دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
چیزی هست که تمام وجودم رو فشار میده .بلکم من هنوز فرق کابوس و خاطره رو

ندانسته ام.. اما خوب میدونم که اینجا سایه ها جرات دزدیدن خاطره ها رو ندارن
 
اینجا خاطره ها موندن همونجوری دست نخورده و بکر .. در این میانه یادت میتواند

تکیه گاهی باشد که این روزها بی بودنت جای خالی اش را احساس می کنم.

روزها می گذرند و هرروز بیشتر از پیش از خاطراتمان تهی می شوم.

وقتی که می خواهم برای خودم خلوت کنم سعی می کنم به تو فکر نکنم

که پریشانم می کنی با حضورت ! و واژه ها در ذهنم وحشی می شوند و

هر کدام برای خود سازی می زنند ..تا بیایم آرامشان کنم حوصله خلوت سر می رود

و رهایشان می کنم بین آدمهای اطرافم.

میدانی که مدتهاست که دیگر توی چشم آدمهای اطرافم نگاه نمی کنم نمیدانم

از ترس است یا از بی حوصلگی. ترس از آدمهایی که بدون کلمه حرف می زنند

و می ترسم بعضی وقتها که می بینم از دهانشان آتش شعله می گیرد

اما همینکه چشم از چشمشان بر می دارم خاموش می شوند، آرام وبا وقار میشوند،

خیلی ترسناک است اینکه نتوانی توی چشم آدمهای اطرافت نگاه کنی.

اما چشمان تو جیوه ای اند و این خاصیت چشمان توست که پراکنده میکند

نگاهت را در شعله های کلمات و هرم آتششان را میگیرد،

شاید به این خاطر است که دست به دامان تو شده ام تا شاید این کلمات جان بگیرند...!

دارند خفه ام میکنند!

لگد می زنند!

مشت می کوبند!

اما بیرون نمی آیند.

حس بدی دارم این روزها و همه اش فکر میکنم تو هم مثل اینها شده ای،

آتش میزنی واژه ها را و خاکسترشان را مثل یک شهروند مودب

عق می زنی توی کاسه دستشویی تا محیط زیست را آلوده نکنی.

 

پ. نوشت:

 

- این روزها همه چیز دارد تکرار می شود برایم ،از عقربه هایی که به عقب بر می گردندمیترسم. . .


-این نوشته می شد باز نویسی شود اما یه چیزی رو یه جایی گم کردم  شاید





http://www.hayah.cc/forum/imgcache/208677.png





ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1391/12/18 توسط دل آرام

زندگیم شده مثل بال بال زدنای بی فایده یه مگس توی ظهر گرم تابستون پشت

یه پنجره بسته ! و توهم و آرزوهایی که نه دستی بهشون میرسه و نه پایی نای رفتن

راهش و داره .انگاری انداخته باشنم توی یه کوره داغ گفته باشن که باید پخته شی

و حیفه که بخوای خام بمونی! دریغ از اینکه یادشون رفته من توی کوره ام و حالا از

مرحله پختگی گذشتم و دروغ نگم بوی سوختنم میاد ! بسیاری از واگویه هام توی

چرک نویس دست نخورده موندنو حسی برای بازخوانی ،غلط گیری ، ویرایش نیست..

همینطورنیمه کاره ان،هیچ بار ادبی ندارن،نقاشیام ،سیاه قلم هام به درد خودم میخوره .

سه تارم چموش و خشن شده.. نایی برای نوا ندارد...خلاصه اینکه حالا منم تنها و

همدمم همین ستاره ها و شنیدن صدای یه خنده بلند از یکیشون !

مثل اینکه من بعنوان یکی از بازیگرای سیاه پوش تراژدی تلخ زندگی انتخاب شدم

و قراره همیشه روی یه صحنه سیاه تئاتر بازی کنم !

حالا کی رفتم  تست دادم و خدا میدونه شاید توی توهماتم رفته باشم !

ایراد نداره بگذار بشکنند سر ما به سنگ ها !!!

دیگه حوصله شلوغی و ندارم دلم میخواد تنها باشم و بنویسم

آخه به این نتیجه رسیدم ادم توی تنهایی سلول های مرده مغزش زنده و فعال میشن

و تبدیل به یه شاهکار میشه منم میخوام یه شاهکار شم ...

البته اگه این کرمای کوچولو که این روزا دارن تفکرم و میخورن بذارن !

غلط نکنم ساعت از یک و نیم شب هم گذشته و من مثل هر شب خواب به چشام نمیاد ...



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1391/12/18 توسط دل آرام
برفی سنگین ، صبحی سرد. روحی خسته! حضور مبهم یک هیچ مرا فرا گرفته است

گویی تپش های قلبم به شماره است..

دمم می رود و بازدم به سختی باز می گردد

دلم سخت می گیرد این روزها

چشمم سخت می گرید این دقایق

لحظه هایم سالها زنده اند.. و پیچک یاد از ساقه های دلتنگی بالا میرود

و من غرق یک  ترانه ی سکوت مبهمم...

 قطره قطره از چشمانم نوای تنهایی می بارد...!


پ.نوشت :

شاید بروم، شاید دوباره برگردم / اما تو! تکرار نخواهی شد... این را میدانم..*




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1391/12/16 توسط دل آرام

این روزها هوا هم با درد وارد ریه هایم میشود. وقتی تنفس هم سخت ِ لحظاتم گشته اند..!

استنشاق هوای مانده ملولم میکند.میدانی؟ من یک منزویِ تنها نیستم، سعی نکن دلداریم دهی

فقط گمگشته ی یک راهم.دلخوشی هایم را گم کرده ام.جایی که لبریز از شادیهای صادقانه باشم.

- گم کرده ام -

 راه را نشانم میدهی؟

 دنبال دنیایی هستم که از زاویه شیشه ی کوچک یک دوربین دیده میشود..

 همان زاویه که در آن بعد سوم تلخ زندگی جاری نیست همان زاویه که چشم تا غم نمیرود...

 پشت پرده زندگی هم معلوم نیست... و...

 شاید این فرود و فراز واژه هایم از روزهای پر مشغله ای هست که پشت سر میزارم ،

چه فکری ،چه بدنی ، در مورد بسیاری افراد وبسیاری چیزها باید یه بازنگری کلی

انجام دهم.خواسته هام ، آرزوهام  و راه هایی که برای رسیدن بهشون انتخاب کردم

 وقتی به پشت سر نگاه میکنم میبینم که برخی چیزها را مفت فروختم

و برخی را بسیار گران بدست آوردم.هیچ وقت حساب کتابم خوب نبوده!

 وه...! که عجب تناقضی بر پاست در اندرونم...

به سکوتی عمیق نیاز دارم..  چون وسعت عمقی که شب به امتداد جاده میدهد ..

 که مرموزش میکند. و وهم انگیز!

 و خیال سایه ها در امتداد جاده می وزند .در گذرگاه زمان.

 عمقی که بتواند ساعتها و بلکه روزها مرا در خود ببلعد... نه که در آن غرق شوم. نه..!

 بلکه کائنات را با من همساز کند. به وسعت اقیانوس,عظمتی چون غرش رعد و برق

و به ویرانگریه طوفان...شاید هم به پهنای یک درد..

 میدانی رفیق؟

 جاده ای خیسِ بی انتها ، طبیعتِ سرکش و درخت تنها ولی مغرور و پا برجای محو

و ناپیدا در مه غلیظ  را مانند شده ام. این روزها

 دلم هیچکس را نمیخواهد، نه جمع دوستانم، نه محفل عارفانه، نه شب شعر...

نه تئاتر و نه چیز دیگر.جز سکوت.سکوت.سکوت همه بیگانه اند برایم..

حرفی ، سخنی ، پیامی  دیگر هیچ چیز خوشحالم نمیکند

که دیگر سکوت است که امنیتم میبخشد که آرامشم را تضمین میکند.

 چون اولین سوگند!  اولین پیمان ! آخـــــــــــــرین لبخند...

زمزمه زیر لبی این روزهایم شعر  "رهی معیری " شده است :

" نه حریفی تا با او ، غم دل‌گویم

 نه امیدی درخاطر ،که تو را جویم

 ای شادی جان ســرو روان کـــز بــرمـا رفتی

از محفـل مــا چون دل ما سوی کجا رفتی..."

 مگر نه این است که آموختم  زیستن میان خاک  و خاکستر را

 لولیدن در بلوای شب و خندیدن از فرط ناراحتی را ؟

 بماند !
بماند که همینقدر و همین اندازه باورم کنی .. که بفهمی ام.

که بخوانی حرف های نگفته را، همان  حرفها  ،که بهترنگفته بگذاری

 که اینها خاکستر عمرِ رفته اند!

خاکستر را کنار بزنی گاه آتشی می شود که می سوزاند و خاموش نمی شود

 ایکاش میتوانستم ققنوس وار بر خاکسترم تکثیر شوم...

اما سوز هزاران سرمای واپسین دمادم زمستان در رگهایم میدود

 کاش این لحظه های وحشی  لحظه ای درنگ میکردند! شاید مرا فرصتی میشد.

 آخر من جا مانده ام ...جا مانده ام...

 نمیدانم زمان مرا رها کرد یا من زمان را  -  جا مانده ام...! -

هرچه ارقام تقویم نزدیک شدن بهار و عید را به رخ لحظه هایم میکشند..

آشوبی وجودم را بر میگیرد...

 یه کوله  و یه جاده که به آرامش میرسد شاید برای فرار از خودم

 و شاید  چیزاهایی که گرداگردم رو احاطه کرده

 هنوز خیلی چیزا اون طور که باید نیستن!



پ .نوشت :

سه تارت سخت مینالد لطفی!

روحم زلالم ساختی مرد .. در این خلوت محزونِ شبانه ..

عجب دشتی ست این گوشه ی دلکش ات ...!



پ.نوشت :

از میان تمام قافیه ها به دو نخ سیگار و فنجان قهوه ای تلخ  و نوای اشنای دوست بسنده کردم!

 در این بزم خلوتم کسی دعوت نیست...!







http://shahinna.ir/my_doc/shahinna/DSC01803.JPG


 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1391/12/13 توسط دل آرام

ببینم٬ تو بهشت باید خودمو از خدا بپوشونم یا از غلمان* ها؟

*غلمان٬قلمان؟


پ.نوشت 1 :

هیزی پایان ندارد


پ.نوشت 2:

 جایی خواندم:  این روزها دلم هوای میوه ممنوعه دارد ،

 تایید میکنم هوای درختانی که هر شاخه شان هزار سیب دارند



Related image


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1391/12/9 توسط دل آرام

 مدام مینویسم و پاک میکنم ...

کمی مکث، اندکی تفکر و دوباره چرخش قلم... بیهوده و نا امید و تکرار مکررات...

خودکار رو روی برگه سفید با بی حوصلگی پرت میکنم و غلتیدنش را حریصانه تماشا میکنم....

چرخش روزهایم و روزگارم را تجسم میکنم در دورادورهای ذهن..

.به مرور بر میخیزم. برخی خاطرات شادم میکند و برخی غمگین ..

باور کن حتی خاطرات شادم نیز خرده هایی برای زخمی کردن روحم رنجاندن و اندوهگین کردنم دارند...

 و حتی یاد آوری شادترین هایم نیز بهانه ای دارد که اشک را به تالاب چشمانم دعوت کنند..

 یک سال پیش / دو سال پیش / سه سال ......

 و عمر می گذرد همچون  

تصویری محو ، صدایی فراموش٬ خاطره ای متلاشی٬ لبخندی بی اعتبار و نوشته ای پاك شده.

 چرا؟ چون دنیا پر از اتفاق ِ افتاده س و دكمه آندو یا دیلیتش دستِ من نیست.

 بس كه چیزایی خودشونو می چسبونن به دست و پای زندگی آدم

یا اصلا می شن خود تار و پود لعنتی زندگی. میشن شاهد غیر قابل انكار حقیقت .

 حالا تو هی یكی رو بفرست پی نخود سیاه به یكی حق السكوت بده ، یكی رو قایم كن....

اینها هستن، اتفاق افتاده ن و به میل تو تغییر نمی كنن.

 مثل ِ ؟

 كتابهایی در زندگی انسان هستند كه تقدیم شده اند و ناگزیرند كه بار این تقدیم شدگی را تا ابد حمل كنند

عكس هایی "وجود دارند" ، رنگی، بزرگ، واقعی، دیجیتال، و حتی "بر دیوار"

زخم هایی كه می خورد همه وجود آدم را مثل جذام...!

حالا فروغ هم كه هی بپرد بگوید " جذام بیماری بی درمانی نیست .....به یاریشان شتافتن و اینا"

آرام و محو نمی شوند.

دیوارهایی در دنیا هست كه اگر بار تصویری جز آنكه قرار بود را حمل كنند ویرانه می شوند بر لحظه لحظه زندگی آدم

 

پ.نوشت 1:

  وای بر روزی که طعم ترک کردن و ترک شدن آشنا شود!






ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1391/12/8 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک