دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
جایی که ما آدمها ایستاده ایم ، زمان در آن نقطه به ریشخند مینگرد !
وما هماره ایستاده ایم این زمان لنگ لنگان عبور کند و مدام گوشه ها وزوایای زندگی را در حسرتی جانکاه فرو برد .
شبیه کوره راهی هستیم بی نهایت ... یک گره کور که حتی به دستِ  پوچی هم گشوده نمی شود ! و چه مضحک و تلخ !

نه! اشتباه نکن !!
اینهایی که مینویسم ضجه نیست . آه و ناله هم نیست . صرفا 
گرداب واژگان یک ذهن چپ و بیقرار است در تلاطم یک

مخدوشاتی برخاسته از نیازی که سالها درون تک تک ما دفن شده و برانگیخته میشود گاهی . چونان حجم از ماده ای بی ارزش و لزج
که مدام درون آن خویش را به هر شکلی در آورده ایم تا شاید انعطاف آرام روح را بجوییم .. و حال آنکه در گذر زمان دانسته ایم فقط ریخته شدیم
و چه دردناک وقتی که به یقین می رسیم که هیچکدام هویت ذاتی ما نبوده و در گوشه ای از تاریک خاه ضمیر مبهوت به این هجو پازل گونه لعنتی مینگریم.
به این زن ! به این مادر ! به این دختر فردا به این فرو رختن ها و دوباره برخاستن ها ...
آآآآآآآآآآآآآآآآی خدای من ! تو بگو آرمانشهر امن و متعادل من کجاست ؟!! تو بگو



پی نوشت :
ما عشق را در رویای زیستن اصرار میکنیم . شمشیر بر گردن محکوم بگذار و آخرین ضربه را محکم بزن !

پی نوشت :
ما اثبات انسانیت را در شایعه عدالت قاضیان جستجو میکنیم . تفنگت را بردار و آخرین گلوله را بی واهمه رها کن !


***
جان شیرین ! در چشمان کودکانه و معصوم توست که  اوج میگیرم . نوای زیبای سرانگشتت  دلم را به اعوجاج کرنش وا داشت .
و آن چشمان ساکت پر سخن، لبخند تلخ زندگی را عمیق تر کوبید بر کنج صورتم.
در آستانه ظلمت ، به سیاهی چشمانت فرو میشوم.  وه !!! که چه تنهایی ژرف و بیکرانی !




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1395/09/24 توسط دل آرام
اشک هرچه عمیق تر باشد ، بار سنگین ات سبک تر خواهد شد . و دیر به دیر رخنه

خواهد در در منفذ روحت ...هر چه عشق نمایان تر میشود دل مست تر میگردد .

اما ... در داشتن و نداشتن هر دو هراس دارم ... وقتی دارمت از گم کردنت میهراسم .

وقتی که میروی اندوه باز نگشتن را هدیه میکنی و وقتی کنارمی اندوه رفتنت را ..

خدایش قرین آرامش کند کسی که چنین گفت :

" حرمت نگه دار دلم کین اشکها خونبهای عمر رفته من است



 کلام کوتاه :
من با تصور روشن از داشتن هر آنچه که گذشت ، رد میشوم ...

که معتقدم.ایبن حس ، مقتدر معبر ی ست که باور امیدم ایستایی اش را زیبا می نماید ...



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1395/09/18 توسط دل آرام

پردازش های ذهن را باید که در بخشی از مغز تلمبار کرد جوری که با اشک پایین نیایید

چرا که زندگی ناجوانمردانه ترین و پلیدترین آزمایشی هست که در آن از ترس تیغ به

سخت و ناهموار بودنش اعتراف نمی کنیم . تمامی مجموع ها را نقض کرده و در منفیِ

بی نهایت به اوج میرساند. بلد است که برعکس گردد و همه ساخته هایت را در هم کوبد .

هزاران دلیل از گمشدگان ذهن برایت بیاورم تا ثابت کنم آدمی که در کنج خویش درهم تنیده

میشود، خشمگین تر از گربه سانی هراسیده از بند چنگ میزند و رد زخم میکشد...

یادت باشد رفیق ! این ناخن کشیدنهای دردناک به پریش حالی های کشدار خواهد رسید.

قلم را میگذارم و لبخندی فاتحانه میزنم .. دوست دارم بسان ماده گرگی رها شده از دام،

با صلابت و اطمینان گام بردارم. اطمینانی برای رسیدن به آنچه در ذهن پرورانده ام.

قول داده ام در جای امنی از ذهنم تلنبارش کنم !


پی نوشت 1:

هیچ واقعیتی از این بی نقاب تر نیست  ! زندگی را اگر به تدبیر مستند نکنی در هر محکمه اش ترجمان فریاد بی ثمر خواهی بود !



پی نوشت 2:

می خواهم حکم کنم سرت را ببرند؛ چه وصیت داری؟
- هیچ
کسانت اینجا هست؛ پسرت را می خواهی ببینی؟
- نه
زنت را چه؟
- نه
مادرت؟
- نه
چرا؟ قلب در سینه نداری؟
گل محمد لبخندی زد.
از چه می خندی؟
گل محمد پلکها فروبست و گفت:
- از پا افتادنِ مرد ... دیدنی نیست ...


کلیدر - محمود دولت آبادی

- کپی شده از کامنت رفیق پاییزی در وبلاگ پیرامون من -




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1395/09/12 توسط دل آرام
غنیمتی شمر ای شمع  وصل پروانه ...

غنیمت شمردن دمی که برون شدن از آن اسطوره است . و فرو کشیدنش انقطاع یک تباهیِ
رو به زوال ! و چه استواری تزویر گونه رو به زوالی ! جایی که چاک چاک پینه های زخم ِ دوران
را تعفن دوندگی های بی امان در بر مگیرد ! دست می سایم ، چنگ میزنم .. فریاد میکشم و
 همچون سکوت لبانم را می بندم . زره پولادیینی بر چهره میبندم تا واژه های حقیقت خردم نکنند !

ورنه نیست میشوم از غلت زدن در میان رنگینه های هزار رنگ این عجوز!


پی نوشت 1 :
عجز و لابه ای نیست ... اینها تلنگری بر بختک منعش از راه نرسیده است و بس که رسالتش
 را در توبره غریو ذخیره نموده !


پی نوشت 2:
به خاطر بسپاریم تنها کلام است که از قرنطینه واژگان ذهن بیرون میتراود و در انفجارِ ضربان
 عصبانیت ، سکوت را تعادل میبخشد





ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1395/09/7 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک