دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
باید که زلال شد . چون صافی نه یک دُرد که فرصت رسوب ندهی به هر آنچه
کرکت می کند ! باید که بیرون کشید از لایه های درونی ذهن هر آنچه را که
پیچک وار می تند بر حجم استخوان روح و می فشاردش به آن اندازه که جان
می بخشد به زخم هجوم ! و بایست رها شد از خلسه ای که قد تمام آمد و
شدهاست که سهمش از آن تقلاها درد سنگین است که رد میشود اما چیزی
درونت باقی میگذارد . چونان چراغ روشن پیاده رو از پشت شیشه مه آلودِ
یک ماشین .
 که تو عبور میکنی ، نور امتداد می یابد اما چشمت را احاطه میکند..
مهم نیست اگر چیزی دریافت نشود از این چند سطر. یک پیام روشن داشت !
 اگر احساس می کنی خواسته های سهل و سبک به سنگینی پذیرفته میشوند
و یا پذیرفته نمیشوند . اگر با تو عاشقانه و محترمانه رفتار نمی شود ،
تندی مکن ! تلخ مباش و بپرهیز از هر توهین  فقط برچسب قیمت حضوری ات را بازنگری کن ! همین !



عکس و تصویر نقاشی سیاه قلم زدودیده خون فشانم،زغمت شب جدایی. چه کنم که هست اینها گل باغ ...



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1395/03/25 توسط دل آرام

منصور حلاج را در ظهر ماه صیام از کوی جذامیان گذر افتاد . جذامیان به نهار مشغول بودند و به

حلاج تعارف کردند ، حلاج بر سفره ی آنها نشست وچند لقمه بر دهان برد . جذامیان پرسیدند :

دیگران بر سفره ی ما نمی نشینند و از ما می ترسند .؟

حلاج گفت : آنها روزه اند و برخاست . هنگام افطار حلاج گفت : خدایا روزه ی مرا قبول بفرما .

شاگردان گفتند : استاد ما دیدیم که تو روزه شکستی .

حلاج گفت : ما مهمان خدا بودیم ، روزه شکستیم ولی دل نشکستیم ...



نقل قول :

چگونه می توان زیست و مانند یک آدمیزاد زندگی کرد، که برای آدمیزاد ماندن باید مبرا از ایشان

باشی و برای آدمیزاد بودن نمی توانی همیشه تنها به سر بری و چه می توان کرد در این باتلاقِ

درماندگی؟ انسان من کجاست؟ نه خدای مرا باقی گذاشتند تا دل به او آرام بدارم و نه انسان را

به قرار وانهاده اند تا به آن امید بندم. اکنون من چه کنم در این باتلاق درماندگی، در معرض

چشمان وقیح و دهانهای حریص و زبان های دروغ و چهره های ریا؟

                                                            محمود دولت آبادی "نون نوشتن"



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1395/03/23 توسط دل آرام
مطمئن نیستم بتوانم از  هزار واژه ای که مرا به بند میکنند که به التماس ِانگشتان سرریز شوند و

آنچه
در ذهنم میگذرد گزارش خوبی بدهم اما  کوشش می کنم ! به این می اندیشم زمانی

که زندگی می کنیم ، هیچ چیزی رخ نمی دهد. صحنه ها عوض می شوند و آدمیان می آیند و

می روند . همین و بس ! و هرگز آغازی در بین نیست . که روزها بیخود و بی جهت به روزهای

دیگر افزوده می شود . و این افزایش بی پایان و یکنواخت است !

اما در این میان ، رفتن یک حقیقت است .. حقیقتی برای رسیدن به مطلق ! دل کندن ! بریدن !

به همین راحتی و به همین صراحت ... گاهی باید بهترین ات را بگذاری و بگذری ... سخت است

می دانم اما رفتن در اوج یک غرور اصالت دارد . که بودن گاه به آن برگ خشک جدا نشده اما

 بی روح مانده روی درخت را ماند . همان قدر حقیر و همان قدر بی ارزش و همان اندازه پلاسیده

 و تکیده ! هرچندر این میانه می اندیشم  برای آنهایی که وا مانده اند .

و  انهایی که میان رفتن و ماندن سرگردان شده اند .

که هماره متصل به خود می گویم : جا ماندن دل را باکی نیست ، مبادا که وا بماند دل !


پانوشت :

سکوت آب می‌تواند خشکی باشد و فریاد عطش؛
سکوت گندم می‌تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه‌ی قحط؛
همچنان که سکوت آفتاب ظلمات است
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست؛   - غریو را تصویرکن ! -

                                     « احمد شاملو »




پیوست :

در این بخش مطلبی خواهم نوشت !



                                              





ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1395/03/16 توسط دل آرام
گمان نمی کنم که خوشبختی چیز بسیار پیچیده ای باشد

خوشبختی می تواند یک روز ارام در کنار کسی که دوستش داری و ایضاً ..

کمی ورزش .. ناهار دور همی .. کمی پرسه نوستالژیک در خیابان های شعر و خیال

برگشتی در طبیعت و پرسه ای دیگر در دامان بهار .. در پایان خسته اما راضی برگشتن به خلوتی دوباره ..

خوشبختی چیز پیچیده ای نیست ... خیلی آسان است و در دسترس !







ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1395/03/10 توسط دل آرام
برخیز و بنگر.  چشمانت را پاک کن تا در فروزش بی رقیب نور ، رستاخیز حقیقت را ببینی
از یاد مبر ! که تسلسل جریان تیره تورا مسخ خواهد  نمود و تمامی مسیر هایت چونان فسانه ای
تکه به تکه در انزوای این تاریکی نور را به هیچ خواهند ستانید .
پیشتر از آنکه حق مطلب را در نقطه اتمام به کمال معنا رسانم معروض به این نکته باشم که تو
عزیز،  هرگز گمان مبر و گمانه به این نیست که اکمل به کلامم را در مخیله و ذهنت پروار و
رسیده چیده باشی که به قولی سخت ترین تعریف و بیان همان بدیهیات هستند که سئوالات
ساده و بی پاسخ را در بر میگیرند...

پا نوشت :

عصیان در راه است . میتوانم فردا را با فردایی دیگر پر کنم و یا بلکم با ارزشهای مکمل
 زندگی ام رج بزنمش ..


حرف دل :
عده ای برای من قابل ترحم هستند  ودلم برای چند نفری می سوزد ... آنکه به هزار ترفند
و فریب میخواهد بگوید مغز پری داردبرای دانستن !که برای گفتن و ابراز حضور ناچیزش.
که بسیار می داند و  تحلیل گر است و نمیداند  خزنده ای بیش نیست که  وقیحانه میخزد
در تالاب و سردابهای چندش آور دنیای تاریک خویش  .. و به تقلایی ابلهانه دست و پا میزند
 که آی مردم مرا هم ببینید! کسی مرا تحویل بگیرد ! آری تو !! دخترک بیچاره .  باید که برایت
خندید و از سر ترحم و حس بیچارگی لبخندی تحویل داد و عبور نمود ! که تو سر بویناکیِ
دشنام نیز دچار سوتفاهم و تردید قرار گرفته ای همین و بس ... که منتظر به حضور مردی
مانده ای تا بلکم  از سر تفقد نگاهی براق  بیافکند و برایت کف و هورا بکشد و بستایدت.
بگذریم  ! که این علافان هرزه گرد و  اویخته به هر درگاهی حقیر تر از آنی هستند که ذره ای
در روحِ قلم جولان کنند و نیک دانسته ام سلوک و بازتاب رفتار هر کس بضاعت شعورش
را نمایان می کند . /
دل آرام ! از این دخترکان کوچه بازاری قابل ترحم از سر اغماض بگذر ...



و سخن پایان :

هر اندازه در برابرم مقاومت کنی ، همان اندازه هارتر خواهم بود برای کشید نت به قعر یک جهنم ،
از دل یک زمین تا پوسته وجودی و هستی در فورانی از خشم و جنون ! جهنم کوچکی مناسب و
باب میل...  که تو اشتباه نخستین زیستن را مرتکب شده ای و بهشت برای متولد نشدگان است .
 پس آرام باش برده ! بگذار که دراین  انحلال مذاب در خود حل شوی







     


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1395/03/8 توسط دل آرام
نشسته ام و می بافم ... خیال می بافم و خاطره !

زیبا ، رنگ در رنگ و خاطره انگیز بسان یک رنگین کمان !

به دیدن سرزمین های دور و خیال انگیز می روم. که دیری ست وعده آرزوهایم را به فراموشی

سپرده. یک لحظه سکوت ... اندیشه ... مکث !!  و ..... دریـــــغ  -

از بافتن دست می کشم و به سرعت و عجله رج در رج بافته ها را از هم می گشایم.....

غرق میشوم دوباره در اعتزال دقایق خویش .

میدانی ؟! رنگین کمان را که نمی شود لمس کرد !


***
 از پشت پنجره نمیشود به شمعدانی های محبوب دل باخت .







ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1395/03/2 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک