دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1395/02/29 توسط دل آرام
قلم گفتا كه من شاه جهانم   //   قلمزن را به دولت می رسانم



http://s6.picofile.com/file/8251385584/DSC_0001.JPG

http://s6.picofile.com/file/8251385618/DSC_0002.JPG


http://s7.picofile.com/file/8251385668/DSC_0003.JPG


http://s6.picofile.com/file/8251385726/DSC_0004.JPG


http://s6.picofile.com/file/8251385776/DSC_0005.JPG


http://s6.picofile.com/file/8251385834/DSC_0006.JPG


http://s7.picofile.com/file/8251385868/DSC_0007.JPG


http://s7.picofile.com/file/8251387200/DSC_0008.JPG




ادامه مطلب

طبقه بندی: ترنج واره، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1395/02/25 توسط دل آرام

مادر بزرگ دوستم پیرزن مدرنی ست..از آنهای که چروک صورتشان را اندازه ی

حلقه ی ازدواجشان دوست دارند ، از آنهایی که هر صبح جلوی آینه می ایستند

کرم روزشان را زده، خط چشمشان را با سرمه سیاه میکنند و برای بلندتر دیده

شدن مژه هایشان شب ها روغن بادام و روزها ریمل مارکدار از آب گذشته میزنند !

مادر بزرگ دوستم را دورا دور میشناسم دوستم میگوید مادر بزرگش معتقد است:

زن در هر سن و سالی باشد باید از افتادن مژه هایش بترسد مثل دوران جوانی

که افتادن هر مژه دل آدم را میلرزاند باید مراقب چشمانش ، مژه هایش و صورتش

باشد نگذارد زیبایی اش محدود باشد به 20تا 30 سالگی..برایم سوال پیش می آید

که چه چیز مادر بزرگ دوستم را انقدر امیدوار کرده ؟!! یادم می آید دوستم گفته بود:

پدربزرگش هنوز برای همسرش گل میخرد و گاهی در جمع قربان صدقه اش میرود ،

بدون او هیچ جا نمیرود ، بدون او خوابش نمیبرد...و همه میدانند پدر بزرگ از جوانی

عاشقش بوده است ... قطعأ مادر بزرگ دوستم معشوقه ی خوبیست و این باعث

امیدواری اش بوده، چون معتقدم معشوقه بودن زن هارا زیباتر میکند...

به آنها امید و انگیزه می دهد که برای زیباییشان تلاش کنند ،خوب باشند ..

مهربان باشند ... و زنده بمانند..

به همه ی اینها فکر میکنم و میفهمم چرا مادربزرگ های بعضی ها مدرن نیستند  

زود پیر میشوند و زود میمیرند!

دلم برای مادر بزرگ خودم و بعضی ها خیلی میسوزد !! ... خیلی...


                                                                                                نویسنده  : نازنین عابدین پور



پانوشت :

خودتان را در قلب کسی نچپانید ، مچاله می شوید !



                                                                                                      



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1395/02/20 توسط دل آرام
استیلای بهار است و نوزایی ذهن! که رخ گشوده بر روزمره گی افکار و زندگی ... گرمای مطبوع و
زیبنده اش ، به مرد پرغرور و محزون شبیه است در همان وقار و آراستگی به همان اندازه برازنده
و فاخر !
از سر کم حوصله گی است شاید هم بیکاری ، سری به اینیستاگرام میزنم .در گشت و گذار میان ِ
حجم انبوه تصاویر با مضامین و نوشته های مختلف ،عکسی توجه من رو به خودش جلب میکند.
با پیامی از یک عابر متناسب بدان !- به دوست داشتنت مشغولم همانند سربازی که سال هاست
در مقری متروکه ،. بی خبر از اتمام جنگ ... نگهبانی می دهد-

مکث میکنم روی جمله و پوزخندی میزنم...با نوشته ارتباط چندانی برقرار نمی کنم که قطعا یقین
دارم منتخب یا نویسنده اش از آن دهه هفتادی های سیلبریتی کودک نما هست که هرجا
مصلحت ایجاب کند خود را خرد و کم سال جا بزند و هر جا منفعت به پاشنه بود صاحب سبک و
مالک تام باشد که این نوشته ها سر عمل پوچ می شوند از سمت عنوان کننده اش !لذا آنچه مرا به
مکث و لبخند و تمرکز واداشت چیزی فراتر از یک تصویر یا یک نوشته بود ! یاد آن سرباز ژاپنی
میافتم که آخرین باز مانده از جنگ جهانی دوم بود و بیست و نه سال تمام در جنگ زندگی کرد به
این دلیل که آخرین فرمانی که از فرمانده شنیده بود  این جمله بود " تسلیم نشو "
چندین نفر دنبالش فرستادند و اعلامیه ها ریختن تا باور کند جنگ تمام شده اما او بر این باور بود
که نباید تسلیم شود و آخر ماجرا این شد که فرمانده اش را پیدا کنند و ادامه ماجرا ...

از خود میپرسم این کهنه  سرباز وفادار  احمق است یا مومن ؟

اصلا آدم‎‌هایی که تا پای جان می‌ایستند پای قصه‌هایشان، آرمان‌هایشان، آدم‌هایشان، باید
تحسینشان کنیم یا تقبیح ؟
آن‌جا که امیدها رنگ می‌بازند و خال‌ها ناموافق می‌آیند، باید
ورق‌هامان را بریزیم یا باز ادامه دهیم؟
بیاییم توی قصه‌های روزمره‌ی خودمان: رابطه‌هایمان ،
داستان‌هایان، زندگی‌هایمان که گره می‌خورند، وقتی وارد قسمت تاریک‌شان می‌شوند، آن‌جا که
نه آگاهی هست نه امید، وقتی نمی‌دانیم باید به اعلامیه‌های آسمانی اعتماد کنیم یا هم‌چنان
به آخرین فرمانی که شنیده‌ایم – «تسلیم نشو!» – وفادار بمانیم
. در مقابل این ایستادگی و ایمان
 اگر سربازتان نتوانست چنین وفادارانه ایستادگی نماید... !
رفتن ، یک تیر خلاص باشد به تمامی باور هایی که در شرف نابودی و بی اعتمادی ست !

تعهد صرفا یک کلمه نیست که در دهان بلغور شود ! مراقب واژه های عقلانی ادا شده باشیم !



پانوشت : ( توضیح - پیش داوری ممنوع!)

این پست و نوشته یک نظر کلی و اجتماعی بوده ، هیچ مخاطب خاصی را شامل نمیشود . 



http://s7.picofile.com/file/8250298934/Screenshot_2016_05_05_22_30_20.png



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1395/02/17 توسط دل آرام
دل آرام !
شکست را فقط در مورد ابزار و وسایلی که میشکنند به کار ببر..
همان اشیا و ابزاری که تکه تکه میشوند... و امکان ترمیم ندارند.. خوب فکر کن ! آنچه در زندگی داری به هیچ وجه چنین نیست ..
با توجه به قابلیت هایی که داری . هدفی را انتخاب میکنی و با قدرتی عجیب به سمت هدف حرکت میکنی .
اما با نرسیدن به نقطه دلخواه چیزی خرده خرده نمی شود .نمی شکند - پس شکستی وجود ندارد
آنچه در واقعیت وجود دارد نا متناسب بودن هدف با دانش ، امکانات ، میزان پشتکار و سرعت حرکت است .
 پس می توان دوباره همه چیز را متناسب کرده و از اول شروع کرد .
از همین امروز مفهوم شکست را در ذهنت تغییر بده ،در زندگی شکستی وجود ندارد چون تو توانایی تلاش دوباره را داری
 فقط کافی است باورش کنی تا زندگی را خوبِ خوب زندگی کنی...

و شناختی که در این مدت ازت پیدا کرده ام جسارتی داده تا با قدرت و اعتماد این هارا در موردت بگویم.
 برای چون تویی شکست بی معنی است .



پانوشت :
از صحبت های دکتر شایان فر ارجمند  ..
 بی اندازه تاثیر گذار که با قدرتی نافذ بیان شد .. و آنچه نوشتم شمه ای کوچک از یک گفتگوی طولانی بود !

نوشتم که گاهی یاد آوری کرده باشم  با دوباره خوانی !


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1395/02/15 توسط دل آرام
خوشتر از این چه می توان باشد برای آدمی که بیدار شود از کابوس یک سقوط ناتمام.
گاهی می ایستیم از یک حرکت !
همه آدمیان در مقطعی از یک حرکت ، باز می ایستند...
آنکه در پی فتح قله ای ست می ایستد تا دامنه را از نظر بگذراند و راهی از بین صخره ها برای خویش بگشاید !
آنکه پی چشمه آبی در دل کویر است می ایستدتا صحن پر تب و تاب طلایی و پر اخم را از زیر دیدبان دست عبور دهد .
اما آنکه در مسیر پر سنگلاخ زندگی می ایستد تو گویی مسیر را گم کرده ، دامنه در برابر چشمش صلابتی وهم انگیز دارد یا صحن کویر ذهنش بی انتها و ممتد گردیده .او می ایستد نمیداند .
چون خسته می شود ...
می ایستد تا تمام شود آن بخش از زندگی اش که زندگی میکند و بیشتر به زنده مانی شبیه است
می ایستد و زیر پوستینی از شترانه محافظی مخفی میشود تا بگذرد این بادهای سمی سوزاننده آن فصل زندگی ..
و من این روزها در حال ایستایی بر فراز صخره ای بس عظیم به زندگی می نگرم و می اندیشم ایا اگر از این صخره پرواز بگیرم ، آنچه در ذهنم پرورانده ام خواهد توانست برهاندم از یک سقوط ناتمام ؟!


پی نوشت :
زندگی یک حقیقت بدیهی ست .. و حقیقت آن بر زبان جاری نمیشود . و طاقت اندک ما در برابر تشویش افزونمان سر خم می کند
!








ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1395/02/13 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک