دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
نــرم نـــــرمک میرسد اینکــــ بهــــــــــــــــــــــــــــــــار

















ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1393/12/27 توسط دل آرام

باخت های دو سویه ، کلافهای سر درگم ،گره های کور ، مثل شیشه ای شکسته دردستان

زخمی ..مثل روحی خسته و آزرده در اتاق سردِ آکنده  از سکوت و تــاریکی ، مثل تیــغ و رگ !

مثل سکــوت و سکــته . مثل دویدنهای بی مقصد ! چون خنده های گریه دار و گریه ها ، صامت

و مهموم !... مثل جراحت های روح یک تبعیدی بی گناه..! مثل جایی که رد تیزی کلام درهزار تویی

از کلاف پیچیده ذهن میشکافد رشته به رشته پودِ دلت را جایی که در خلاذهنی دوّار به بی وزنی

میرسی ... مثل لنگر کردن بی درنگ احساسی احاطه شده در سیلاب سرکش خیزابهای بلند ...

که اینها عصاره زندگی ماست.تارهایی تنیده شده از رویا های محکوم به فنا. ضجه هایِ خفه شده

انسان عاصی و آکنده از خواستن خویش ...
یکی به لمس انزوا نزدیک میشود و دیگری در بطن آن

به فنا پذیری سایه های زندگی ترک را به نفع زیستن میپندارد .
گریز ازجهان در رویارویی ِناممکن

بـودنِ گریز از خویش ... گــریختن از هنگامه های پــوچ و تو خــالی جــاری و سرسام از
هیــاهوی

احساس های یک جانبه و تک بعدی... اندیشه ای که درون فنجان سم ، سوسو میزند...

ایکاش گلو هم وسعت دل را داشت تا حجم سنگین ناکامی ها بصورت بغض درونش نمیشکست !

 

پی نوشت :

خورشید خود ، عین تاریکی ست  .... تو درون ترسهایت حل خواهی شد !

 

نقل قول :

این بدبختی ست که مدام مجبور به اغاز کردنی . فقدان این توهم که هرچیزی بیش از یک آغاز یا

همسان با آن است ،حماقت آنان که این مطلب را نمیدانند و حماقت خویش که چون تابوتی ست

در خویش مدفون و بدین قرار تابوتی که میتوان آن را حمل کرد ، گشود ، ویران کرد و مبادله کرد


انتها نوشت :

آن نوشته که تو را جان بخشد ، صاحب قلم را بارها کشته است .... در همین حد میتوانم بگویم !


**

گفته بودم قبلا ،که من از بطن خدایی سورئال سقط شده ام.اکسپرسیونیستی درمرکزیت بی وزنِ

دنیایی مدرن . یک اتفاق کلاسیک ، اما ناهنجار - فرزند تناقض های فاحش و تضادهای معلق !



                                                       



ادامه مطلب

دنبالک ها: در خموشانه ها ، روحت قرین آرامش !،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1393/12/24 توسط دل آرام

دارم فکر میکنم .. اصن کی گفته دل آرام باید که قلمبه بنویسد و سلمبه بخواند و انتقاد شود...

کی گفته که باید ساده بنویسد و شرح ماوقع کند که بگویند سورئال های آمیخته در فلسفی های

خطی ات دل را قیری ویری میدهد و در پایان به جمله این را نه ! اکتفا کنند. این بار از خلوت رها ،

و در کمال سکون و علو طبع و اوج آرامش به اجتماع مینگرم ! چرایش هم مهم نیست که دوستان

میداننددرخصوص نقد اجتماعی نوشته های ممنوعه دارم. این که ممنوع نیست.همش نقد است

یک نقد ساده . اصلا یک بررسی بالینی ست ! اینکه واژه هرزگی برای من از نظر لغوی بار اخلاقی

منفی را تداعی نیمکند . شاید در نگاه اول مضحک به نظر برسد !یعنی انجورکه که میگویند فلانی

هرزه است یا هرزگی میکندیا هرز می پرد و یا از این قبیل کلمات .خدابیامرز ، دهخدا هم نمیگوید

هرزگی یعنی کار بد و قبیح میگوید هرزگی ناز و کرشمه و دلربائی هم معنی میدهد .اما  هرزه که

میشنوم یاد هرز خودمان می افتم . اتفاقا همین دهخدا می گوید هرز همان هرزه است که مخفف

شده است .پس وقتی که میگوییم فلانی هرزه شده است ،یعنی که فلانش پیچ یا مهره اش هرز

شده. که جا نمی افتد که خوب بسته نمیشود چکه دارد که آنچه که باید سر جایش باشد نیست!

که ار ریخت افتاده از قاعده و اندازه فارغ شده . پس دیگر آن جای حقیقی که باید باشد ، نمی تواند

که باشد و یا بالعکس  آنچه را که باید در خود بگیرد در آغوش بفشارد و نگذارد رخنه ای روزنه ای در

میانشان باشد ، نمی تواند . یک‌جوری نیمه‌ی خودش را دیگر نمی‌تواند چفت خودش کند.

فرمود : هرز یعنی بیهوده. 

یعنی آدم‌ات را داری، آن‌ی را که باید در دلش جا بگیری در دلت جا بدهی، داری، اما دیگر وجودت

بیهوده است؛ هرز است.  آقا جان !! دیگر بدتر از این؟!

 

پی نوشت :

به گمانم آدم باید مواظب باشد هرز نشود؛ هرزه نشود. به گمانم آدم باید خودش را، آغوش‌ش را،

حجم روح و جسمش را، سالم و اندازه نگه دارد برای نیمه‌اش، برای آنی که باید.

 

ته نوشت :

مواظب هرز رفتن روح باید بود... از ریخت افتادن صرف ظاهر نیست .. چفت دلت هرز بره دیگه درست نمیشه !


 توضیح : همین



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1393/12/19 توسط دل آرام

یک زن نمی شکند ! هزار تکه می شود .. وقتی در عمق صبوری ، دروغ مردی را  به جا رختی

تظاهرمی آویزد و آنقدر اتو می کشد تا شکل راستی شود .. اما بانو ...!!

لباس بد قواره همیشه به تن زار میزند و معجزه هیچ خیاطی هم کافی نیست .

و تو ! مرد رویای یک زن چگونه از سازی هزار تکه شوق شنیدن آوایی خوش داری....

 

 درخواست :


در صفحه فاخر بوی تعفن دروغ و لن ترانی دل خوش کنک ملیجکان شامه را می آزارد..

مس مرحمت بفرمایید..

 

پانوشت :

سئوال نفرمایید دوستان .

یک بی ربط نویسی، محض خالی نبودن عریضه . یک متن در یک انتها از ماه پایان سال

بود و بس

ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1393/12/19 توسط دل آرام
وقتی کلمات ، حرفی برای گفتن نداشته باشند !






ادامه مطلب

دنبالک ها: بــهار دلکش،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1393/12/11 توسط دل آرام

با کسب رخصت از نویسنده این مطلب !


لات های سنتی ****

یک زمانی لات ها در تهران میدان داری می کردند. زورگیری، باج خواهی، ابراز قدرت از طریق نمایش خیابانی و… از عادت های رایج شان بود؛ پاش که می افتاد، قمه کشی هم می کردند لات ها، حوزه استحفاظی هم داشتند! معمولا خودشان مراقب بودند که به حریم دیگری وارد نشوند. داستان دعوای معروف طیب حاج رضایی و حسین رمضان یخی از آنجا آغاز شد که این دو نفر نتوانستند به حوزه قدرت یکدیگر احترام بگذارند. “رمضان یخی” شکم طیب را سفره کرد؛ وقتی طیب از بیمارستان مرخص شد، مردم محل، مانند قهرمانان المپیک از او استقبال کردند: با پارچه نویسی به او خوشامد گفتند، خیابان برایش چراغانی شد و گروهی به استقبال او آمدند.  البته طیب هم دماغ برادر رمضان یخی را صاف کرده بود. بعدها “ارباب زین العابدین”، رییس میدان سبزی و تره بار، این دو نفر را آشتی داد.  “مصطفی پادگان” یکبار در جریان نزاع خیابانی، کسی را لت و پار کرده بود. آن بنده خدا تهدید کرد که می رود نظمیه شکایت می کند. نقل است که مصطفی پادگان رفت مقابل نظمیه محل، با ساتور آرم شیر و خورشید را در هم کوبید و با صدای بلند فریاد زد “ایهاالناس! شیر اینه یا منم؟!”آدم هایی مانند “هفت کچلون” که در اصل هشت نفر بودند، هم نقش نوچه را برای نام های بزرگ ایفا می کردند. بسیاری می گویند هفت کچلون نوچه های طیب بودند. اما یکجا خواندم که در دعوای خانوادگی طیب و رمضان یخی، هفت کچلون طرف رمضان یخی را گرفتند. به هر حال، منظور این است که لات های بزرگ، خرده لات هایی را هم جذب خود می کردند تا آسانتر به هدف هایشان برسند. جالب آنکه آدم هایی مثل حسین رمضان یخی و طیب حاج رضایی، رهبری هیات های مذهبی محلات خود را نیز برعهده داشتند. ماه محرم یا آیین های سوگواری که فرا می رسید، این آدم ها برای هرچه باشکوه تر برگزار کردن مراسم با هم رقابت می کردند. طیب نماد بی بند و باری و اوباشگری در دهه های 20 و 30 خورشیدی است. با این حال، او را به عنوان آدمی مذهبی می شناسیم. برعکس، درباره برادر بزرگتر طیب، “حاجی مسیح” که واقعا آدم دینداری بود و در تهران کارگاه آجرپزی داشت، کمتر خوانده ایم؛ چون لات نبود!!مذهبی ترین و البته یکی از باسوادترین لات های تهران شعبان جعفری (معروف به شعبان بی مخ) بود. شعبان تا ششم ابتدایی درس خوانده بود و سواد خواندن و نوشتن داشت که این در دنیای لات ها پدیده ای به شمار می رفت. شعبان جنب پارک شهر، یک ورزشگاه (زورخانه) بزرگ داشت و بسیاری از باستانی کاران به او ارادت داشتند.وی مقلد آیت الله کاشانی بود و این را همه می دانستند. زمانی که آیت الله از دکتر مصدق حمایت می کرد، او نیز همراه دوستان باستانی کارش برای مصدق به خیابان ها می آمد. بعدها هم که میانه کاشانی و مصدق شکرآب شد، شعبان جعفری به صف مخالفان دکتر پیوست.

لات های مدرن****

 علی آقا کت و شلوار شیک بر تن دارد و سوار بر یک خودروی سمند، به سرعت در حرکت است. وقت ندارد در ترافیک بماند؛ بنابراین، از لاین مقابل خیابان، خلاف می رود تا زودتر به چراغ قرمز برسد. ناگهان خودرویی، در آستانه ی تصادف با او، مقابلش ترمز می کند. هر دو راننده قالب تهی می کنند. راننده خودروی مقابل، شیشه را پایین می کشد و فریاد می زند “هووووووی!”. علی آقا که از این رفتار مرد عصبانی شده، کله اش را از پنجره سمند بیرون می برد و جواب می دهد: هوی به هیکلت، مردیکه الاغ!مردم عصبانی هستند و دایم بوغ می زنند که یعنی آقا! ول کن برو دیگه! علی آقا ناچار می شود که کوتاه بیاید. جلوتر نزدیک به یک چهارراه، چند دختر در حال قدم زدن هستند. هوا گرم است و معمولا در هوای گرم، لباس دختران تهرانی آب می رود! با معیارهای ما، این جور لباس برتن کردن، زیاد مناسب نیست. علی آقا به من که کنارش هستم، لبخندی می زند و می گوید: رفیق، این خانوم ها چی میگن؟بعد سری تکان می دهد و با تاسف می گوید: وقتی مملکت پر شده از دخترهای علاف که برای نمایش بدنشون میان تو خیابون، باید هم وضع ما اینطور باشه. وقتی برای جوون مردم امکان ازدواج نیست، معلومه کارش به فساد کشیده میشه.علی آقا که معلوم است توپ پری دارد و وضعیت ظاهری دختران، نمک روی زخمش پاشیده، ادامه می دهد: جامعه بدی شده فلانی! یه زمانی مردم برای نان حلال حرمت قائل بودن. طرف به بچه هاش یاد می داد نماز بخونن و لا اقل یک ماه محرم چشم از ناموس مردم بردارن!! الان همین محسن، صاحب مغازه… هر روز خمار میره سر کارمن که اولین بار نیست درباره خماری آقا محسن می شنوم، خودم را می زنم به آن راه (!) و می گویم: اِه؟! آقا محسن؟علی آقا: آره بابا! کارش از هروئین هم گذشته. کراک و اینا مصرف می کنه. من معتقدم خدا عوض حروم خوری و نگاه به ناموس مردم رو تو همین دنیا میدهخدا رحم کرد که رسیدیم جایی که من باید پیاده می شدم، اگرنه، گله های علی آقا تمامی نداشت. پیاده که شدم، گفتم “علی آقا، خلاصه التماس دعا. خونه خدا جای ما را هم خالی کنید  “محتاجیم به دعا. چشم. برای همه دعا می کنیم.”


علی آقا و خانمش به زودی به مکه مشرف می شوند. داشتم فکر می کردم در همین 8 – 7 دقیقه ای که با ایشان بودم، از وی زیرپا گذاشتن حقوق دیگران در رانندگی را دیدم، خشم دیدم، سوء ظن و بدبینی دیدم، غیبت هم دیدم.چطور ممکن است دینی که در کتاب آسمانی اش بارها و بارها به رعایت حق مردم و فروخوردن خشم سفارش شده، پیروانی داشته باشد که نمونه های سنتی اش آنچنان بودند و نمونه های مدرنش اینچنین؟ چگونه ممکن است کسی غیبت کند، به دیگران سوء ظن داشته باشد و بر آنان نام های زشت بگذارد و در عین حال، برای سفر به عربستان سعودی (حج) هزینه کند و در هیات های عزاداری هم شرکت کند؟! با خودم گفتم شاید این دسته از افراد، ناخواسته به دنبال راه فرار هستند. چه لذتی از این بیشتر که بسیاری از قواعد اخلاقی را زیر پا بگذاری و با شرکت در هیات سوگواری یا انجام یک سفر گردشی – زیارتی به عربستان سعودی، احساس مذهبی بودن کنی؟  خدا کند به جایی برسیم که خانه خدا را در دلهایمان بیابیم و آنقدر او را به خود نزدیک بدانیم که برای دست یافتن به آرامش، نیازی به هزینه های سنگین نداشته باشیم



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1393/12/10 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک