دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!

آقا ما امشب یه ساعتی تریبون به دست نشستیم و برای آقای همسر موعظه کرده و از فضای توپولوژی و فلان و بیسار گفتیم که خودی در همسر داری نشان داده باشیم که آره اینجوریاست اعلی حضرتا و خاطر همایون تاب رو مشوّش اوضاع دژم و دمان افسار گسیخته نگردانید و مارا سهیم در آشفته بازار ها بدان و خلاصه امید ها دادیم  که از این کرم چاله ها عبور میکنیم و میرهیم از این حلقه سیئه... القصه .... 

موعظه که تمام شد . در اندرون خاطرات خرد و کلان سیر میکردم و دنبال یک سری چراها بودم برای عدم جذب انرژی مثبت مادر مرده و مسدود بودن چاکراها و منافذ جذب انرژی و این انجور قضایا راستش یاد یک خاطره ای افتادم .

روزی سر چهار راه به یک باره صدای آمبولانس و آتش نشان توجه آحاد ملت رو به خود جلب نمود . بعد لحظه ای تجسس و کنکاش کاشف به عمل آمد که یکی از ماموران مخابرات نیم ساعتی ست رفته پایین چاله و گودال مربوطه و بی سیم هم پاسخ نمیدهد و همکاری که بالا نشسته ، نگران ، اطلاع رسانی نموده .  حالا  بماند که ماموران آتش نشان اول شلنگ کشیدند ولی قبل باز کردن آب یادشان افتاد کسی آتش نگرفته پس به صرافت افتادن که که یکی کپسول به تن و لباس مخصوص برود داخل . لذا هنوز کله مبارک بیرون از منفذ بود که همکار نگران با صدای بلند فریاد بر آورد  نرو اقا نرو همکارم تماس گرفت پانصد متر پایینتر از سوراخ دیگه ای آمده بیرون و زنگ زده که بیا بریم ناهار ... !  عده ای میخندیدند و عده ای کلافه ..

حالا میگی چه  ربطی به موعظه امشب و یاد ایام داشت  ؟ خب داره .. ربط داره اخوی !

در زندگی هم گودالهایی هایی هست که همه ما به شکلی خواسته یا نا خواسته درش افتادیم و با علم بر اینکه رها شدن و بیرون آمدن از آن موجبات خنده حضار است یا تاسف آنها

گاهی با لغزش و ندانسته و گاهی با شیرجه و دانسته! بعضی مواقع هم چون دیوانه‌ها افتادن در یک گودال  را به بهانه‌ی رسیدن به نتایج متفاوت تکرار کرده‌ایم. اما مهم این بوده که درون هیچ گودالی علی الخصوص ( عمیق ) احتمالا نمانده‌ایم که اگر مانده باشیم، کمترین اتفاقی که برایمان متصور است، چیزی نیست جز فراموشی. تا جایی‌که ممکن است خودمان را هم فراموش کنیم.


دیالوگ کوتاه : - خود درگیری ِ اواسط  مهر -

+ :   همین جایی که هستی یه مدت صبر کن ضعیفه ! - یوسف هم صبر کرد -
-:    آقا حیف غوره نیست ؟ من حلوا دوست ندارم ...
+:   گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر
-:   آری شود و لیک کام مبارک آسفالت میشود

ته نوشت :
درسته که حقیقت زیباست ولی در بیان حقایق گوشه هایی از واقعیت از قلم می افتد .. این حقیقت نیست که تلخه !  تـــــــلخ ، واقعیته !!! واقعیت .  
 چون حقیقت چیزیه که میتونه باشه .. اما واقعیت چیزیه که هست ....

   



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1397/07/15 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک