاعف را تلمبار میکنند در لایه های عمیق و تاریک و دست نایافتنی ذهن و روح و قلبت !
سردرد میگیری و حس میکنی چشمه ای از آب تیره شروع به جوشش کرده و لبریزی از این حس پوچ که آری تمامی انسانها با امید واهی یک ریسمان زنده گی میکنند ..
و این نوح ساخته ئ بشر را لنگر مدنیتی نیست که از فرط بقا اینگونه موج های سهمگین موجودیت اش به در و دیوار هستی میکوبد .
 تقلایی محصور در کلام و مسموم به خواستگاه بقا در اندرونم طغیان کرده ....
من در بیکرانه یک استیصال سر در گم شده ام !
در باتلاقهای امید واهی به هر جنبشی مدفون میشوم و در هر گوشه زندگی ام آیه های یاس تلاوت میشوند ...


پی نوشت :
آه آلبرکاموی نازنین باید که دوباره بخوانمت .. تو همچون انتگرال حل نشده ای که درون من به معنی میرسد کلامت .. - و زندگی در حقیقت همان طاعون است .. مثل واژگونی فلسفه آمیخته در تحلیل های هندسی ... مرگ های سریالی خدایان و سجده بر خلاء پسا ساختاری ...
هیچ فرصتی برای گریز نیست ...


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1397/09/22 توسط دل آرام

 دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف  خدا را شانه می کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم

اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم

چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم

سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم

علیرضا قزوه





http://s9.picofile.com/file/8345020226/anarestane_del_20181207_0024.jpg


http://s8.picofile.com/file/8345020250/anarestane_del_20181207_0022.jpg


http://s9.picofile.com/file/8345020268/anarestane_del_20181207_0021.jpg




فصل انار است و .....



پی نوشت :

گفتند :دلتنگی هایت را به برگ بسپار پاییز ، می ریزد ....سپردم !

اما ندانستم درخت دلتنگی های من “کاج است”



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1397/09/16 توسط دل آرام
دلائل کم رنگ بودن این روزها . با رسم نگاره ... سفارش های دل انگیز....!


تصحیح : نقل قولی سربسته از یک دوست :

سلام
جسارتا جهت فروشن یا صرف ارائه ذوق و سلیقه هنری
البته تنوع رنگ و طرح بی بدیل در نوع خود



پاسخ : سفارش پذیرفته میشود . ممنون بابت کامنت

http://s9.picofile.com/file/8344948384/IMG_20181206_214400_549.jpg

http://s8.picofile.com/file/8344948426/IMG_20181206_214456_591.jpg

http://s9.picofile.com/file/8344948350/IMG_20181120_000402_361.jpg

http://s9.picofile.com/file/8344948200/DSC_0015.JPG

http://s8.picofile.com/file/8344948434/IMG_20181206_214459_014.jpg


http://s9.picofile.com/file/8344948284/DSC_0030.JPG


http://s9.picofile.com/file/8344948342/DSC_0050.JPG

http://s9.picofile.com/file/8344948142/DSC_0014.JPG


ادامه مطلب

طبقه بندی: ترنج واره، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1397/09/15 توسط دل آرام

در لا به لای خاطرات خاک خورده ذهنم در به در کودکی هایم شده ام...در صفحه های تقویم ذهنم،سالگردها،رفتن ها،امدن ها و تجدید شدنشان در حال عبور و مرورند...دلتنگتر از همیشه نگران از گردش بی وقفه عقربه ها...در حسرت گذر هر ثانیه...کابوس بزرگ و بزرگتر شدن...
یادش بخیر! ان روزها کودک بودم و خوبی ها به وسعت دلم بزرگ و بدی ها به قدر وجودم کوچک بودند!!
اما امروز... در درونی ترین لایه های کودکانه ام در میان احساساتم گم شده ام
ان روزها...وقتیکه گم میشدم،بزرگ تر ها نگران به جستجویم می امدند
اما...این روزها...بی صدا در میان بزرگتر ها گم شده ام..
درمیان خودخواهی هایشان انچنان گم شده ام که تصور میکنم بزرگ شده ام!!!
اما... آنها ها مرا بین خودشان نمی یابند!! چه غریبانه بساط کودکی را بستیم و بزرگ نشده در زمان جا ماندیم!!!
صدای کودکی هایم در حیات سوت و کور خانه قدیمی ذهنم انقدررر می پیچد تا محو میشود...
گویی شور و نشاط و شرارت های کودکانه ان روزهایم طعمه قصه ای شد
به نام "زنده گی"...!!!
امروز...
همه بزرگ شدیم،همه ما کودکان ان روزهاییم...باور کن از بزرگتر شدن میترسم!!!
میترسم بیشتر از این بزرگ شوم!!! مثل تو...مثل او...
ترس و هراس دارم از اینکه ته مانده ی صداقت های کودکانه ام را از دست بدهم!!
من ... میترسم از دنیای بزرگتر ها...
***دلارام***
1392/9/6


پی نوشت :
و این منم  یک سایه ی اصیل بدون آفتاب...!


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1397/09/11 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک