دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
تمامی شب را غارت  میکنیم چون عاشق بی رقیب !
و تنها خورشید طناز دنیای من میشود وقتی که به خنده غوغا میشوی در ذهنم و حلول میکنی در روحم !
چه تقدس دلنشینی داشت کنج دنج قلبم.!
آه
من ادم گذشته ها نیستم و آینده مرا نمیترساند . ریسک کردن بخشی از وجو من بوده ... اما خودم را خوب شناخته ام !
گاه به گذشته های نه چندان دور هجوم میبرم و همانجا منجمد میشوم.
تمرکز و توجه ام از زمان حال خارج میگردد و همچون جنین شناور در رحم مادر ، من نیز در رحم خاطرات غوطه ور میشوم !
دانه دانه حوادث را در وراء بی حوصلگی ذهن رج میزنم به بازیگرانی بر میخورم که در سناریوی زندگی من بوده اند و در حال نیستند ...
ریسمان را میبرم تا به حال پرت شوم هرچند گذشته ها هویت بودن در مضارع زندگی اند !


در هر حال باید قوی بود و راه را پیمود ! وگرنه مجبور میشوی به جای بریدن رسیمان از آن به عنوان دار استفاده کنی !
به هر حال باید پیمود .... همین !





ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1396/10/27 توسط دل آرام
.
نه نوحی هست تا از موج و طوفان بر کشد مارا
نه موسایی که بشکافد عصایش آب دریا را
نه ابراهیم تا ناگه گلستان سازد از آتش
....

خدایا داستان ها کاری برای ما نخواهند کرد !

حقیقت چه تلخ است و مرگ چه قدرتمند ! دعاهای ما ناتوان از اجابت




پ نوشت :

+ :  مردن  به شکل غرق شدن سخت است یا سوختن ؟

-: سخت اونه که بسوزی و بعدش غرق بشی!






ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1396/10/25 توسط دل آرام
تمام سازه های درونی ذهن ات در آنیه از زمان  فرو میریزد از درون
وقتی لبخند گریز ناپذیر انکار را در صورتک چندش باورت مجسم میکنی ...
درد  که می اید و ترک بر میداری این صورتک و از هر گوشه اش بیرون می پاشد و تو
تنها در آن دم در می یابی که آینه درونت هزار تکه شده است ...

باید رها شوم از این اسارتی که مرا در خود بلعیده ...




پی نوشت :

روی صخره ای نیم تخت ایستاده باشی به گونه ای که تنها به اندازه یک سنگ کوچک در قطعه پنجه پا جا داشته باشی برای ایستایی

طنابی که به سنگ ساییده و تا رو پودش وا رفته وزیر پایت  دره ای عمیق ،!!! نه ! بسیار عمیق !

که به چاه ویل بی شباهت نیست.به همان اندازه ظلمانی و همان اندازه رعب آور  دهن باز کرده تا تورا ببلعد...

تقلا برای رهایی . تقلا برای بالا آمدن و گاه می اندیشی کاش من هم بالی داشتم برای اوج ...

با تمام خستگی و آلامی که در وجودت رسوب کرده  به عمق وجود نعره میکشی اینجا دیگر چه جهنمی است که آمده ام !

و این پژواک فریاد موج وار هزار هزار دایره میشود و به قعر ویل مکیده میشود !


Related image




Image result for ‫تصاویر سیاه چاله‬‎


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1396/10/24 توسط دل آرام

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ؟

ابری كه در بیابان بر تشنه ای ببارد






 "اگردولت را مسئول نگهداری ازبیابان هاکنید،درعرض پنج سال کمبودشن وماسه خواهیم داشت..."


"میلتون-فریدمن"


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1396/10/23 توسط دل آرام
http://cdn-tehran.wisgoon.com/dlir-s3/10531464998094737937.jpg

Image result for ‫خیلی جاها به درد خیلیا خوردیم‬‎




میدانم از سر مهر یا الفت دیرین می آیی و سر میزنی به کلبه ساکت و آرام من !

عزیز دل .  نیک میدانم مخاطب این تصاویر من بوده ام !! اما ... اما

دل آرام مستحق این عکس نوشته ها نیست...

 چرا که آدمی به جبر حضور و بنا به مصلحت گاه رفتار هایی از خود نشان میدهد

 تا حقیقت چیزهایی را معلوم سازد .

گاهی رفتارها نشان از دل سنگی و بیرحمی دارد اما در باطن وجودی ، قضایا عکس است

و چنین نیست که تو میپنداری ...

دل آرام مستحق چنین عکس نو شته نیست ... جان شیرین !




پی نوشت :

نوک پیکاری که به زهر کین آغشته ای از سمت من بردار ...


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1396/10/22 توسط دل آرام
یادت هست در نوشته ای از نوشته های ماضی که برخاسته و هفت بار دور خویش
چرخیدم؟!  یادت هست که فریاد زدم من ، خدای خویش هستم !
نه !
یادت نیست ....
تو حتی فراموش میکنی که عین حیقیت هستی پیچیده در جنسی لطیف برای حفاظت
از اصل وجود و نه برای مستوری و کتمان
تو فراموش کرده ای که حقیقت تو در ایستائی هیچ یافتنی نیست و هر چیزی که جز
حقیقت ِ توست خستگی و استیصال محض است در نهایت یک پویایی ِچاک وار ...
مدتهاست که از اندیشه کوفته ام و اینکه متفکرانه سیگاری بگیرم و لابلای مه و دودش
ژرف شوم و ادعای کسی باشم که نیستم !
ترجیح داده ام در خلوت کر کننده جهان گم شوم در گور ذهنی خویش !
تو فراموش میکنی اما حقیقت تلخ نگاه میکند و لخ لخ تر که شد زمانت را ژرف تر در
مه و دود سکر اور شراب وارش  محو میسازد !اینها درد نامه نیست دوست عزیز !

آنکه مغروق قطعات محذوف دست خویش است اسارت مرگ را نمیپذیرد ...
میفهمی ؟
من فقط انگاره های ذهنم را واو به واو برای سرودنی شعر گونه و عامه پسند هجی نمیکنم
مدتهاست که دیگر فکر نمیکنم !
حقیقت زندگی جایی متبلور میشود .. پیل چراغت جایی سو سو زده و پرت پرت می گردد !

نه !!

مدنهاست که دیگر فرک نمیکنم - مدتهاست که هجی نمیکنم - مدتهاست که دیگر زندگی نمیکنم ...


اینها گفتن از درد نیست ...

یاوه بافی نیست ...

حقیقت زندگی متبلور میشود و تو ....

آه بگذریم.... اینها نگاه لخ لخ شده حقیقت بود که کتابت شد !



پی نوشت :

دو چیز در زندگی مرا میترساند !

.. نمیترساند مرا تا سرحد مرگ میبرد !

تاریکی ... پیری !



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1396/10/12 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک