دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
خاطرات دارن شیطنت میکنن و از سر و کول هم بالا میرن اما با تمامی تلاش

 بیهوده اشان
باز لبخندی به چهره ی برگه هایم نمی نشانند..

گسل خاطرات درست زیر بغضم دهان باز میکند...می شود تمام شود؟...

دلم می خواهد این كابوسِ بودن تمام شود. تمامی منتهی به یك رویای نبودن..!

بدم می آید...

از من، از تو...

از تمام ضمایر كه حتی بودن هایشان هم دروغ است...

از دروغ های آشكاری كه فریبم می دهند در لباس حقیقت...

از سكوت های مبهمی كه سادگیم را به استهزا می گیرند...

و مسخره می كنند تفكرم را و اندیشه ام را...

از آبی به ظاهر آرام آسمانی كه طوفانی در دل دارد اما مجال وجود نیافته...

همیشه فریب ظاهر صاف زمین را می خورم تا پایم می لغزد،در حین سقوط،

گردی فریبكار زمین را به خاطر می آورم...و باز یك حس حماقت از من...

سرم را میان دو دست می گیرم حالم در میان احوال دیگران گم می شود...

چقدر حال این روزهایم سرمه ای رنگ و تیره است...







ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1392/05/27 توسط دل آرام
درهمهمه زمان و مکان لابه لای خاطرات خاک خورده ذهنم ،در به در کودکی هایم شده ام...

به حال تورق تقویم ذهنم ،سالگردها ،رفتن ها ،امدنها و تجدید شدنها همه دردرحال عبور و مرورند!

مستاصل تر و دلتنگ تر  از همیشه نگران از گردش بی وقفه ی عقربه ها...

در حسرت گذر هر ثانیه... کابوس بزرگ و بزرگتر شدن...

یادش بخیر...!

آن روزها کودک بودم و خوبی ها به وسعت دلم بزرگ و بدی ها به قدر وجودم کوچک بود...

اما امروز در درونی ترین لایه های کودکانه ام٬ در میان احساساتم گم شده ام...

آن روزها که گم می شدم بزرگترها نگران به جستجویم می آمدند...

اما این روزها بیصدا در میان بزرگترها گم شده ام...

در میان خودخواهی هایشان آنچنان بیصدا گم شده ام که تصور می کنم بزرگ شده ام...

اما آن ها مرا بین خودشان نمی یابند!...

چه غریبانه بساط کودکی ها را بستیم و بزرگ نشده در زمان جا ماندیم...

صدای کودکی هایمان در حیات امروز سوت و کور خانه ی قدیمی ذهنم می پیچد

تا محو می شود...

گویی شور و نشاط و شرارت های کودکانه ی آن روزهایمان طعمه ی فرایندی شد

به نام بزرگی!...

امروز همگی بزرگ شده ایم... همه ی ما کودکان آن روزها...

باور کن نازنینم ..! از بزرگتر شدن می ترسم... از مثل تو شدن... از مثل او شدن...

هراس دارم برای از دست دادن ته مانده  صداقتهای کودکانه ام..

پ.نوشت :

 توقف می کنم ، تا از این بزرگتر نشوم...




عکس و تصویر در لا به لای خاطرات خاک خورده ذهنم در به در کودکی هایم شده ام... ...


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1392/05/12 توسط دل آرام
همینطور که نگاهم میکنی و من به زبان چشم از راز نهانم سخن میگویم

دو گانگی بین واقعیت هایی که میدانم و لمس میکنم...آن ارزشی که بر من دارند

و بها میگیرند.تلفیقی از ذهنیت سورئالم با این تن محدود و خاکی ...!

برون رویی دربند تقلایی هیچ ! و انچنان که گویی مسلک  ام ، کسی را خوش نمی اید..

ساده میگویم..

پرنده ای کشیده ام روی بوم نقاشی ام ... اما نمیپرد!

درختی که ترسیم کرده ام بی بهار مانده است سیب های سرخ نشان طرد دارند و

آسمانش رنگ ستم...

شبیه  کوبیسمی که نقاشی های آنان كولاژهای تكه تكه ای جدا شده از صفحات

 روزنامه است.. آه... گلچهره ..!

اینگونه خیره چشمانم مشو که غمگین تر آنی میشوی که گویی داستانی

اندوه زا را به کمال خوانده ای /.

 

توضیح نوشت /*

فضاهای نا آشنا ، و مدعیان آشنا ...!

ساعت های ناتمام و حرف های ناتمام ..

دوستی های نیمه کاره و شوق های ناتمام ...

چه فرقی دارد که همه چیز در این روزگار تمام شود یا نیمه بماند؟

فقط زمانی که وقت اندک است دل هایمان می خواهد حرف های طولانی بزنیم

  

پ.نوشت :

همیشه یک جای کار باید بلنگد .





ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1392/05/4 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک