دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
باران باشد و هوای ابری و دل گرفته . میل ِ غریبِ نوشتن و خودت نباشی ! نه اینکه نباشی ، نه...!

هستی..! انگار که از همه عالم نیستی .طعم گسی مانده زیرزبانِ ذهن،از کابوس شبانه ، آمیخته 

دربوی شیر عسل داغ تازه ای که مادر جان بالای سرت بیاورد سر صبحی که انگار حس کرده است

ذره ذره آب شدنت را ،دیده غرق شدن های گاه گاه ات در نقطه ای نامعلوم ، شنیده زمزمه های

هق آلود دمادم و پنهان را ....که میترسد از وقوع حادثه ای در عمق یک فاجعه کــه مدام سرک

میکشد. /..که مدام حرف میزند ...و مدام ...... آه !

**
صحبت ازسفر دو ماهه میکنی که بروی . و خوب میدانی این بهانه برای گریز از یک انزوا ،و مچاله

 شدن در انزوایی دیگر است و مابقی بهانه اند و دست اویز ..



پی نوشت :
دیگر دراین هوا و این حوالی آفتاب نتابد ! که میترسم از زندگی ِ نکرده در این فضا که تمام شود

 و حسرتش بماند برای یک عمر!





پانوشت :
 هرچند سوز و گداز در خور این بیقرار نیست اما زندگی از هم همه خالیست انگار ...
همین !






ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/02/29 توسط دل آرام
جایی که ایستاده ای ، گاه در نظرت منتهی الیه  فهمی ست که ترسیم میکند قاموسی از لزاجت ادراکی را که مقرون به دیوانگی ست ...آری ... آری ... اینجا ثقل درد است .... اندوهی که بهشت را در عدم خویش مدفون ساخته ...خاطرات احیا شده از خشاب واج در واج واژه های واژگون چونان فلش بکی از کابوس های بونوئل.
نشانی از غایت توهم ... فارغ از فهم ! سرشار از توحش نشات گرفته از اصالت آدمیزادگان ...
تحلیل حیات ..... دل پیچه های ناشی از بلعیدن بی هضمِ درد ...
 اینجا تغزل های عامدانه در حنجره ی لرزان استیصال سروده میشود .. ورطه استیصال است ... باور های له شده!
 چگونه باید پاسخ داد جایی که حیات را تکه تکه در گورستان پراکنده خواهی نمودجایی که آیینه ناتوان از تسخیر توست چگونه ممکن است شکستن اش که هزاران تکه اش در هزاران بینهایت تکثیر شود که خود را جز درجزِ نهایتش لامکان کنی تا در بینهایت امکان به ابدییت عدم برسی ... کجا باید گریخت که پای فرار خود میله زندان است .. چگونه باید سکوت نمود که افکار کلمه به کلمه در نهاد ذهن تو نعره میکشند ...

 

 

***********

حضرتش فرمود :

زهد رندان نو آموخته راهی به دهی ست  // من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم ! 

به احترام کلامش نیم خیز برخاستی که اوهم به تبسمی شیرین بس شیرین با آن نگاه نافذ که در

دل سنگ همرخنه دارد ، پرسید و پاسخ شنید...

سکوت و دوباره قصارهای آمیخته در شهد شعرش به استعارات نافذ و تلویحات ژرف.......بگذریم

 

ناگه در میان کلام گفت :

+ : زمان به عقب برگردانده ای ؟ یا ره گم کرده ای  زیبا صنم ! 

-: جرقه اشتیاق بود ، سرمای فراق را فهم نمود

+: منتظرت بودم و میدانستم امروز مهمان گریز پای داریم .. غزال رمیده ! سفارش شده ی ایام !

-: به خطا از تنهایی خود خواسته بیرون خزیده ام . منیّت کردم و حکم راندم .طوفانی شدم و تندی

نمودم ... افول نمودم به زهر حسد ... مسخ شدم در کلام بد دل

+: دل هم شکستی ؟! 

-: سکوت .......... ( شاید شکستم و ندانستم )

+: قضاوت نکردی ... تند بودی اما دلشکن نشدی ... غیر این بود دری به رویت گشوده نمیشد .

.... اینجا دل پاره میپسندند .. 

-: به انزوای ابدی فرو خفته ام پیر ! چنان معلقم که نمیدانم افتادنم صعود است یا هبوط ..

که زیر پایم سختی سنگ خواهد بود یا نرمی ابر !

+: امانت دار بوده ای همین کافی ست... ره همان است دل بد مکن . امانتی دیگر داری 

سالهاست ... سفارش شده بود !

-: از دل و دیده نامحران میهراسم . اینجا آرامش دارد ..

+: به دست محرمش برسان ... امانتدار است ... 

-: یعنی ... آن همه سخن ...... یعنی .....

+: نامحرم نیست ، نبود،نخواهد بود ! دارد صیقل میخورد.. راه طولانی دارد !

تند خوی است اما نرم سیرت ...!

:- مگر میشناسین اش ؟؟!!! 

+: یـــــا حــق !!!



پانوشت :

- که امروز دوباره لغزیدی - / رهروی نو آموخته ..... 


**

خراب حالی بیش از این نمی باشد ... کس مباد چنین حالی که اکنون دارم...



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/02/22 توسط دل آرام
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1394/02/21 توسط دل آرام
  (از یک دفترچه قدیمی )


http://deepblue.memote.ir/files/2014/09/past-lives-672x372.jpg


سگ‌ها دیگر بس است، مردم خودشان را به‌طور مسخره‌ای تنها احساس می‌کنند و به همدم نیاز دارند، به چیزی بزرگ‌تر و قوی‌تر که بر آن تکیه کنند، به چیزی که بتواند واقعاً ضربه‌گیر باشد. سگ‌ها دیگر کفایت نمی‌کنند. آدم‌ها به فیل‌ها نیاز دارند.

 - ریشه‌های آسمان/ رومن گاری -

......................................................................................................


زمانی که مردان عاشق خودم را از دست دادم، احساس کردم که زخمی شده‌ام ولی امروز معتقدم که هیچ‌کس کسی را از دست نمی‌دهد زیرا در واقع هیچ‌کس، کسی را در اختیار ندارد.این تجربه واقعی آزادی است.  دارا بودن مهمترین احساس دنیا، بدون در اختیار داشتن آن!

 - یازده دقیقه/ پائولو کوئلیو -

.................................................................................................

پرنده‌ای آبی در قلبم است که می‌خواهد بیرون بیاید ولی من باهوش‌تر از آنم که فکر می‌کنید فقط شب‌ها به او اجازه‌ی بیرون آمدن می‌دهم وقتی همه خواب‌اند به او می‌گویم: می‌دانم که آن‌جایی، پس ناراحت نباش بعد دوباره سر جایش می‌گذارم ولی وقتی در قلبم است کمتر می‌خواند هنوز نگذاشته‌ام کاملاً بمیرد راز پنهان‌مان را باهم به رخت‌خواب می‌بریم و این برای گریاندن یک مرد بس است
امّا من گریه نمی‌کنم ... شما چطور؟

- سوختن در آب، غرق شدن در آتش/ چارلز بوکفسکی -


...............................................................................................



http://deepblue.memote.ir/files/2013/08/971163_562592813798934_1526758705_n.jpg

حالا بیا به یک زن اقرار کن اشتباه کرده‌ای، بگو «متأسّفم، مرا ببخش،» آن وقت است که باران سرزنش به دنبال می‌آید! خدا هم بیاید، به سادگی نمی‌بخشدت، به خاکساریت می‌کشاند، چیزهایی را که اتّفاق نیفتاده پیش می‌کشد، همه چیز را به یاد می‌آورد، هیچ چیز را فراموش نمی‌کند، چیزهایی از خودش به آن می‌افزاید، و تنها آن وقت می‌بخشدت. و تازه زنی هم که از او بهتر دیگر نباشد چنینن می‌کند. تمام کاسه کوزه‌ها را بر سرت می‌شکند. از من داشته باش که همگی آماده‌اند زنده زنده پوستت را بکنند، تک تکشان، همین فرشته‌هایی که بدون آن‌ها نمی‌توانیم زندگی کنیم! پسرجان، فاش می‌گویم که هر مرد با نجابت باید زیر نگین یک زن باشد. اعتقاد من اینست -اعتقاد که نه، بلکه احساس. مرد باید جوانمرد باشد، و این برای مرد ننگ نیست! برای یک قهرمان، حتّی برای مردی مثل قیصر هم نیست!



- برادران کارامازوف/ فئودور داستایوسکی-


.............................................................................................

ایمان، در آدم واقع‌بین، از معجزه نشأت نمی‌گیرد بلکه معجزه از ایمان نشأت می‌گیرد. آن زمان که واقع‌بین ایمان بیاورد، آنوقت نفس واقع‌بینی متعهّدش می‌کند مافوق طبیعت را نیز تصدیق کند.


-  برادران کارامازوف/ فئودور داستایوسکی
-


........................................................................................

من به نوشتن نیاز داشتم، مثل یک مرض بود، یک مخدر، یک اجبار، ولی باز هم دوست نداشتم خودم را یک نویسنده بدانم. شاید به خاطر این بود که نویسنده‌های زیادی دیده بودم. بیشتر از این‌که وقت برای نوشتن بگذارند وقت‌شان را صرف بی اعتبار کردن همدیگر می‌کردند. یک مشت پیر پسر و پیردختر بیشتر نبودند، نق می‌زدند و همدیگر را سلّاخی می‌کردند و پر از تکبّر بودند. آفریننده‌های ما این‌هایند؟ همیشه همین‌طور بوده؟ شاید. شاید نوشتن شکلی از نق زدن باشد. بعضی‌ها بهتر از بقیه غُر می‌زنند.

  - هالیوود/ چارلز بوکفسکی -


..................................................................................

http://deepblue.memote.ir/files/2014/07/stay.jpg

درنگی تردیدآمیز دارم. توقّفی نگران‌کننده. احساس خردینگی می‌کنم. دنیا را بسی بزرگ می‌بینم. آن‌قدر بزرگ که خودم را در مقابلش بیش از حد کوچک و کوچک و کوچک حس می‌کنم. به روشنی می‌بینم که نمی‌توانم جهان را هضم کنم.

 - نونِ نوشتن/ محمود دولت‌آبادی -




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1394/02/19 توسط دل آرام

امروز داستان مشهوری رو دوباره خوانی میکردم از اُ - هنری  در مورد دلا و جیم که یحتمل به

دفعات خوانده باشید. این دو زوج جوان و عاشق ! قهرمانان قصه‌ی معروف ویلیام سیدنی پورتر

که عزیزترین دارایی‌هاشان را فدا می‌کنند تا عزیزترین هدیه را برای عزیزترین آدم زندگی‌شان بخرند:

دلّا آبشارِ مواج و درخشان موهای بلند و زیبایش را میفروشد تا با پولش زنجیری  طلا برای ساعت 

ارزشمند جیم بخرد که البته پیش از آن جیم آن را فروخته تا شانه ای جواهر نشان برای دلا بخرد!

و اما زندگی ما چقدر شبیه به این داستان است ... چه شبیهیم به این دو. دلّا و جیم های  مکرر و

مکرر و مکرریم در روزانه های زندگی . دم به دم، ثانیه به ثانیه  روز به روز و سال به سال، بهترین

دارایی‌هامان را به پای چیزهایی می‌ریزیم که خود، نابودشان کرده‌ایم. عمرمان را به پای عشق،

عشق‌مان را به پای دروغ و هوس، هوس‌مان را به پای آرامش، آرامش‌مان را به پای ثروت، ثروت‌مان

را به پای عمر ، احساس مان را وقت مان را پای کتمان ها و خفیه کاری ها ...و. ..تا الی .....آخر

آدم‌های زندگی‌ را حتی به پای هم. خودمان را به پای آن‌ها. آن‌ها را به پای خودمان. چیزهایی را با

سختی به دست می‌آوریم تا بریزیم‌شان به پای چیزهایی دیگر، که به آسانی از دست داده‌ایم. یا

به سهولت ببریم از آنچه محال بوده ! که عصیان کرده باشیم بر تصورات و ساخته های غلط ذهنی

و بلکم مثبت خود در خصوص افراد پیرامونمان ! ... اُ – هنری در پایان داستانش این دو زوج عاشق

و فقیر را خردمندترین ابلهانی می‌داند که به هم هدیه می‌دهند. و در این میانه هم ، ما ابله‌ترین

خردمندانی که از هم، خودشان را دریغ می‌کنند. به گمانم. زندگی هر تک تک ما ، با در نظر

گرفتن خطوط برجسته آن ، تراژدی حقیقی ست ..اما تا جز به جز آن  را در کالبد بررسی

وا کاویی میکنی وجهه ای کمیک به خود میگیرد کارهای روزانه ، دغدغه های همیشگی را

به همراه می اورد میل و هراس ها اضرابهای مدام و سرخوردگی هایش را بقچه پیچ میکند...

و ما این میان شکنجه زندگی را با خنده کامل میکنیم... تقدیر، رنجهای تراژیک را وارد زندگی

افراد میکند... و با این فعل منزلت حضور حیات را به وجه دلقک وار فرو می کاهد ..




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/02/16 توسط دل آرام

برهان:

«معنویت بخشیدن به جنسیت، عشق نامیده می‌شود.»


بزرگوار گرامی ..... از پیامتان ممنون که چنین دوستانه و دل نگران نگاشته بودین . حضورمحترمتون

عارضم،حقیرسوختن ها را سوخته و باخت ها را باخته که عمر شصت نشده،در سی ،حجت نمود !   

                                                     بسوختم که ساختن در سوختن است

                                                      خرابش کردم که عمارت در خرابیست 

                                                        خـــانه نو میکنم به وجه حسن

                                                        خانه ای گر به حال سوختن است

این قلندر زاده دادش از فراق است و در این که مسلخ عشق حکمش سر بی سوداست شکی

 درش نیست ... لذا نگاه بزرگوارتان را معطوف کنم به حکایت آن عارف که فضولی در رسید و گفت

فلان مریدت شرابخواری میکند و بطر شراب پشت فلان کتاب مخفی !مراد به ارامش به منزل مرید

میرود و سخن ها میگوید تا به گنجه کتاب میرسد.تک تک کتابها را بر میدارد و درموردشان میپرسد

به کتاب مورد نظرکه میرسد ناگاه مرید میگوید یا پیر این کتابِ ستارالعیوب است ! و چون این جمله

را می گوید استاد به شرم و تعجیل از منزل شاگردش خارج میشود ..! گفته هایتان حجت و اکمل

صحیح بود و حقیر واقف به امر ... لذا دست قهار عدالت ِکائنات هست و حاکم ناظم و عادل ،  من !

کجای این وادی ام که سخنی برانم.برای عده ای که طالب وفا ،مدعی مروت و پاکی اند در حالیکه

مدتهاست دلشان هرز رفته که فلانِ احساسشان هرز شده.که عادتشان شده چنین  زندگی !

آنکه قفل روح و دلش بکرنباشد و چفت نشود، چه توفیر از تلنگر! مگر ما مصلح عالمیم؟!

حکم طریقت است، برنج و مرنجان .که در آن رنجش از کفر است .کاش اندکی بخشنده تر بوده

و عیبش اینگونه عیان نمی فرمودین ...که لغزش آدمیان گاه از تلاش های نافرجام برای دستیابی

به سعادت و خوشبختی ست ./

خنک ان قمار بازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

پاسخ به پرسش دیگر :

بزرگوارم دل آرام  ماوا ندارد ، در نوشتن خانه کرده . او در بیان از عامیانه ها میگوید چرا که تک  تک

واژه ها در حنجره اش جان میکنندقلم میشکند!در خصوص پرسش سر بسته که بی آدرس ارسال

فرمودین :در این خانه مجازی  من تک تک افراد یک اتاق دارندبرای ساکن شدن . گاه ممکن است

که در لیست من باشند و من در حضور غیاب مجازستانشان نباشم .. چه توفیر به احوالات من یا

دیگران که ابتدا به ساکن عرض نمودم صرف خواندن است و هرچه خلوتر ، سکون و زلالی افزون

بدین علت خود به قاطعیت و جدیت خواسته ام از عزیزانی که از نحوه بیان و به قول خودشان

قلم تند و زبان تیز پر ایهام و استعاره  و کوبنده گاه گاهِ نوشته های وبلاگم  میهراسند در منزلگه

مجازستانی شان اتاق دل آرام محذوف بدارند که خوش داریم همان سایه هیچ باشیم در فنا ....

دل آرام از حضور کسی مشوش نیست که گر غیر از این بود خانه نو میکرد به وجه حسن ! ..

اگر هضم کلامم برای عزیزی سخت است آزار چرا ..

 

پا نوشت :

صبورانه در انتظار زمان بمان، هر چیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب کند،

درختان خارج از فصل خود، میوه نمی دهند


و کلام آخر از غیر :


در بدترین ما آنقدر خوبی هست و در بهترین ما آنقدر بدی هست که هیچ یک از ما را شایسته نیست که از دیگران عیب جویی کنیم



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1394/02/16 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک