دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1392/04/27 توسط دل آرام

بر باد میدهم هر آنچه را که تا بدین لحظه نوشته ام ...

منی که آغاز را نه می دانم، نه می شناسم..

فقط معلوم است که جملگی ، ادامه ای هستیم که پایان را نمی دانیم

و..اینجا آن داستانی نیست که توی خیالات قبل از خواب توی رخت خواب رسم می کنیم

و با آن به خواب می رویم.این دنیا واقعی است. درست مثل زخم هایی که بر پیکره

می افتد..جور مرموزی ، درد را نیاز شده ام ..عزم راهی دور در بی زمانی فکرهای کال..!

و پایانش،خوابی عمیق......

گلویم پر شده از فریاد های سال خورده ای که اگر رهایشان کنم می میرند

مشتم را اگر باز کنم دستان خالیم رو می شود

و دستان خالی مشت های خوبی می شوند یا شاید خوب مشت می شوند!

 

 پ . نوشت:

در میان میان ِ دفتر  شعر های من ، یک غزل عاشقت شد..! نگاه تو مطلع .. مرگ من مقطع ..



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1392/04/25 توسط دل آرام

چون روال گاه گاهم عودی روشن میکنم از نوع خاص ، بوی خاص در فضایی خاص

که اغوا میکندم و میبردم به سرزمین های پر رمز و راز آمریکای جنوبی ..

به جنگلهای پر از سحر و رموز آمازون...

یک جدا شدن ناگهانی که می آید  و غرق میسازدم در مکعب عجایب!

در میان پیچ و تاب ِ مواجِ گیسوان آفرودیت غرقه ام میسازد ..

و گم میشوم در میان مه و جنگل ، صدای برخورد اب به صخره های جزیره ای دور و

هم نوایی صدای پرندگان جنگلی و وحشی..

لبخندزنان دراز میکشم و  و چشم میبندم در ذهنم با کلمات نرد میبازم..

بعضی واژه ها چموش تر از آنی هستن که در محبس ذهنم ماندگار شوند و به هر

طرق راهی برای فرار می یابند..

فکر میکنم که در تناسخ قبلی ام ان روز که روحم رو دو نیمه کردند..

نیمه ای که من بودم ، برای همیشه در خلاء باور ناپذیری هیچگاه به مقصد نرسید

و نیمه دیگر...!!

براستی کسی نفهمید که نیمه دیگر کجا رفت.. چه شد..


*

گاه در زندگی ام  رویدادهای مشابه تکراری امر را برایم چونان مشتبه ی کند که گویی

سرنوشت همین است گذار ایام بر مدار بهروزی یا سیه روزی ویا غرق شدن در تکرار

و روزمرگی،و میدانم و خوب هم میدانم  تنها روزمرگی را صبر کارساز نیست چرا که

صبر در مرداب همانند یک سم مهلک است.

 

پ. نوشت :

زندگی رنگ گرفت ... ! اما به خون ِ دل من!

 

توضیح نوشت :

چندتا عکس گذاشتم تا فضایی که الان در آن سیر میکنم .. ملموس تر و در دسترس باشه!

شاید همه آنی نباشد که در ذهنم مجسم اش میکنم... به حداقل ها بسنده کردم










                              




تصاویری دیدنی از جنگل های آمازون - آکا






تصاویری دیدنی از جنگل های آمازون - آکا



 اما این سه تصویر آخر که سخت مجذوبم میکند...!



تصاویری دیدنی از جنگل های آمازون - آکا



تصاویری دیدنی از جنگل های آمازون - آکا


تصاویری دیدنی از جنگل های آمازون - آکا


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1392/04/21 توسط دل آرام

از زن بودن حس خاصی میگیرم

زنانگی رو دوست دارم، بماند که گاهی اوقات، کمی محدودت میکنه.. مثل وقتی

که دل گرفتت بخواد تو سکوت شب بری و تو خیابونای خالی از عابرقدم بزنی و بالای

سرت آسمون پر ستاره رو ببینی و ماه که هم پای تو، بدون لحظه ای چشم برداشتن

ازت، راه میاد..مثل وقتی که هوس  مستانه و سرخوشانه آواز خوندن توی کوچه های

 شهر و شب و داری ...مثل  وقتی که دلت میخواد بعد همه ی این شب گردی ها،

 خیره بشی به نور افشانی و ناز  خورشید و مدهوش  رنگ آمیزیش بشی و بهش

صبح بخیر بگی ...مثل  شبی که سحر شد و به جای سکوت  پیاده رو ها و سو سو

ستاره ها، تو خونه به انتظار صبح نشستم.حالا دیگه هوا روشن شده و صدای

گنجشک ها و رفت و آمد محدود ماشین ها رو میشنوم و دارم میرم که از صبح خلوت

این شهر شلوغ لذت ببرم و همه دلتنگی ها رو بسپرم به قدم هام و بوی درخت و هوای

بهار ...همونقدر که شب فوق العاده زیباست، اولین ساعت های صبح حس ناب و زنده ای داره،

با طلوع خورشید همه چیز رنگ  زندگی میشه، رنگ  تموم شدن  تاریکی و شروع و ساختن




http://dc582.4shared.com/img/G9RRNaVice/s7/143dea6a5e0/Cardsharpsand___Fortune_Teller.jpg?async&rand=0.595844492410125




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1392/04/20 توسط دل آرام
احاطه معنی قفس برای پرنده به مثابه مرگ است.. وقتی پر دارد و پرواز را میفهمد اما نمیتواند

همکارم میگه :حبس نسبی است!

خیلی وقتها کسانی را می اندازند زندان و فکر میکنند او را حبس کرده اند،

یکی را در خانه اش حصر می کنند و به خیالشان زندانی اش کرده اند.

دیگری تبعید می شود تا اسیر غربت شود...

اما بیشتر اوقات هیچ کس به این فکر نمی کند که گاهی دیوارهای شهر هم،

زندان می شود برای آدمی...

و من اسیر این شهرم.

و با تمامی هم بندانی که با گناه و بی گناه، دانسته و ندانسته مرا همراهی می کنند

روزهای این بازداشتگاه اجباری را شب می کنیم و با هم ذره ذره می میریم...

شهری با این همه بند و سلول و زندانی... زندانیان کار اجباری...

شاید طوطی درد قفس را نچشد و چشمش به دانه های بی زحمت باشد،

ولی شاهین اوج را می فهمد آسمان را می خواهد... حتی کبوتر هم ...

کاش کلاغ بودیم که هیچکس مارا به بند نمی کشید...



    



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1392/04/18 توسط دل آرام
روزنگارهای این دمان، و دل نوشته های دلتنگی مانند اینه که نیمه تاریک خودت را بیاری

روی کاغذ ترسیم کنی..
آن هم برای  منی که آدم دست کشیدن روی دیوارهای قدیمی و

بوکردن گلهای خشک شده ام .
آدم دید زدن پنجره های کهن و برداشتن عکسهای

هزارحرف از جلوی دید ،چه این دومی
می سوزاند ته گلویم را و درد می آورد رگی را که

آرواره را به شانه وصل می کند.
من آدم گم شدن توی تصویرهای گنگ حاصل از یک جمله

بی ربطم و خدا می داند
در کجای مغزم هزار تصویر پیاپی از یک کلمه پرت و بی خبر از

همه جا شکل می گیرند
و جان می گیرند و می رقصند..

من هنوز توی خودم کودک می شوم و سرم را می گذارم روی پاهای خودم به یاد روزهای

پنج سالگی با عروسکی که موهایش سبز بود و پیراهنش آبی و من آنقدر برای

جفتمان شعرمی خواندم که خواب می رفتم...

مدام کودک میشوم و بزرگ میشوم... مدام مرور میکنم و باز میخوانمش ..

میدانم . خوب هم میدانم سخت گیری این روزها شاید به جبران سالهایی است

که آسان گرفته ام همه آدمها را ، کنار آمده ام با همه کم بودنها ، گذشته ام از کنار

کاستیها ،آسان بخشیده ام و چشم پوشیده ام و نخواسته ام و امتیاز داده ام ...

و راحت هم باخته ام خیلی وقتها ....

وقتی خیلی شل بگیری ، اینجور که من از آن طرف بام افتاده ام ، باختنهایت را جدی

نمی گیرند جوری می بینندت که انگار خیلی هم برایت مهم نبوده ، انگار همیشه

توانش را داری تا دوباره برگردی سر خط..!!   چه میشود کرد ..!

انسان است و نسیان ! یادش میرود که چقدر لازم دارد محترم انگاشته شود .

اما من همچنان آرامم , و در این آرام بودنم خیلی فکر میکنم به خیلی چیز ها

علی الخصوص به این چند روز.. این هفت روز..

هفت روز یعنی هفت فرصت ،یعنی هفت حال مختلف، هفت سرنوشت ، شاید هم بیشتر...!

دستاورد این هفت روز این است :

"آدمها به مهر بیشتری نیاز دارند، مهر بیشتر ... چه بورزند، چه دریافت کنند".

 


پ.نوشت 1 :

قلم را می اندازم و می دوم تا برسم..افسوس که "همه عمر دیر رسیدم".

 

پانوشت:  از ماهان

دل آرام دار و خیال اسوده ،سکوت دلکش ماه بی هیچ نمی ماند


http://img.persiangfx.com/main/gallery-small/1285236760_surreal24.jpg




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1392/04/13 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک