دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
زندگی به طرز بیشرمانه ای کوتاه است
و در این میان تماشای زوال روح از دیدن زوال جسم هم دهشتناک تر است... گمان مبر که ناله های عاشقانه میخواهم سر دهم ...!! خیر چنین چیزی نیست.
میخواهم بنویسم خط صاف را نباید الگوی زندگی قرار داد .. میشود آن را با چیزهای ساده پر کرد که ساده ها سطحی نیستند که عمق دارند و حجم و چقالی
زمانی سلطه بیرحمانه طبیعت بر وجود خویش را میپذیری که از کمترین خواسته انسانی ات چشم پوشی کرده باشی... و این اوج یک نیستی در کالبد جان است به وقت رهایی ...

آه فاضل عزیز این جمله بندی ات دلم را می رباید که همچون انار خون دل از خویش میخوریم غم پروریم حوصله شرح قصه نیست ...




پی نوشت :

درون آینه ها در پی چه می گردی؟  بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند ؟ بیا ز سنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ کسی حکایت فرجام را نمی داند

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن! نگاه ها همه سنگ و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی! گیرم گریختی همه عمر کجا پناه بری؟

خانه خدا سنگ است!

به قصه غریبانه ام ببخشایید که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور .دلی که می شود از غصه تنگ، می تِرکَد

چه جای دل؟ که درین خانه سنگ می تِرکَد در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ، می تِرکَد چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم از این همه سنگ و درنگ، می تِرکَد

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از آن که عاقبتِ کارِ جام، با سنگ است

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند

درون آینه ها

در پی چه می گردی...؟!

- فریدون مشیری -




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1396/02/24 توسط دل آرام

من که در تنگ برای تو تماشا دارم

با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

 

دل پر از شوق رهایی‌ست، ولی ممکن نیست

به زبان آورم آن را که تمنا دارم

 

چیستم؟! خاطره‌ی زخم فراموش شده

لب اگر باز کنم با تو سخن‌ها دارم

 

با دلت حسرت هم صحبتی‌ام هست، ولی

سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

 

چیزی از عمر نمانده‌ست، ولی می خواهم

خانه‌ای را که فروریخته برپا دارم

 

                                                                  -   فاضل نظری -

            ******                            

کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست

چـــرا آشفته می‌خواهی خدایــا خاطر ما را

                                                                                                                                      



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1396/02/17 توسط دل آرام
دیگر صبوح را رمق دگرگونی حال نژند نیست ... میدانی ؟ اردی بهشت به شش رسید و من هنوز در زمستانم...

شش ماه از کوچ پرستو گذشت و چه سخت .. چه سخت که نا امیدی را خلسه وار کتمان میکنی و در این سو و آن سو پنهانش می نمایی

بیزاری ات را نیز ایضا ... در پس لبخند سکر آمیز هستی دندان به هم می سایی و مدامت انتظار به گلوگاه پرواز میرساند و در نا کجا آباد ذهن
هل ات میدهد ..

گویی سال جدید هم کوله بار نو ندارد .. باری در گذر حول حالنا گیر کرده و مدام مست و مست و مست و خماریم...

من با گذر زمان عبور نمیکنم... جان شیرین اندکی سریع تر گام بر دار ... چشم انتظاری تنها به کتمان نا امیدی برخاسته .

گامهای آمدن را بشمار ...



**
گرامی محسن بزرگوار . سپاس از پیامی که ارسال فرمودین . عذر خواهی میکنم اگر امکان ارسال پاسخ برای بنده میسر نبود.


ته نوشت :

سپاس از دوستانی که مشکل حاصله در میهن بلاگ رو متذکر شدند.. امیدوارم رفع شده باشه ایراد  ارسال کامنت !


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1396/02/7 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک