دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
از دیشب باران بی امان می بارد و حس عجیب من را پر رنگ تر می سازد .... چنان که حس میکنم لایه لایه از وجودم میکاهد تا سرانجامِ غیر قابل وصف...!
اما کوشش دارم که وجهه زیبایی از آن حس غیر قابل توصیف را برداشت نمایم و با عریانی نموداری و تدیجی به آن وجهه درخشان پای برجای غیر قابل تقسیم دست پیدا کنم
همان نقطه چون مروارید خفته در پیه به خون آلوده  ی دل کوسه ای !
میدانم که من ، شریک جرم خویش هستم !ً شریک جرمی که بیش میداند و خطر ساز شده برای خویشتن ِ خویش ... در مواجهه با جهان تاسف باری که سرگرم جشن و سرور های رقت بار خویش است ...در قلمرو ممنوع و دست نیافتی افرادی که به شکلی مضحک خود را برای سوری سرمست که صرفا پایانش مرگ است آماده ساخته اند پا گذاشته و چیزهایی دانستم که هرچه می اندیشم میبینم به هر روی اکنون به پایان یافته که باز گو  کردنش ویترین کردن ِ اجساد کلماتی ست که خفه شده اند همچون انسان بی جانی بر سر دار می مانند که وجهه زیبایی ندارد .. !پس طغیان میکنم علیه خویش و به مجادله بر میخیزم ... ضربه های محکمتر بر چوبی خشک که سرچشمه زیبایی اش از هیجانات کنترل شده باطنی ست و گل هایی که فرم میگیرند درون مشتی که میخواست کوفته شود بر سینه ای اما شکل دادن مسیر دیگرش بود . وادی زندگی پر هیبت و دهشتناک است .. باور کن ! فاجعه ، وحشت ، دیوانگی ، اشتباه ..... و.......
نقش هایی که میپسندیم را چنان به معرض نمایشی میگذاریم و درون خویش بازیگر میشویم  که گواهی دروغین را اسانتر میپذیریم تا گواهی واقعیت کمابیش فراموش شده ! اما من فراموش نکرده ام عینیت بودنم همخوانی ظاهر با ذهنیت خاص خویش است و دروغ نگفتن آنرا تایید میکند..به خود دروغ نگفتن !
**
میخواهم ادامه بدهم ، زندگی کنم و در اجتماع زندگان کماکان بپردازم به بودن و مردن و همزمان بودن نبودن !باید زندگی کرد و با چنین وضعیتی ساخت ... یا دلیلی قاطع جست ، یا عقل را رها نمود !
  - همین ! -

پی نوشت :
همه آدمها تنها یند فقط کافی ست درون خسته شان را اندکی در یابیم ...

الحاقیه :

به سراغ من اگر می آییدچه توفیر دارد  نرم و آهسته ، تند و سریع ؟!  .. گذشت دوره سهراب تنهایی ها دیگر چینی و شکننده نیست ...


پا نگاری :

خدایا از دیشب باران می بارد و نجوای من و رفتگان بی مرز شد .. بوی ترنم شعری ست از تناقض ِ نقض میان آدمیان از عمق خاکسترِ خاطره ای خاکستری.
چه بی صبرانه اصرار داری شعری غنچه شود ؟!


برای پدرم :
نه شادی های شیرینی بهاره .. نه گریه های تلخ غمین شبانه ... پریشانم و با درد خفته در سینه ام آرام گرفته ام
نبض مدام زندگی ام به شکستن میزند پدر ..!
ماه هر شب از پشت پنجره در گلوی زار زده ام ورم میشود و دیگر لبخندی صورتم را قلقلک نمیدهد
خسته تر از آنی شده ام که خستگی ام را روی سنگی بی جان و سیاه بتکانم
پیله بستم در خویش و با طرح لبخندی ، از درون میگریم .. !





ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1397/02/14 توسط دل آرام
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک