دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم، کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛

حالا که بزرگیم ، چه دلای کوچیکی! کاش دلامون به بزرگی بچگی بود.

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم، کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود،

کاش قلب ها در چهره بود…

حالا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و ما به همین سکوت دل خوش کرده ایم

اما یک سکوت پُر بهتر از یک فریاد تو خالیست

سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیست که هیچ کس نفهمه

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
.
.
.
.
.

.
.
بچه که بودیم بچه بودیم؛

بزرگ که شدیم... بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچهه هم نیستیم!






  



با صدای خانم آغداشلو بشنویم ..!


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1394/04/29 توسط دل آرام


http://s6.picofile.com/file/8200446034/123.jpg



تا چو آدینه بسر برده شد آید شنبه  //   تا چو ماه رمضان بگذرد آید شوال


در این اندیشه ایم که .....


عالمی فکر حلول ماه شوالند و من  //    فکر اینکه باز خورشیدم ، چرا تاخیر کرد




***
بعله اینجوریاس / قبول حق نشود ، اگــر دلـــی بیازاری !!





نکته :
اگر خرما ها از هم وا رفت و جفت نشد با عسل بچسبونینش به هم.!





ادامه مطلب

طبقه بندی: مطبخ آرام، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1394/04/26 توسط دل آرام
پدرم هم کابوس می‌دید، مثلِ من. نمی‌دانم در خواب‌هایش چه می‌دید که خواب‌اش نمی‌برد، که

آشفته بود،درست مثلِ من. نمی‌گفت اما معلوم بود کابوس‌های شبانه بیدار نگاهش می‌دارد.

سیگار پشتِ سیگار می‌کشیدتا شب را کم‌تر،تن به خواب بسپارد،انگار درخواب‌های نصفه‌نیمه‌اش

اتفاقی،اتفاق‌هایی می‌افتادکه نمی‌خواست ببیندشان .پدرم هم مثلِ من کابوس میدید.ماه‌های

آخر، روزهای آخر.نمی‌دانم قبیله‌ی ما درخواب‌های گوارا ،ناگوار شده‌اش چه می‌بیند که خواب‌اش

آشفته و قرارش بی‌قرار است. نمی‌دانم قبیله‌ی ما،بازمانده‌ی کدام گردن‌کشیِ تلخ است، که

تلخی‌اش همچنان با ماست. من هم از آن قبیله‌ام: آشفته، هراسان، وپُر از روایت‌های نگفته‌ای

که هنوز بیداری‌ام را به تمامی از آنِ خود نکرده‌اند. می‌کنند، می‌کنند، نشانه‌هایش رازیرِ لب که

زمزمه می‌کنم می‌فهم‌ام در بیداری هم کابوس‌ها رخنه کرده‌اند.اما خواب خواب، خواب‌هایم پر از

تصاویرِ خوانا و ناخوانایی است که نمی‌دانم، نمی‌دانم از کجای کجا می‌آیند، جا خوش می‌کنند،

نیرو می‌گیرند، و در بزنگاهی که نامعلوم است و غیرقابلِ شناس، هجوم می‌آورند: مسلح، زورمند،

و سنگین از ذکاتی‌که ذهن شاید ـ می‌باید پرداخته باشد و نپرداخته انگار.قبیله‌ی ما قبیله‌ی آشوب

است، و من راهِ پدران‌مان را ناخواسته رفته‌ام، می‌روم. و ما تنها نیستیم،نه درخواب و نه دربیداری.

و ما هیچگاه تنها نبوده‌ایم، تنها «تنهایی‌مان» ناخواناست، ناپیداست.من هم از همان قبیله‌ام ...

شب‌ها کابوس، روزها کابوس، شبانه‌روزیکه فرقی نمی‌کندخوابی یا بیدار.این، ادامه‌ی کابوس‌های

من است در بیداری.... ای کاش قبیله‌ی ما، در همان گردنکشیِ تلخ، ناپدید می‌شد...

 
برگرفته از :
- کابوس‌های قبیله‌ی من ـ م. روان‌شید -

http://https//www.facebook.com/m.ravanshid



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1394/04/26 توسط دل آرام
مدیریت افکار عمومی ، برگردانی است از صفحه فیسبوک ِ فریدون نصرتی !

اندر حکایت ارسال مطالب بیهوده ،ژست های روشن فکر مابانه و توهم همه چیز دانی ..

چیزی مابین همه چیز و هیچ ! 




ادامه مطلب

دنبالک ها: از اینجا بخوانید،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/04/23 توسط دل آرام

زمان ازچهار صبح هم  گذشته و چیزی نماند از دمامدم تنهایی .آونگ آویخته و مصلوب بالای دیوار...

طاق و دقیق ...!

جهان از عدم ، پهلو به پهلو میشود و من در تنهایی و خلسه به لبخند تمسخر باری این پهلو شدن

ها را نظاره میکنم .چقدر این گذر و تکرار مسخره و مزخرف هست .قلم میسرد بر صفحه سفید . 

پنهانی مینویسد از حرفهای ناتمام و ناگفته که تجلی ظهور ابدیت ذهن اند در کلام سقط و نافرجامِ

ضمیر خفته. باید بنویسم از لحظه تردید ، از ابهام لحظه . بنویسم از سکته به وقت سکوت که باید 

در سقوطِ ناچیزت بدرم ابهت جلوه گری بی همه چیزت را .بنویسم ازحسرتِ خاموش و انتظار تلخ .

از این خواب آلودگیِ زهر آگین دمادم انتقام . از من ِ دل آرام که تا مرز ناممکن فرو میپاشد بنویسم

از ویرانی رقت انگیزِ لحظات مبهم.از حدیث بغضِ  تا ابد فرو خورده ...  میفهمی ؟ نفرین به تو!

یحتمل جایی از زمان و مکان بنویسم و تمام کنم همه  را تمام کنم  چونان رسالتی که به اتمام

رسانده باشی و آن کدام پیامبری ست که چون من بروی کاغذی سپید عصیان کلام بپا کند.

چنان پایان کنم که کائنات را درمیان صداهای گنگ و آکنده از تاریکی اش به آخور گرم تن خویش در

نیکی و بدی بسرایم و بنویسم و تمام کنم از این آدمیزادگان نفرت انگیز و رذل که دروغ و حقارت

 میبارد از عمقِ نگاهشان . بنویسم تورا - خودم را - عشق و نفرت را زندگی را و این تعهد،به لب

 فروبستن های آزار دهنده و مشمئز کننده را          ( لعنت به تو !  ... )



مختصر گویی مجزا از متن کلام - ادای دین -

و چه پر اطمینان و با جسارت در ذهن کلامت  علایق آدمیان را خلاصه میکنی و ساده سخن میرانی که جبهه میگیرم و رای ممتنع میدهم به این تز نامقبول که بهتر از تو میشناسم من های دیگر را ، به قطعیت رد میکنم آنچه را که در ورای ذهن ات به تجلی نشسته و تو ! جان شیرین تو نمیدانی که در پس پرده چها میرود از این همه مکر و چند زبانی آدمیزادگان ... تو را زیرک تر و باهوش تر از اینها میپنداشتم.که از این ساده اندیشی ات به جِد متعجب و در حیرتم! .. به زمان، خواهی دانست و من در این فهم کمک خواهم کرد ! اگر عمری به بقا باشد ! یادت بماند که  واژه های گم شده من رد پی دریوزگری معنای کلام و بار سنگین خود هستند... 



و اما کلام آخرم با مخاطب خیلی خاص :

گرامی ... چنانچه با آن تلسکوب فاخرتان رصد فرموده باشی ماده دوبر منی  وحشی رام شده ای خواهی دید .یقین دارم از یک پینچر خطرناکتر نخواهی بود .. کمترین اغماضی در برابر خاطی  نداشته و ندارم. در حال حاضر چندیست که به طرز عجیبی آرامم ... چه آن زمان که  با شماره ای که از دید خودت!! گمنام  بوده تعقیبم نمودی و چه از پیامکی که  ارسال فرمودی .. راحتت کنم شوربختانه من زیاد تر از آنچه که تصورش را داشته باشی باهوشم... میتوانم مثل یک کبوتر بی آزار و چون  یک مار هوشیارباشم لذا د رپس این ادبیات ارام و فاخر یک ماده گرگ خاکستری هم هست . به همان اندازه بی پروا و به همان اندازه بیرحم و در همان حد درنده ! انتقامش را شعله ور کنی   محال است از درد سوختنش در امان بمانی ..  

صرف نوشتم که خوب بدانی کاملا برایم آشنا هستی ... حوالی من توقف ممنوع هست! 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1394/04/22 توسط دل آرام
در میانه‌ی سفر زندگی، خود را در جنگلی تاریک یافتم؛ چرا که راه راست را گم کرده بودم.

هنوز هم در آن جنگل تاریک به‌سر می‌برم. خوشحالم از این‌که راهم را گم کرده‌ام. می‌خواهم

تا آخرین لحظه‌ی زندگی‌ام درون تاریکی این جنگل باشم.
(کمدی الهی. دوزخ. سرود اول)


از سراشیبی تــردید اگـر برگردیم
عـرش زیر قدم ماست بیا تا برویــم

زره از موج بپـوشیم و ردا از طوفــان
راه ما ازدل دریاست بیا تا برویم...

چیزی از راه نمانده ست چرا برگردیم
آخــر راه همین جــاست بیـا تا برویم

فرصتی باشد اگر باز در این آمد و رفت
تا همین امشب و فرداست بیا تا برویم

- ابوالقاسم حسینجانی -







****

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی، همچنان که در عیشی مدام... فلوبر




آفتاب تو را شوم ذره معنی والضحی بیاموزم!





ادامه مطلب

دنبالک ها: دانلوود،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1394/04/14 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک