دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
                   http://upload7.ir/imgs/2014-12/00497701238530118371.png


                 شکوفه به بار نشست و شد انار .... انار دلت سرخ و سفید و شفاف
    
                 اکنون انار است ، شفاف و شیرین هم آبدار است

                تو یک اناری !! قلبت شکوفه ، شیرین لبِ تو !
    
                نه!! نشد - این نوشته شعر نخواهد شد ....

                 فقط مینویسم :
                
                 من انار میخواهم


               پـاورقی :

                سوا شده از آن انارهایی که پدر جان دو سه جعبه از اصفهان آورده اند ...  بعله !!


            

                     http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/4/40/Anare_ghermez_bemoone_baghiyash_siaho_sefid.JPG/1024px-Anare_ghermez_bemoone_baghiyash_siaho_sefid.JPG



بعد نوشت برای دوست  :

سپاس از پیام سر بسته تان ...

ممنون که هستین ، خوش بمانید ! پاسخ مهرت را همینجا در این کتیبه کنده نمودم ..

گفتم : بیا تا ببینمت

گفت : خوب شوم ، اولین کسی که ملاقاتش کنم تویی ... فصل انار که شد می آیم !

گفتم : خوب شو... و پاییز امسال مرا به باغ انارتان ببر...

بهار تمام شد و پاییز امد - فصل انار هم تمام شد و کبوتر نامه بر من بی پاسخ بر میگشت 

بیا ... حتی اگر زمستان شد بیا ... حتی اگر اناری در کار نبود بیا ...

سالم بیا ... من را به باغ برفی بی انار ببر ...


                     


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1393/09/30 توسط دل آرام

مهم نیست که خیلی از مشکلات حل نمیشن ...!

 یک چای داغ میریزم .داخل زیباترین فنجان خانه ام..یک دانه شیرینی مورد علاقه ام را برمیدارم

 به خودم میگویم ..بفرمایید چایتان سرد نشود.. و از تمامی تنهایی ام لذت میبرم

رمز آرامش در این است که از کسی انتظاری نداشته باشی .. همین!

 



                                

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1393/09/25 توسط دل آرام

سکوت مطلق و تاریکی محض ! حتی صدای وزش نسیم هم به گوش نمیرسد..کور سویی نیست

تا مکان در حداقل ترین حالت ممکن شناسایی شود و تنها صدای تاپ تاپِ گریختن پایِ هراسانی

ست که به گوش میرسد. در ظلمت و سیاهی شب میدوم ... چنان تاریک است که نمیدانم دقیقا

کدام نقطه از زمین قرار گرفته ام! نفس نفس میزنم از ترس - از تاریکی - از فرار...

چقدر تاریک است ... خدای من ! چرا خلاص نمیشوم از این جا ؟ ایا در  ویل  گیر افتاده ام ؟

سایه ای به دنبال دارم اما نمیدانم چیست و یا کیست ..لحظه ای بر میگردم تا پشت سرم را ببینم

زمین میخورم طوری که کفش از پایم جدا میشود  ..کورمال کورمال دنبال کفشهایم میگردم ...

ناگاه دستی  لمس میکند دستان جستجو گرم را.. میگیردش و به لحن آمرانه میگوید "دیر است

وقت چندانی نداریم .برخیز ! " بهتم زده. ترسیده ام از حضور حاضر دیگری در آن تاریکی محض !

نای راه رفتن ندارم.نفسم بریده ،این حضور ناگاه هم نمیتواند انرژی تحلیل رفته ام را به فرار بی حد

سریع  و آنیِ دیگری مبدل کند!  -  امـــــــــا ... !! صبر کن !

صدا اشناست ... کمی دقیق میشوم .. میشناسمت .... میبینم ات 

نه !!!  تو این همه راه... ، این همه راه را با پای برهنه ، نفس به نفس با من دویده ای ؟؟؟!

و در میانه بهت و پرسش و ترس و دلهره دستم را میگیری و میکشی . و من در اوج خستگی به

دویدن  و شاید گریختن ، ادامه میدهم!

به فضایی رسیده ایم که از تاریکی اش ذره ای کم نشده اما فضای سنگین و داغش نسبتا خنک تر

احساس میشود. دستم را میکشی به سمتی ، ناگاه زیر پایم سنگی میلغزد ... آ ه نه ! پرتگاه ...

اینجا پرتگاه است ...! من این را میگویم و تو میخندی .. میخندی ... بلند و رعب آور ... قهقه ای

چندش آور  به کراهت لحظه مرگ !! و  به یک باره زیر پایم از زمین تهی میشود .... !

هراسان چشم باز میکنم .ساعت بالای سرم منگ و خسته از گوشزد های مکرر لحظه های عمر

باز هم مصمم و بی تفاوت مشغول است و آونگ سر در گمش میان زمین و اسمان در هوا میچرخد

اتاق نیمه تاریک با نوری سبز... اشیای منعکس در دیوار برایم دهن کج میکنن... چشم را میندم و

سعی دارم به نقطه ای دیگر تمرکز کنم ..ساعت :2:50 دقیقه از نصف شب را اعلام میکند ...

سایه ای را بالای سر حس میکنم .. با حس غریب و کنجکاو آمیخته در ترسی دوباره که به

روحم چنگ میزند چشم میچرخانم، بالای سرم ایستاده ای.با لبخندی مشمئز کننده و رعشه آور

همچون لبخد کُنت به وقت شکار طعمه در شبهای سرد و پر برف کریسمس! 



پاورقی :

آرایه ها را فرو ریخته ام !  انتظار که ندارید نوشته هایی بدون ایراد ببینید .. آن هم پس از رهایی

از  کابوس در این ساعت از شب!


بعد نوشت : ( تبصره ! )

                      اعتراض وارد نیست ...!



تهیه عکسهای سیاه و سفید دیجیتال



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1393/09/19 توسط دل آرام
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود          این همه رنگ قشنگ از کف دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد     دلِ تنها به چه شوقی پی یلدا برود ؟

گله هارا بگذار ؛ ناله ها را بس کن ! روزگار گوش ندارد که تو هی شکوه کنی

زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگ تورا - فرصتی نیست که صرف گله و ناله شود

تا بجنبیم ، تمام است تـــــمام ... !!  مهر دیدی که به برهم زدن چشم گذشت !

یا همین سال جدید ! باز ، کم مانده به عید !

این شتابِ عمر است ..  من و تو باورمان نیست که نیست

زندگی گاه به کام است و بس است

زندگی گاه به نام است و کم است

زندگی گاه به دام است و غم است

چه به کام و... چه به نام و... چه به دام...

زندگی معرکه همت ماست... زندگی می گذرد..!

زندگی گاه به نان است و کفایت بکند...

زندگی گاه به دام است و جفایت بکند...

زندگی گاه به آن است و رهایت بکند...

چه به نان و... چه به جان و... چه به آن

زندگی لحظه بی تابی ماست... زندگی می گذرد ..!

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛

زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد!

زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد!

چه به رازو... چه به ساز و ... چه به ناز

زندگی لحظه بیداری ماست...زندگی میگذرد...!


( ....... ؟ )



پانوشت 1 :

وای از این عمر که با میگذرد ، میگذرد !!

 

پانوشت 2 :

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست !

  

ته نوشت :

 کم حرف ، ساکت ، بی هیجان ، ساده ، آرام ... امـــــا در تلاطم درونی !






ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1393/09/16 توسط دل آرام
شروعی بدون پایان!

زیر خیابان های شهر میلیون ها موش زندگی می کنند.

و روی خیابان ها چندصد موش شجاع...

ادامه دارد...


 از :  زانتین الهی






ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1393/09/12 توسط دل آرام
مدتیست سعی میکنم به موضوع ثابتی بیاویزم

در ناامیدی محض سعی دارم اکنونم را بیابم .تا بتوانم آن را برجا کنم ، بسط دهم برای بازیابی

دنیایی که تیرگی زمان تاثیری بر ان نداشته..این سرعت در گذر زمان ، نوعی شتاب گرفتن در

سقوط است و این تصاعد هندسیِ سقوط ، ما را به ورطه هیچ پرتاب خواهد نمود ...

  

پانوشت :

هیچ دانش و فلسفه ای نمیتواند کلید راز را نشان من بدهد .ما کشیده میشویم ! مشروط و مجبور

کشیده میشویم..

تو خدایان انسان گونه خود ساخته را نابود کردی.. !

توگرفتار خدایان دگر ساز فرا انسانی شدی ..!

تو در این انزوای محض ذره ذره خواهی رفت..! هیچ میدانستی ؟!

و این منم که نفسم مدام بغض خواهد شد از سر در گمی های زندگی     

 

کولاژ نوشت :

کسی  نمیداند! شاید من نیز روزی بی خبر رفتم...!



                                   


                                                                                                                                                                                                 

ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1393/09/11 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک