دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
تا عمیق ترین نقطه از احساس خویش مکدرم .
آزرده و رنجور ... گمان نمیبرم بتوانم دیگر گرمایی را از انجماد بطن فرو رفته در زمهریر احساس به یغما رفته برون کشم.
همچو بیماری که با تو سخن می گوید و همکلام می شود و از بهبود خویش سخنمی راند و فردای همان ساعت در اوج یک بهت کوبنده خبر سفرش را میشنوی.
گاهی فکر میکنم باید ویرانگر باشی تا بتوانی به حقوق ناچیز و اندک خویش دست یازی.  
گاهی باید جسارت داشته باشی که همه تعلقاتت را . همه داشته هاید را بگذاری و در آنی محو شوی.
این گناه نیست .. گناه نیست .. ابدا گناه نیست که  گاهی فکر میکنم مردمان مفهوم فاهمه ی جسارت و جرات را با کم اوردن و ترسو بودن جابجا فهمیده اند.
نفس سردگشته ایرج گرم که هی نالید و از تنهایی درون خویش به گلپونه ها گفت . از فسردگی روح آزرده اش سخن ها راند جز گلپونه ها کسی نفهمید که درد او چه بود و از که می نالید و از چه رنج میبرد.
 هاااای های هاااای که شب بر مدار خویش همچون انسان آزادی خواه پای جوغه آتش ایستاده و من هماره چونان تمام روزهای بر باد رفته عمر بیهوده ام در مدار تنهایی خویش کرور کرور حرف های پرت و اشعار سقط شده می بافم و بیشتر از هر زمان دیگری به انسان و رنجهایش ایمان می آورم ...

پی نوشت :
و روزی دلارام مفهوم گم شده جسارت را معنا خواهم بخشیده و واژه ترس که مذبوحانه بر جای جرات سکنی گزیده از تخت به زیر خواهمش کشید...
که روزی در میام مه غلیظی محو خواهم شد...



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1398/07/27 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک