دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
ترجمه ای از یک شعر:
هیولاهای موحش بی شماری هستند !
زلزله ای سهمگین - سیل - اتشفشان و طوفانی دریایی
همین طور جنگ ها و زره پوش هایی که مزارع و آبادانی را میران می سازند
ولی هیچکدام همچون موحش تر از هیولای فقر نیست که در فقر حوادث جاری ست ...

----------
اما  از زبان دلارام !
در این شهری که همیشه شهر من بوده در این وطنی که در آغوشش به دنیا آمدم. در ازدحام سرد آدمهایی که مدام می دوند سُر میخورم به جلو و گاه پرتاب میشوم به عقب
این شتاب های رو به جلو و سمت عقب مدام و مدام در زندگی من تزریق میشود . مدام سرم در گُر گیجه های آدمیانی که حتی نمیشناسمشان
قل میخورد. و شب و روزهای م موج میشوند. من خسته ام. دلم یک جورایی برای خودم تنگ میشود. و کاری با آدمیان ندارم.اصلا کاری با کسی ندارم.
اما برایم سوال شده چرا آدمها مدام نخ زندگی همدیگر را به این سو آن سو میکشند؟. روح آدمی کش می آیید از حسد دیگران. کدر میشود از ناپاکی روح های مکدر از زندگی. و گنگ میشود از چیستی ذهن های پر پیچ و تنگ تنگ نظران.. هوار دارم .. هوار ...


ادامه مطلب

طبقه بندی: واگویه ، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1398/09/19 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک