دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
عدم در عدم ، بیخوابی و هذیان ... اینکه وسط یک خواب سنگینی که هجوم آورده پشت قلعه حصارِ

مژگان تا بیداری چشمان را فتح کند آنی به سرت میزند که بنشینی و قلم بفرسایی .. که چه شود ؟

متصل به خود میگویی و سرود عشق سر میدهی .. سرمست میشوی و محزون! آخر مگر میشود دو

حس کاملا متضاد را همزمان در آنیه ای از زمان تجربه و لمس نمود؟ دارم به این خلوت ِ

دوست داشتنی ، با آن حس بلاتکلیفِ رخوت اش که تمام می شود می اندیشم که فردا هم روزِ

 خداست ...  و اگر از اهالی ِ غروب و طلوع باشم که یعنی هیچ رخداد خاصی نیست .




پانوشت :

انفرادی اتاق کوچکی ست که کفش پتوی سربازی انداخته اند با دستشویی و توالت و سکوت...

و زمانی بسیار طولانی که تا هرچقدر دلت می خواهد خیال را جولان بدهی تا به همه جا سرک

بکشد. یاد چیزها، حرف ها و کسانی می افتی که تعجب می کنی آن ها را چطور فراموش کرده

بودی.من در انفرادی دنبال خودم گشتم. هرکس ساختن زندان انفرادی به کله اش زده، آدم جالبی

بوده و خوب می دانسته با آدم ها چطور بازی کند. یعنی درست تر آن است که بگویم می دانسته

آدم بهترین دشمن خودش است. لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لت و پارش کنند.

بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دخل خودش را بیاوررد


جیرجیرک - احمد غلامی  (
از اون مدل کتابهای مغز سبک کن ! )




توضیج نوشته :

این طبع یابست نوشتنش نمی اید و در این سوز بی پیر زمستان باید که یخ ذهنمان را اب کنیم.

مرمت و بازسازیی خواهد شد این نو بنا..



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1394/11/12 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک