دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1393/07/28 توسط دل آرام
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
                                                   او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
                                                   غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می‌ماند
                                                  هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
                                                هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد
                                                 مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده‌است به تو
                                                   به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
                                                  مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
                                                   بفرستند رفیقان به تو این بندش را

: منم آن شیخ ِ سیه روز که در آخر عمر
                                                  لای موهای تو گم کرد خداوندش را





" کاظم بهمنی "


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1393/07/21 توسط دل آرام

و من یکی از هزاران فرزند تناقض ، ماحاصل ائتلاف کلاسیک ، زاده تضادهای معلق از بطن طبیعت !

در مرکز مدِرن و مدوّر یک فراسوی اکسپرسیونیست که تمامی فلسفه های بودن را در ضمیر پنهانِ

خویش مدفون ساخته.نازنین ! ازتو دلگیر و آزرده خاطر نیستم و نخواهم بود در مکانی که خویش

علامتی سئوالم برای بودن ، ماندن ، ادامه دادن ..! جایی برای زیر سئوال بردن غیر نمیبینم!

من ! دلیل هبوط خویشتنم ! .... آن جایی که در ارتفاعی به بلندا ی قلمم سقوط خواهم کرد ..!

 


****

در گوشه ای از ماشین ،مرد بی آنکه توجه کسی را جلب کند همراه گروهی بود که به گراند کانیون

میرفت!نه چمدانی داشت و نه کفش مناسبی پوشیده بود. راننده توقف کردو اعلام نمود، مکانی

که منتظر دیدنش بودین پیش روی شماست... هر کدام از مسافرین دوربین به دست پیاده شدند

مرد اندکی مکث کرد و پا بر لبه پرتگاه گذاشت .. و زمزمه کرد :

-نبرد یا پرواز ... نبرد یا پرواز ... پــــــرواز..!!



پاورقی :

داستان کوتاهِ وب از -  پل استر -


                           <b>تصاویر سورئال</b> (surreal)بسیار زیبا، اثر ...



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1393/07/13 توسط دل آرام

 بیخوابی و پهلو به پهلو شدنهای مدام .. ساعت از سه نصف شب هم گذشت ...

 صدای شر شر باران شبانه ! هراس از زیستن در فردای مبهم دلتنگی..!

صدایت که می آید و دور میشود ... و این موریانه هایی که تا چشم میندم آرام و آرام روحم را

میجوند و متلاشی میکنند! نفسهایت نزدیک است ... انقدر نزدیک که حلول درد رخنه به رخنه

درتارو پود عمق وجود، بی مداوا می ماند... چرا امشب اینقدر می بارد ؟ آآآآه ....

سوز سردی هجوم پاییز ار شیشه پنجره رسوخ میکند در روانم ..! حادثه ای در پیش است گویی ..

حادثه ای در مقیاس یک فاجعه !

دنبال میکنم با چشم، در اتاقِ تاریک، همنوا با زمزمه باران آن نقطه ای که امتداد یافته تا هویت

خطِ خویش را بیابد . زمان ،زمانِ عجیبی ست! جایی که به خون خود تشنه ام ..دشنه میشوم بر

دلِ فگارخویش .زخم میشوم بر روح ..! مشق مشتاق ندارم جایی که سایه ها دو رنگند.چشم که

میبندم ،مدام و مدام و مدام .. پرواز از نقطه تلاقی مبهم نهی بمان و تشرِ برو چنگ میزند برصورتِ

مبهوت تردید ! - آنچه که نوشتم حکایت دلدادگی نیست که هدایتِ نسخ صادقی ست  درمیرندگی

 من ، بر استبداد اثری نوپا که پیشتر هم گفته ام  قلمم را رسایی باشد اگر..! وقایت جاودانگی منِ

خفته بر بستر زمان خواهد بود !

*

*

*

برکت امروز من شد این مهمان  .. خسته از هجوم ابر .. و بارش بی امان باران

 http://upload7.ir/imgs/2014-10/95366579786000276822.jpg


 http://upload7.ir/imgs/2014-10/37188327152998615175.jpg    


ته نوشت :

و عشق ..! تنها عشق است که مرا به وسعت اندوه زندگی می رساند .  تنها عشق است

که به من امکان پرنده شدن میدهد... آنکه خود را مخیر به حیات نمی دید، زیستن دوباره در

صفرای روزگار را در آغوش خود میبخشد.. !  کاش آدمها جور دیگری بودند ... جور دیگری !!


اما..... تو !!

پرواز را به خاطر بسپار !




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1393/07/11 توسط دل آرام

"رفتنت رنگ از روی تابستان برد ، چهره اش به زردی نشست و پاییز شد ! برگرد تا برف پیری

سپید پوشش نکرده ... "




                                



پانوشت :


منطق میگوید " بمـان " عشق میگوید " بــرو " ..حال تو چه میکنی ؟ میروی یا میمانی ؟

بگذار که عاقلان به رفتنم ندا دهند که راحل طریق عشق ، خود میداند ماندن هم در رفتن است ..!



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1393/07/7 توسط دل آرام

آری جان شیرین!

اینجا کانون عشق معکوس است  در آینه کلام . جایی که عزلت به تکلم برمیخیزد ..

که مدامم مست و حیران و غزلخوان زیر لب میگویم

"  توسنی کردم ندانستم همی  //    کز کشیدن سخت تر گردد کمند  " رابعه بلخی  

گفتن ندارد که خود آیینه هزار و یک نقش جمال صورت روح خود بودی .آن روز که می گریختم

گِل بودم و امروز که می آویزم به حّر نفس ، غرامت آن هزارو یک دل است که خداوندگار، آن دم که از

کمال حکمت لایزالی خویش دستکاری قدرت میفرمود در اندرون و بیرون ذات، آینه ها بر کار نهاد که

هر یک مظهری از صفات لایتناهی باشد و هزار و یک آیینه مناسب بر هزار و یک صفت ! عزیزِ دل !

اگر زنگار بر این تکه هزاره های روح میبینی بر متاب ؛ روی بر میگردان ؛ محزون و مکدر مباش ، این

بغضهایی که  میشکند.. ترکهایی هست  بر روح این صیقل شفاف ، از سنگ زمان..



                             



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1393/07/4 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک