دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!

چه نیازی به تلخ گویی و هذیان است جایی که حقیقت سیلی می زند!


                                                

http://s7.picofile.com/file/8240349834/Thomas_Persian_Star_org_037.jpg                             


خواب های مادر مرده هرگز با من به تفاهم نخواهند رسید. تکرار روی کابوسی مکرر

درصفحه ای مات ِآشنا . تکرار و تکرار و تکرار.. آن  خانه باغ مه آلود که درختهای عریان

وسط حیاطش لانه کلاغهایی ست که تیز و مرموز نگاهت می کنند.. دالانی تاریک و بی انتها

 که گویی نهایتش یک تنهایی هراس آور است و پایان خاطره ها !

سکوی پرواز . پرواز به بی انتها نور.. بی انتها تاریکی . ایستادن روی تخته سنگی که زیر پا

 گردابی به رنگ طوسی چرک اندود به طغیان است . و تو بند باز ِ عمر خویش شده ای !

تو  نمیدانی در کدامین نقطه از زمان و مکان هستی .. اصلا نمیدانی کیستی ...

چرا آزارم می دهد و چرا اینسان بیرحمانه حمله می کنند. صدای نفسی که مدام و در لحظه حسِ

گرمای لزج و مشمئز کننده  دم و باز دمش  لبخند چندش آور مرگ را تداعی می کند .و خوب می داند

که دیگر نمی ترسم . شاید مرگ را لمس کرده ام  و درکش برایم سهل است . او نزدیک نمی شود تنها

آزارم میدهد میخواهد زنده زنده دفنم کند که زجر کشم کند در این رنگ مردگیِ فضای اتاق تاریکم
 
که از تقابل خصمانه و بیرحمانه خستگی و فریاد های خارج از زمان به وهم ایستایی و حجم سکوت

برخاسته ! چشم باز میکنی و خیره به سقف تنها سایه لوستری ست که از انعکاس نور چراغ خواب

 دهن کج می کند...
چشم می بندی ..... و دوباره نجوا و پچ پچ  و آشوب !

 سرسمام می گیری از صدای حس حس و کشیده شدن پای بیشمار مورچگان .. گویی باهم حرف میزنند

 صدای وزوز مغزت را داغ میکند...

گفته بودم ؟ من از مورچه ها به شدت وحشت دارم... آنها ها بیرحمانه می ترسانند !




پانوشت :


چندیست که در چنبره یک آرامش  ،به  حال آماده باش و خیزشم  ! هرچیز که گفتنی نیست .

هست ؟  نه اینکه گفتنش خوب نباشد . نه !  دلواپس آن حجم انرژی هستی که به هنگام بازگو

 کردنش ممکن است تحلیل رود... بر خاسته  روبروی آینه می ایستم . خوبِ خوب نگاهش می کنم

چشم در چشم و چهره به چهره !  لبخند می زنم ، لبخند می زند . اخم می کنم ، اخم می کند .

می پرسم .. آیا تو همزاد منی ؟ پاسخ می دهد من نابینایی هستم که به هنگام عبوراز تاریکیِ محض

 می توانم آنرا برایت معنا کنم .. آیا زبان مرا میفهمی ؟ سکوت می کنم و بلند می خندم !



همین !
تو یک شوالیه فاتح و سرافرازی . باید که به قلب زندگی یورش برد !




پانوشت :

نوشتن است که آرامم می کند.که بی قراری ام را اندکی التیام است . وای ِ من اگر خانه ام را نداشتم  !




****
باید برون کشید از این ورطه رخت خویش !


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1394/12/4 توسط دل آرام
نمایش نظرات 1 تا 30
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک