دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
احساس غربت را وا میگذارم در کف بودنش و این تنها کار ممکن روزهای به شماره افتاده پاییز است . و سرم را گرم کارهایی کرده ام که بدانها عشق میورزم چنان غرق کار میشوم که نمیدانم کی مرده ام .
چرا که ما زند ه ها آنگونه که فکر میکنیم زنده گی نمی کنیم مثل مردگان که مرده گی نمیکنند و گاه به گاهی می آیند و  به خیال و رویاهایت سر میزنند و میروند و دلتنگی های مضاعف را تلمبار میکنند در لایه های عمیق و تاریک و دست نایافتنی ذهن و روح و قلبت !
سردرد میگیری و حس میکنی چشمه ای از آب تیره شروع به جوشش کرده و لبریزی از این حس پوچ که آری تمامی انسانها با امید واهی یک ریسمان زنده گی میکنند ..
و این نوح ساخته ئ بشر را لنگر مدنیتی نیست که از فرط بقا اینگونه موج های سهمگین موجودیت اش به در و دیوار هستی میکوبد .
 تقلایی محصور در کلام و مسموم به خواستگاه بقا در اندرونم طغیان کرده ....
من در بیکرانه یک استیصال سر در گم شده ام !
در باتلاقهای امید واهی به هر جنبشی مدفون میشوم و در هر گوشه زندگی ام آیه های یاس تلاوت میشوند ...


پی نوشت :
آه آلبرکاموی نازنین باید که دوباره بخوانمت .. تو همچون انتگرال حل نشده ای که درون من به معنی میرسد کلامت .. - و زندگی در حقیقت همان طاعون است .. مثل واژگونی فلسفه آمیخته در تحلیل های هندسی ... مرگ های سریالی خدایان و سجده بر خلاء پسا ساختاری ...
هیچ فرصتی برای گریز نیست ...


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1397/09/22 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک