دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
مطمئن نیستم بتوانم از  هزار واژه ای که مرا به بند میکنند که به التماس ِانگشتان سرریز شوند و

آنچه
در ذهنم میگذرد گزارش خوبی بدهم اما  کوشش می کنم ! به این می اندیشم زمانی

که زندگی می کنیم ، هیچ چیزی رخ نمی دهد. صحنه ها عوض می شوند و آدمیان می آیند و

می روند . همین و بس ! و هرگز آغازی در بین نیست . که روزها بیخود و بی جهت به روزهای

دیگر افزوده می شود . و این افزایش بی پایان و یکنواخت است !

اما در این میان ، رفتن یک حقیقت است .. حقیقتی برای رسیدن به مطلق ! دل کندن ! بریدن !

به همین راحتی و به همین صراحت ... گاهی باید بهترین ات را بگذاری و بگذری ... سخت است

می دانم اما رفتن در اوج یک غرور اصالت دارد . که بودن گاه به آن برگ خشک جدا نشده اما

 بی روح مانده روی درخت را ماند . همان قدر حقیر و همان قدر بی ارزش و همان اندازه پلاسیده

 و تکیده ! هرچندر این میانه می اندیشم  برای آنهایی که وا مانده اند .

و  انهایی که میان رفتن و ماندن سرگردان شده اند .

که هماره متصل به خود می گویم : جا ماندن دل را باکی نیست ، مبادا که وا بماند دل !


پانوشت :

سکوت آب می‌تواند خشکی باشد و فریاد عطش؛
سکوت گندم می‌تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه‌ی قحط؛
همچنان که سکوت آفتاب ظلمات است
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست؛   - غریو را تصویرکن ! -

                                     « احمد شاملو »




پیوست :

در این بخش مطلبی خواهم نوشت !



                                              





ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1395/03/16 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک