دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
بعد از چندی آمدم گرد و غباری بتکانم
دیدگانم روشن شد و دلم خرسند از نامه ای بسته نگار شده از همسایه ای قدیمی و بسیار محترم... از همین جا مراتب ارادت و احترام خیش را به ایشان اعلام میدارم...
همیشه بمانید بزرگوار که نوایتان بس خوش آهنگ است ...
 روشنم میدارید..  درود ها




ارسال نظر امکان پذیر نیست..


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1397/02/30 توسط دل آرام
یه جلوه مبهم از آینده ی روبه رو و یه تصویر کدر و غبار گرفته از گذشته ی پشت سر ! خب فقط مییشه اسمش رو گنگی مطلق گذاشت  . همین قدر کلیشه ای و همین اندازه هم ساده !و همین کلیشه ای ِ ساده تمام نشخوارهای ذهنی رو از آن خودش کرده .
زندگی ترکیب پیچیده و عجیبی از سهل و سخت درهم تنیده است ../
محدودیت ها ضامن انسجامند و آدمی در پی نامحدود ها ..
بیا رودبایستی را کنار بگذاریم رفیق !
برای من اهل هنر و ارامش اینجا جایی دنج و زیبایی نبوده ...
که درکهکشانی بدین عظمت روزانه هزاران بیگناه میمیرند و هزاران بیگناه متولد میشوند ...
هی رفیق تو بزن به سلامتی لبخند کنج لبت که باعث دلگرمیه . بذا اصلا کسی بویی نبره تو کله یه آدم غرقه شده توی حجم انبوهی از چراها و چگونه ها چی میگذره
تو بزن و برقص گوشه ی این شهر خاکستری و بذار دردها زیر پوستت جا بشه ..
اصن تو بیا تمام گوشه ها و کوچه پس کوچه های شهر رو بزنیم به نام آس و پاسی مقدسی که موندن درش مرام خاصی داره
مرامی که درد داره ، مرامی که سکوت داره ، مرامی که بغض نشکسته داره ..مرامی که خنده های تلخ داره ..
تو بزن به سلامتی خنده هات رفیق !این خنده هات حرمت داره ...
حرمت ت ت  ! چیزی که خیلی ها شکستن اش !

پی نوشت :
من آن موج اشکم که بی اختیارم ...

****
ذهن بی ربط من :

 
قبلا گفته ام که من از درهای نیمه بازی که صدای جیر میدهد میترسم .. مرا میترساند اصوات سیاهی داخل کمد دیواری .
از صدای کفش پاشنه بلند زنی  روی کاشی های مسافرخانه هم میترسم
از دیدن و شنیدن صدای پای کسی که در بیمارستان میدود هم میترسم
از صدای آزیر آمبولانسی که میت میبرد .. حتی آزیر خطر یک آتش نشان هم میترسم
همه اینها سمفونی های مرگ هستند .. نمیدانم !



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1397/02/18 توسط دل آرام
از دیشب باران بی امان می بارد و حس عجیب من را پر رنگ تر می سازد .... چنان که حس میکنم لایه لایه از وجودم میکاهد تا سرانجامِ غیر قابل وصف...!
اما کوشش دارم که وجهه زیبایی از آن حس غیر قابل توصیف را برداشت نمایم و با عریانی نموداری و تدیجی به آن وجهه درخشان پای برجای غیر قابل تقسیم دست پیدا کنم
همان نقطه چون مروارید خفته در پیه به خون آلوده  ی دل کوسه ای !
میدانم که من ، شریک جرم خویش هستم !ً شریک جرمی که بیش میداند و خطر ساز شده برای خویشتن ِ خویش ... در مواجهه با جهان تاسف باری که سرگرم جشن و سرور های رقت بار خویش است ...در قلمرو ممنوع و دست نیافتی افرادی که به شکلی مضحک خود را برای سوری سرمست که صرفا پایانش مرگ است آماده ساخته اند پا گذاشته و چیزهایی دانستم که هرچه می اندیشم میبینم به هر روی اکنون به پایان یافته که باز گو  کردنش ویترین کردن ِ اجساد کلماتی ست که خفه شده اند همچون انسان بی جانی بر سر دار می مانند که وجهه زیبایی ندارد .. !پس طغیان میکنم علیه خویش و به مجادله بر میخیزم ... ضربه های محکمتر بر چوبی خشک که سرچشمه زیبایی اش از هیجانات کنترل شده باطنی ست و گل هایی که فرم میگیرند درون مشتی که میخواست کوفته شود بر سینه ای اما شکل دادن مسیر دیگرش بود . وادی زندگی پر هیبت و دهشتناک است .. باور کن ! فاجعه ، وحشت ، دیوانگی ، اشتباه ..... و.......
نقش هایی که میپسندیم را چنان به معرض نمایشی میگذاریم و درون خویش بازیگر میشویم  که گواهی دروغین را اسانتر میپذیریم تا گواهی واقعیت کمابیش فراموش شده ! اما من فراموش نکرده ام عینیت بودنم همخوانی ظاهر با ذهنیت خاص خویش است و دروغ نگفتن آنرا تایید میکند..به خود دروغ نگفتن !
**
میخواهم ادامه بدهم ، زندگی کنم و در اجتماع زندگان کماکان بپردازم به بودن و مردن و همزمان بودن نبودن !باید زندگی کرد و با چنین وضعیتی ساخت ... یا دلیلی قاطع جست ، یا عقل را رها نمود !
  - همین ! -

پی نوشت :
همه آدمها تنها یند فقط کافی ست درون خسته شان را اندکی در یابیم ...

الحاقیه :

به سراغ من اگر می آییدچه توفیر دارد  نرم و آهسته ، تند و سریع ؟!  .. گذشت دوره سهراب تنهایی ها دیگر چینی و شکننده نیست ...


پا نگاری :

خدایا از دیشب باران می بارد و نجوای من و رفتگان بی مرز شد .. بوی ترنم شعری ست از تناقض ِ نقض میان آدمیان از عمق خاکسترِ خاطره ای خاکستری.
چه بی صبرانه اصرار داری شعری غنچه شود ؟!


برای پدرم :
نه شادی های شیرینی بهاره .. نه گریه های تلخ غمین شبانه ... پریشانم و با درد خفته در سینه ام آرام گرفته ام
نبض مدام زندگی ام به شکستن میزند پدر ..!
ماه هر شب از پشت پنجره در گلوی زار زده ام ورم میشود و دیگر لبخندی صورتم را قلقلک نمیدهد
خسته تر از آنی شده ام که خستگی ام را روی سنگی بی جان و سیاه بتکانم
پیله بستم در خویش و با طرح لبخندی ، از درون میگریم .. !





ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1397/02/14 توسط دل آرام
آری اینگونه است جانا
                        
چو دَر یابند ، دُر یابند ! .....


http://s9.picofile.com/file/8325117042/IMG_20180501_174018.JPG


طراحی و رنگ آمیزی نوعی سیستم دفاعی برای من ، در روزهای دلگیر بوده و هست...                                          


ادامه مطلب

طبقه بندی: ترنج واره، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1397/02/11 توسط دل آرام
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1397/02/11 توسط دل آرام
فرمودند شاید که اندکی بشیند کنا رتو ، اما ... آنکس که بار سفر را بست ، رفتنی ست ...
جمله تلخی ست ... کمی آزارم میدهد ولی خب باید که با حقایق تلخ به حلاوت کنار آمد تا توانست ادامه داد راه بی اختیار و پر جبر این برهوت را ...میدانی ؟من اصلا آدم رفتن نیستم اصن جایی به غیر از این نا کجا اباد نمیشناسم ... یک جورایی از رفتن ها میترسم . اگر ماهی میشدم یختمل میشدم ماهی قرمز ممد مخالف ماهی سیاه صمد !
دنیای من همینجاست با این که تمامی دنیا های دیگر را کاملا بهر سمیت شناخته که هیچ بلکم پذیرفته ام حتی بارها غبطه مردمانش را هم خورده ام. اما چهار چنگولی چسبیده ام به عالم محدود خود و خانواده ... جالبه با تمامی روحیه بلند پرواز و ماجراجویانه ای که دارم اما ریشه عمیقی در اصلت انداخته و قصد هیچ رفتنی نیست که اگر بنا بر رفتن گذاشته بودم چندین موقیت بسیار ناب را با دودلی هرچه تماما اما راسخ به این سوی آب را رد کرده چشم پوشیدم !  اما چرا دوست داشتم منم باشم یک هشتاد روزی دور دنیا یا نه اصلا یک مسافر چند روزی سرخوش و مست
مثلا پل گلدن گیت سانفرانسیسکو را از نزدیک ببینم و در یک حرکت خود جوش اما نخ نما مجسمه آزادی نیویورک کف دستم باشد یا ... یا ...
هرچند از وقتی پدر سفر کرد روی نقشه مبهم و بی رد پای گنگ  از تنهایی و گوشه دنج هم میگریزم ....  دلم پر آشوب و غوغامیشود اما گاهی فکر میکنم دست آخر هر شور و شلوغی و ولوله جمعیت بهترین جا و امن ترین مکان همین گوشه دنج در همین  شهرخودمان است که جد اندر جد خاندانم به دنیا آمده اند و مرده اند بمانم و دست آخر در صبحِ روز مقرر بلند بشوم ببینم ریق رحمت را سر کشیده ام و هنوز کفنم خشک نشده، ورثه تو سر و کله ی هم می کوبند احتمالن می شاشند به ق بر و روح من. . .یعنی رسم روزگار چنین است ....

پا نگاری یک شنبه ای !
و چه ناتوانم من برای خویش با خلسه روح نواز نئشه زندگی  که زندگی ام فاصله ای کوتاهتر از قامت توس نازنینم
آن دمی که خودم را به خویش منعکس نمودم  برای استجابت دعایی ممنوعه .. اشکی به پهنای صورت خدا بودم

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1397/02/9 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک