دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!

موش گفت:

افسوس! دنیا روز به روز تنگ‌تر می شود. سابق جهان چنان دنگال* بود كه ترسم گرفت.

دویدم و دویدم تا دست آخر هنگامی كه دیدم از هر نقطه‌ی افق دیوارهایی سر به آسمان كشیده

آسوده خاطر شدم.اما این دیوارهای بلندبا چنان سرعتی به هم نزدیک شده اندکه من تا به خود

بیاییم در آخرین اتاقم و تله‌یی در انتها که  در آن افتم، پیشِ چشمم است.


گربه گفت :

کافی ست مسیرت را تغییر دهی و موش را بلعید !

                                                                                                           - فرانتس کافکا -

                                                                  

                                                                


پانوشت :

از یک نقطه به بعد دیگه راه بازگشتی وجود ندارد ! هر فرد باید به این نقطه برسد ...

آدمیان خوشبخت نیستند! جایی که بدبختی ها سکوت کردند آنها احساس خوشبختی

میکنند ...  همـــین !




 * سخت فراخ و بزرگ




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/06/31 توسط دل آرام
همه شب در نظرم موی پریشان تو بود  // یک کمی شانه بزن ، سکته زدم نیمه شبی


http://s3.picofile.com/file/8212565400/IMG_20150917_142750.jpg


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/06/26 توسط دل آرام
همچون دیوانه ای که خود را خدا میپندارد ، ما خود را فانی می انگاریم - پل سارتر

و ما می میریم که دوباره متولد شویم ! عجب حکایت عجیب  و مضحکی!!

ساعت چهار صبح را  هم گذشت و هنوز چشمانم در عمیق ترین و تاریک ترین نقطه از قلبِ

تاریک پلک ! خیره مانده اند..  این بغض تلخی که حنجره را میدرد . اما  سکوت درد عظیمی ست

در آن دمی که  که انگاره های ذهن روی  6 حس ات خنجر می کشند و تو  درمانده تر از آنی که

حتی ناله ای سر دهی ...
سکوت در هجمه هجوم توفنده ای چنین ، در هوایی صامت و مبهم ..

و حقا زنده گی مان مرثیه سرایی برای مرده گی مان است در  این حیطه مختوم آکنده از رخوت!




پانوشت :

در این دنیا نه خوشبختی هست و نه بدبختی فقط قیاس یک حالت با حالتی دیگر است.تنها
کسی که حد اعلای بدبختی را شناخته باشد میتواند حد اعلای خوشبختی را نیز درک کند.
میبایست انسان خواسته باشد بمیرد، تا بداند زنده بودن چقدر خوب است. پس زندگی کنید
و خوشبخت باشید.هرگز فراموش نکنید که تا روزی که خداوند بخواهد آینده انسان را آشکار کند،
همه شناخت انسان در دو کلمه خلاصه میشود :
صبر ...... امید

"قسمتی از 
کتاب کنت مونت کریستو اثر الکساندر دوما"



**
سیاج : حصار ، دیوار



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1394/06/23 توسط دل آرام

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت / آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست 
             

جمله ای که به دفعات شنیده ام ! دل آرام تو ، تکه ای از روح خودت را در برهه ای از زمان

جا گذاشته ای ..! با خود می اندیشم چرا که نه! گاه آدمها  آنی و  ناگهانی از خودشان فاصله

میگیرند و دور میشوند .دورِ دورِ دور ! و قطعه ای از روحشان از کالبد خسته برای همیشه جدا

میشود. وقتی که ناباورانه پی میبرند حس زلالی که دارند جایی بسیار دور از ذهن چونان

سایه ای گنگ و مبهم در گرمایی تند بصورت بخار از دیوار کوچه های غربت تبخیر میشود ..

دیوانه وار نیاز به خداحافظی کردن را در حس تلخ نبودن منجمد میکنند ... وهمی سترگ در

سی و سه درجه از فراموشخانه ذهن به نیستی سپرده میشود ! جایی که آغوشهای عشق و

ترنّم جایگاهی  برای صداقت نداشته باشد ..جایی که تو با چشم باز میخوابی .خواب میبینی

و تمامی رخدادهای حال حاضر اتاق بغلی را و گاه برخی رویدادهای مربوط به اتاقی با فرسنگها

فاصله هم میان خوابهایت ، به روی صحنه رویا داری بی آنکه بتوانی ارتباطی بینشان ترسیم کنی

حتی مادری که برای کاری پاورچین و آهسته داخل اتاق میشود ؛ گویی که از پشت پرده ای ،وارد

صحنه خوابت میشود که وقت رفتن اشاره به بستن در داری که متعجبش میکنی که با خودفکر کند

آیا توی خواب حرف زد ؟ یا ...

جایی که میخوابی و برخی رویداد ها که چند دقیقه ای دیگر رخ خواهد داد پیشا پیش رژه میروند

که تو مدام میترسی از این حس لعنتی ! که گریزانی از تلخی لمس واقعیتی قبل از وقوع!

که گاه در میان حقیقت و واقعیت صدای همزادت را گنگ و درهم میشنوی که با تو سخن میگوید...

که بارها از خوابی به خوابی میروی گویی درِ دنیایی را باز و وارد دنیایی دیگر شده ای ! و به قدری

این درها زیادند که زمان میبرد تا پلکهای را در دنیای واقعی حرکت دهی..

اینها مصداق جا ماندن روح ، تکه تکه شدن روان است در برهه هایی از زمان !


دل آرام ! بگذار قلمت  معترف به آیه آیه واژه های اثمِ سیئه باشد .. برای جاری شدن در ضمیر خویشتنِ خویش ات ! که تو هر اندازه خوش لگام و مانوس بخواهی واژه های بد مست ذهن ات را، افزونتر جفتک به بطن واژه خواهند کوفت که درونش ملتهب از حر عشق است و برونش چهره ای دم سرد و نهیبی که می غرّد هی هی ! بتاز که باختنت را غرور من مرمت خواهد کرد .توسنی کن و رام نشو ..


پی نوشت 1

های های های عصر هبوط عاطفه هاست  ، عصر رخوت ! و چه هزاره دلگیری برای زیستن که نوک انگشتان مجابت میکند احساست را در نمایشگری بی جان تایپ کنی  و تو !! دایوِرت میشوی به متروک ترین نقطه از ارتباط عاطفی یکّه محرم راز ! و تکه ای دیگر از روح ات کنده میشود .. که به انجماد خاحافظی بیاندیشی !

 

***

♫♪ درسقوط هم میتوان سهمگین،باشکوه،باصلابت وزیبابود،این را آبشار به من آموخت ♫♪


                                 





ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1394/06/19 توسط دل آرام
.
.
.
.
.
.
 به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم در دنیای ما، قوی بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است.




برای خواندن داستان کلیک کنید !




Anton-Chekhov






ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/06/17 توسط دل آرام

لاک تلخ برای ترک جویدن ناخن !

تبلیغ جالبی بود که میتونست برای لحظه ای نگاهم رو روی کلمات درشتش متمرکز کنه ...

یاد یکی از دوستان افتادم که با وجود داشتن فرزند،از روی عادتی معهود تا از کاری فارغ می شد،

شروع به جویدن ناخن میکرد .خب هر کس برای کاستن میزان استرس لحظه ای ، یا تشویش آنی

عکس العمل خاصی رو بروز میده . که مثل سوپاپ اطمینان عمل میکنه اما ممکنه این عملکرد با

مرور زمان ، تبدیل به عادت بشه .شخصا خودِ من هنگام بروز استرس و تشویش تنها نقطه ای که

میتونه در کاستن میزان درد ناشی کمک کنه گودی کف پام هست که با دوانگشت ماساز بدم. یا

دستام رو به شدت فشار میدم انگار که سعی دارم تمامی احساس درد رو در همون نقطه متمرکز

کرده بیرون بکشم..

تا این بخش از جریان مشکل خاصی نیست و همه ما در طول عمر و زندگی به روشهای متفاوت با

نیروهای منفی به مبارزه برخاستیم که یحتمل جویدن ناخن رو هم تجربه کردیم که بعد از مدتی

عادتش از سرمان افتاده .اما اگر بر سر و ذهن رسوب کرده باشد این رفتار،گفتنی ست که عادتِ

خوبی نیست اما چندش آور هم نیست که از سراضطراب ، وسواس یا بی حواسی کسی دست

به دهان ببرد و گوشه ناخن را با دندانش بفرساید . میتوان هشدار مختصری داد! دستش را گرفت

و کشید و یا حواسش را به موضوعی جالب معطوف نمود..

امروز هنگام مانیکور و مرتب کردن ناخن این تصور به ذهنم راه یافت کسی را دیده ایم که ناخنش را

بگیرد و بعد خرده ای از آن ناخن رو به دهان ببرد ؟ 
- آه خدای من تصورش هم نفرت انگیزه !! این

موضوع اثبات شده است که ناخن بخش بی جان و بی حس عضو ماست اما نگار همین بخش

بی جان زمانی که به انگشت پیوند میخورد ارج و قرب دارد و محترم شمرده میشود .و آن لحظه که

چیده شد و بر زمین افتاد چندش و کثیف که دیدنش کریه است چه برسد به جویدنش !

خب میدانم تا این قسمت رو میخونید آه از نهاد بر می اورید و معترض و محکم میگویید دل آرام !

اما بحث من سر موضوعی غیر از ظاهر ، و عنوان مطروحه می باشد !  آنهایی که در مرکزیتِ

رابطه ای هستند که البته این رابطه الزاما روابط عاشقانه را در بر نمیگیرد و میتواند یک رابطه

همکاری ، دوستانه ، فامیلی و ... باشد. که در طول رابطه احتمال برخورد های ناخوشایند هست

که روح را بخراشد و یا ذهن را بیازارد.مثل عادت جویدن ناخن که بر سر انگشت رابطه رسته و نمو

دارد.اما این ارتباط زمانی که بی جان شد همکاری ها ، الفت ها و روابط هم میشود خرده خاطره

که بر زمین ریخته اند و حتی ممکن است چندشناکی شوند که لازم است از گوشه و کنار زندگی و

حواشی ذهنت جاروب کنی که مبادا ناخواسته و ندانسته راهی غیر مستقیم برای عبور لای دندان

پیدا کند !




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1394/06/14 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک