دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!

منصور حلاج را در ظهر ماه صیام از کوی جذامیان گذر افتاد . جذامیان به نهار مشغول بودند و به

حلاج تعارف کردند ، حلاج بر سفره ی آنها نشست وچند لقمه بر دهان برد . جذامیان پرسیدند :

دیگران بر سفره ی ما نمی نشینند و از ما می ترسند .؟

حلاج گفت : آنها روزه اند و برخاست . هنگام افطار حلاج گفت : خدایا روزه ی مرا قبول بفرما .

شاگردان گفتند : استاد ما دیدیم که تو روزه شکستی .

حلاج گفت : ما مهمان خدا بودیم ، روزه شکستیم ولی دل نشکستیم ...



نقل قول :

چگونه می توان زیست و مانند یک آدمیزاد زندگی کرد، که برای آدمیزاد ماندن باید مبرا از ایشان

باشی و برای آدمیزاد بودن نمی توانی همیشه تنها به سر بری و چه می توان کرد در این باتلاقِ

درماندگی؟ انسان من کجاست؟ نه خدای مرا باقی گذاشتند تا دل به او آرام بدارم و نه انسان را

به قرار وانهاده اند تا به آن امید بندم. اکنون من چه کنم در این باتلاق درماندگی، در معرض

چشمان وقیح و دهانهای حریص و زبان های دروغ و چهره های ریا؟

                                                            محمود دولت آبادی "نون نوشتن"



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1395/03/23 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک