دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
ناله و درد دل را نمی پسندم. اخیرا هم به گونه ای شده ام که ابدا نمی پسندم.
اما دریافته ام اندوه ناشی از درد درون سیال است و انتقال می یابد ... فرو میریزد در درون و گاه می تراود از صندوقچه دل ! عین درد را هم که نگویی باز هم نشت می کند با حضور روانش ! در نوشته هایت ، لحن کلامت ، تکانه های سخت حضورت ، در کمانه های کارهای دستت و.. و...و ...
که این بخش اندوه در محیط کنترل و دسترست نیست .. هماره به سمت کاستی هستیم ! بهش فکر کرده ای ؟

***
گاهی کلام آدمی سخت و پیچیده می شود از رسوب انبوه درد

            

پی نوشت :

دوراهی ... استیصال ... کلافگی ... و رسوب خیلی چیزها که سخت سنگین میشود در بستر روحت !





ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1395/04/29 توسط دل آرام

چرا در تسخیر واژگان هستیم . همیشه در خلوت به خود گفته ام که باید به بند بکشم این

دانه دانه های کلمات را اما گاه در موقعیتی قرار میگیرم که ناگزیر از بیان یک سری مقولات

هستم و بعد هم نادم از ابرازشان . که من می مانم و دنیایی از سرزنش تنهایی ...

باید که سکوت را ترسیم کنم و سکوت را ترجمه که هر که مرا خواند زبان سکوت را در یابد

که به قول شاملوی بزرگ چهار حرفی خود لبرزی ناگفته هاست . که خود غریو رسای یک آتشِ

درون است در وانفسای انزوا !


گفته ها اگر هرز روند و بی قواعد در قاعده نوشتارشان ترسیم گردند اسباب پریش روحی

میشوند.لذا آدمی ناگزیر از بی کلامی ست که میل شدید به سخن گفتن از بدو تولد تا دم

مرگ همره آدمی ست که وا میدارت در نهایت بی اعتمادی به دیگران خود را مجاب به

همکلامی کنی که هر آنچه خواهد ماند صرفا تو را از خویشتن مرموزت رها خواهد ساخت .



****


+: سکوت شکستنی ست و هر آنچه شکستنی را باید روزی چند بار شکست


-: نه ! سكوت، هنر‌ نگفتن است آنجا كه زبان می‌تواند برای گفتن رازش در كام بچرخد...




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1395/04/26 توسط دل آرام
و باز دلم یک اتفاق ، یک اتفاق بسیار خوب میخواهد . از همان هایی که طعم شیرینش بماند
لای دندان آرامش ! دلم اتفاق خوب میخواهد درست آن لحظه که چشمانم را به تسبیحِ واژه ها
میدوزم و رعد خشمی میشوم که می تواند در آنیه ای از زمان خاکستر کند اما درون خویش
میکشمش که به تب غم آلود مبدل می شود .که تنها راهی که می یابم جمع و جور کردن سریع
وسایل است و یک خداحافظ و خسته نباشی گفتنی یخ و سپید! که میدانم وقتی خویش را مجاب
میکنم به تمکین در برابر سکوت و سکون و نرمش ! آنچه فرو میبلعم غبطه است . غبطه برای
تغییرات آشکاری که میان آدمیان رواج یافته اما به سمت و سوی منش بهتر نیست ... و افسوس
از اینکه غبن آدمی پیوسته به راه باریکه هایی منتهی می شود که نهایتش دلمردگی و تنهایی ست ..



پی نوشت :
حال و روز این روزها را تصویر نمی کنم البته نمیتوانم که تصویر کنم و تنها چیزی که میدانم این
است هرچه بیشتر در جمع حضور می بابی تنهایی را عمیق تر و نافذ تر و کاری تر احساس میکنی ...


پی نوشت 2:
صرفا خویش را نقد می کنم و خلاص ! که نیک واقفم بیهودگی حرف در بیهودگی عمل تفاوت
فاحشی دارد .. میتوان به آن سوی اندیشه نیز نگریست !


**
آیا گونه کودکی ، نوزادی را در خواب بوسیده ای ؟ دلم ارامش و لذت ان دم را میطلبد ! بیشک همه در عمرشان چنین لحظه نابی را تجربه کرده اند..



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1395/04/22 توسط دل آرام
فعلا تا همین جا ...



http://s8.picofile.com/file/8324762018/DSC_0096.JPG


http://s8.picofile.com/file/8324762034/DSC_0097.JPG



http://s9.picofile.com/file/8324762042/DSC_0258.JPG


ادامه مطلب

طبقه بندی: ترنج واره، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1395/04/14 توسط دل آرام
مرا ترکی است مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر
سها لب ، مشتری غبغب ، هلال ابروی و مه پیکر

چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ
بُود گلبیز و حالت خیز و سحر انگیز و غارتگر

دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مهرش کین
به قد تیر و به مو قیر و به رخ شیر و به لب شکّر

چه بر ایوان ، چه در میدان ، چه با مستان ، چه در بستان
نشیند ترش و گوید تلخ و آرد شور و سازد شرّ

چو آید رقص و دزدد ساق و گردد دور، نشناسم
ترنج از شَست و شَست از دست و دست از پا و پا از سر !


                                                               جیحون یزدی





پانگاری :

زیبایی ات به پراکندگی ایل کوهستان شبیه است ..
به زیبایی گذر یک چشمه ...
به عبور قطاری در دل سبز دره ...
به تلاطم قایقی ارام و رقصندگی یک دود ...

**
در زیبایی ات رفتنی نهفته است ..



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1395/04/7 توسط دل آرام
کهنه آونگی آویخته از نوسان گذشته و آینده  که  زمان نزدیک به یک ِ تنهایی را به
رخ لحظه می کشد .امروز زیاد خوب نیستم یا بهتر این باشد که بگویم زیاد خوب نبودم .
خوشبختی و بدبختی های زندگیم  هردو دوز بالا دارند و غیر قابل تحملند.
صداهای گنگ و آکنده که در تمامی تاریکی هایم آغشته میشوند. گویی خود شبی آکنده از
آتشم و جمجمه ام گودالی انباشه از سایه مردگانی که خش خش راه رفتنشان پتکی ست
که ذهنم را به مرز انفجار نزدیکترمی کند .تو پوچی ! فرو خزیده در خلا های تن خویش ...
نگاه کن که چگونه همچون علفی از خاک سر بر می آوری و اندکی سخن میگوویی آن دم
که خاک دهانت را گرفت کودی میشوی برای آیندگان
و این زمین از خون و گوشت و تن من و تو هست که سبز می شود...
و خدای پر هیبت ایستاده و می نگرد بر این فلسفه های پوچ اذهان خسته و فرو خفته در
 خویش و من با خدای روشنایی سخن ها دارم !


*** دروغ میگویی ، دروغ می گویم که راست گفتن و حقیقت را تحمل می کنیم. و ما
 هماره با لبخند ، وحشت تعارف می کنیم.


پی نوشت 1 :
باور کن زندگی فلسفه خاصی ندارد ، بیا خودمان را به دیوانگی بزنیم ! آه از این واژه ها که
در پی دریوزگی معنا سر در گم و بی هوا مانده اند ..


پی نوشت 2 :

نباید نالید .. نباید ! می فهمی ؟!
می خواهم فریاد کنم . اگر نتوانستم سکوت میکنم.خاموش مردن بهتر از نالیدن است


پانوشت :
....



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1395/04/3 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک