دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!

 راز مستور مرا درد فقط می فهمد

زخم ناسور مرا مرد فقط می فهمد

اشک ناخوانده که از روی تو محرومم کرد

چشم آن شیشه ی پُرگرد فقط می فهمد 

درد وَ خستگیِ پای غزل هایم را

نه دو صد پله، که پاگرد فقط می فهمد 

عجزو درماندگیِ شعر مرا، آن کودک

که شد از مادرِ خود طرد فقط می فهمد 

هُرم سوزنده ی این آهِ مرا هیچ مگر

مبتلایی به تبِ زرد فقط می فهمد 

بغض وامانده در این بیت به بیت غزلم

آنکه این فتنه بپا کرد فقط می فهمد 

داغِ این عشق مرا هیچ جز آن خاکستر

که به دل شعله کند سرد فقط می فهمد


" سیـــــما "

 http://www.cloob.com/name/redway


پ .نوشت :

سیمای نازنینم..حقیقت این است ،گناه آن‌کس که صمیمی‌تر و محبوب‌تر است ...

در مواجهه با اشتباهی،بزرگ‌تر و نابخشودنی‌تر است.

 ولی تو همیشه خوب بمان...!



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1392/01/27 توسط دل آرام
مسرت بخش ترین قسمت زندگی ام را  باید کشف کنم!
این رهایی عجیب که تمام حدها،تعلق ها،و بندهای دنیا را برایم بی معنی می کند!!
رهایی از سکوتهای کر کننده ،
خلاصی از تفکراتی که مدام میخواهم بالا بیارمشان...
جایی که
بغض هایم را مبادله کنم با لبخندهای بی تفاوتی!
جایی که دیگر استیصال روزهای کلافگی را در آستین تساهل پنهان نکنم
مدتهاست با سکوتم آزارت می دهم... این سکوتِ در پس فریادم .... میدانم!
باور کن در پس این فریاد کسی از استیصال رو به زوال است
و دلش می خواهد بار و بندیلش را توی کوله خپلش پر کند و با اولین بلیت هواپیما
به مقصدی نامعلوم پرواز کند
من مرده ام ...
و گویی چنان مرده ام که که حتی برای زایش مجدد حیات انسانی ام زمان، بی نام و نشان در
چرخه مقدراتم میگذرد ! آرامبخش ها انگار امروز فراموش کرده اند که باید آرامم کنند...
از رختخواب بر میخیزم و مینشینم.لب تاپ رو روشن میکنم. و کلافه و سر در گم،میمانم که
چکار باید انجام دهم..
این روزها نوشتن هم آرامم نمیکند. که
نوشتن آغاز تنهاییست...
ولی تنها
راهی ست که میتوانم تمام نا گفته ها را به زبان بیاورم
زبانی از جنس خشک قلم  که حرکت میکند میان من ، افکار و دستانم


پ .نوشت 1 :

گاه و بی گاه مینشینم فقط به دنیای معنی در کلمات  پست و کوچک فکر میکنم! ...چرا؟



پ.نوشت 2:

 در خموشی های من فریادها بلندند... گوش بده!



* پا نوشت :

آنکه ویران شده از یار مرا میفهمد
آنکه تنها شده بسیار مرا میفهمد
چه بگویم که چنان از تو فروریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا میفهمد....

" شاعر ...؟ "






تصاویر سورئال,surreal (18)


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1392/01/25 توسط دل آرام
بنا به تصمیم عظیم خود جوش و طی عملیاتی متهورانه،امسال نسبت به سابقه‌ی چند ساله ام

خرق عادت
کرده و هفت‌سین چیدم. البته نه هفت سینی کلاسیک و دلخواه . رویکردم به‌ سفره

ارگانیک
و عملکردی بود . از آنجایی که تخم مرغها رو با آب رنگ و گواش تزئین کرده بودم و احتمال

فاسد شدن میرفت . بدین جهت نیمروی خوشمزه ای درست کردم  از آن نیمرو  فلفلی که زرده اش

به حالت قلمبه رو سفیدی میمونه ولی کامل پخته میشه .. گزینه بعدی سیب بود. سرکه و سیر

که ریختم توی آش و سکه‌هارو هم دادم برای خریدن کرانچی فلفلی.. سبزه و ساعت و آینه رو

نمی شد خورد که دستی جمع‌شون کردم..مابین این دید و بازدید ها داو طلب شدم همراه والدین

برای دیدن یکی از فامیل های پدری .. برای منی که از مدت زمان طولانی عید دیدنی رو تحریم

کرده بودم و بعضا سر بازدیدها! سابقه‌ی مخفی شدن توی اتاقم رو داشتم عجیب بود. مامانم

پرسش آمیز نگاهم میکرد و چون خودش معاشرتی و فامیل دوسته مشخصا خوشحال بود شروع

به توضیح شجره‌ی پر شاخ وبرگ پدری تا دستم بیاد نسبتم با میزبان چیه.جائی در اواسط جوانی

هست که آدم عقب‌گرد می‌کنه به سنت‌ها...شروع می کنی در آوانگارد بازی‌های افراطیت

تجدیدنظر کردن.مثل دوران پست مدرن می‌مونه. از اون فضای مینیمال مدرن خسته می‌شی و

دوباره تابلوی کوبلن اسبهای وحشی رو درمیاری می‌کوبی به دیوار و سفره‌ی ترمه‌ی منجق دوزی

شده رو پهن می‌کنی روی میز.جوری بود که دلم می‌خواست مناسک عید دیدنی رو به

کلیشه‌ئی‌ترین شکل ممکن به جا بیارم.کل پروسه از مارچ و مورچ های دم در گرفته تا پوست

گرفتن پرتقال و سکوت‌های ناگهانی برام لذت‌بخش بود.مخصوصا کشف مشترکاتی که با فلان

فامیل هشتادساله‌م دارم سرحال می‌اوردم.از دغدغه‌های همیشگی من شناختن زوایای

شخصیتم بوده.بعضا پرسش‌هایی که ماه‌ها و بلکه سال‌ها راجع به خودم داشتم ظرف سه ربع

عید دیدنی پاسخ داده می‌شد: ژنمه.

من سیم‌کشی‌های اصلی مغزم رو به وضوح از سمت پدریم گرفتم. اولین بارداداشم کلید رو داد

دستم و گفت که تو فازت به بابا این‌ها رفته.تا اون لحظه خودم نقش ژن‌ها رو در روحیاتم نادیده

گرفته بودم.بعد که به صرافتش افتادم ،احساس خوشایند تعلق به گروه کردم. دیدن ژن‌هات دست

بقیه یه حلاوت خاصی داره.انگار که تکثیر شده باشی...به خوبی میل به جاودانگی آدمیزاد رو ارضا می‌کنه.


ویرایش/*توضیح نوشته :

امروز وبلاگمو مرتب میکردم تو چرک نویسها دیدم این پست همینجوری افتاده داره خاک میخوره.

یه برقی بهش انداختم ..



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1392/01/15 توسط دل آرام

 

 

امروز که خواستی سبزه ات را به آب بدهی،یادت باشد که وقتی سبزه را گره می زنی

 دعا کنی خدا هم گره بزند

 سرنوشتمان را...

 دست هایمان را...

 چشمانمان را...

 قلب هایمان را...

 به هم ....!!

 مطمئن باش اینجا کسی هست که آمین گوی دعایت باشد ... .

 

 

پ.نوشت 1 :

 این روزها که پنجره ی اتاقم را باز می کنم نمی دانم این عطر بهار است که می آید یا عطر تو ؟!.

 

پ.نوشت 2:

 اصلا تو فرهنگه لغات زندگیه من " بهار " یعنی " عشق" .

 

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1392/01/12 توسط دل آرام
احساس میکنم این روزها گوشه گیر شده ام.آرام تر... عمیق تر شاید هم..!

پاسخ هایی که در قبال پرسش اطرافیانم میدهم از چند کلمه فراتر نمیرود.

نه اینکه نگران ظرفیت حوصله مخاطبم باشم...!نه اینکه کسی کاری کرده باشد... 

 نه اینکه کسی حرفی زده باشد... 

نه!! 

فقط دلم گرفته...میدانی ؟ انزوا فهمیدنی نیست!

 هرچقدر هم در باره اش قلم فرسایی بشه. باز هم قابل درک نخواهد بود

باید لمسش کرد... باید زیست ...

 باید به این جنگ درونی تن داد و تن به تن مبارزه کرد!

باید تنهایی را عاشقانه به آغوش کشید و با او درد دل کرد!

آه که چقدر دوست دارم
همان دختر بچه ی کنجکاو ِ شاد ِ قدیم ترها بودم

همان دختری  که تازه آموخته بود رویاهایش را نقاشی کند...

تازه برای داستانهایش الفبای جدید آموخته بود.تخیل در اوراق دفترش قد می کشید

هنوز حقیقت برایش شکل عروسکهایش بود ومدادرنگی هایش...

امـــــــــــا

 صد افسوس  که رطوبت روزگار، زنگ زدگی چهره هایمان را به تصویر میکشد

 هرچند که خود اصیلمان، مقاوم مثل روزهای نخست، به زیستن ادامه می دهیم و هستیم..

اما درد مدام کلمه میزاید...

 از بی جایی ، بی زمانی و یا شاید هم از بی کسی پی در پی میبافد و می بافد!

و این تا به تا بافته های عمدی را تن پوش تنهایی ات میکند!



پ.نوشت 1:

امان از این چند نقطه ......

امان از این چند نقطه که وای چقــــدر حرف دارد برای گفتـــن !!


پ.نوشت 2:

این روزها فقط یک نگاه بهت زده مانده، برای زندگی !!









ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1392/01/9 توسط دل آرام
http://template.pichak.net/pichak/104/header.jpg
         

 

امروز اومدم سری به وبلاگم بزنم... و یه وبلاگ تکونی هم انجام بدم..

 وای که چقدر مطالب که همینطور نوشتم و بازخوانی نشده و همونطور چرک نویس برای

خودشون جا خوش کردن تو ارشیو.

ولی قبل اینکه شاخ و برگهای چرک نویسا مو هرس کنم

یه مروری میکنم سال 91 رو ..

 سال پر حادثه ، سال پر ماجرا

سال زلزله با پس لرزه های مکرر و ویرانگرش

سال رکود اقتصادی

سال پس رفت ِ هنر و دانش

سال استأصل و بی تفاوتی

بیراهه های بینهایت !

دوندگی های پر شتابِ بی مقصد

سال روزهای دراز و استقامت های کم

و.......و.......و!

بخواهم بی انصاف نباشم در بین این منفی ها بودنداتفاقاتی هم که زیبا و ماندگار شدند

 از نظر کاری پیشرفتهایی  حاصل شد که برایم بسیار عالی بود.

پیشنهادات کاری جالب.

تجربه های جالبِ مرتبط به شغلم،کارم ، که  سازنده و مفید بودند...!

یافتن دوستانی که زرین ترین  و روح نوازترین نقش میناکاری خاطراتم شدند.

و بسیاری دیگر...

تا دویدیم و رسیدم به 92 ...

با یک گل یا هزار تا....

اصلا با گل یا بی گل...تقویم کار خودش را کرد...

بهار میشود ! عید میرسد!

 هرچند حال و روز این روزهای من بامزه است

یعنی نه خوب است نه بد ، هرچه گشتم نشد لغتی پیدا کنم تا وصفِ من باشد

به هیچ چیز این مملکت تعلق احساس نمی کنم

از نوروزش بگیر تا حتی اتاق خوابم

از کنار ایران و  آدمها عبور می کنم و تنها شانه بالا می اندازم...

دوستشان ندارم...اما متنفر هم نیستم...تنها نمی خواهمشان....


با تمام اوصاف امیدوارم که سال پر باری را شروع کنیم .

و در این سال جدید خاضعانه از مدبر هستی احسن الحال را برای همه آرزومند باشم...

 

 

پ.نوشت 1 :


قرار است اتفاق های خوب خوب بیافتد....

امید این روزهایِ من وصف شدنی نیست !!

 

 

 

پ.نوشت 2 :

همیشه بهترین صحبت ها و دیالوگ هام ، وقت مستی بوده... فعلا خمـــــارم!!

 

 






http://www.askdin.com/gallery/images/51/1_1_Bluebird.jpg




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1392/01/1 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک