دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
هیچ کسی حس آینه را ندارد وقتی که در دمان تولد شبنم ها یخ میزنند.. سطر میشوم یا یک صفحه خط خطی شده در برگه سفید ضمیرت اما داستانی نخواهم بود و نقطه پایانی برای دنیای پر نکته شما ..ما همه به شکلی یغما زده شده ایم
هستیم و پوچ میگذریم در مسیر راه بی انتهای زندگی و تمامی مسیر را فقط خاطرات میسازند .
اما فکر میکنم کاش داستانی بودم که در انتهای تلخ یک تراژدی به اتمام میرسیدم .

پی نوشت 1:
کسی از سکوت سردت راضی نبود اما کوهای سرد و یخ زده امن ترین جای ممکن است . میدانی ؟

پی نوشت 2:
و اکنون من در خاطره ای زندگی خواهد کرد که هر روز کشتنی میجوید .. کسی که فردایش هنوز امتداد امروز است

****

بغضی هست که تمام نمیشود و گلو را میسوزاند. در امتداد حس ات دردی میخزداما زلال است .انگشت میکشد روی مین های پنهان شده زیر پوست احساس و رد خشنی از آن روی  پوسیدگی زمان دیده میشود ! خون بالا می آوریم هر لحظه و دم نمیزنیم . چیزی هست که شبیه همان بغض ممتد بی انتها خفه میکند

ته نوشت :
شاید  از آداب دانی هست که این حق را به خودم  نمیدهم  تراوشات ضعیف ذهنیم را به اجبار و به نام دوستی ، قالب کسی کنم . اگر نوشته ای از وبلاگ دلارام خسته ات کرد برو. فقط در را ببند  .. من از در های نیمه باز میهراسم ! گفته بودم ؟



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1397/01/13 توسط دل آرام
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1397/01/13 توسط دل آرام
هر انسانی با خود ابهاماتی دارد و اصلا باید چنین باشد !
آدمها با ابهامات کشف نششده شان دوست داشتنی هستند با چیزهایی که در موردش نمیبینیم و نمیدانیم .
به شناخت آدمیان در حدی که خود رخصت داده اند باید که بسنده نمود .
میشود برای کسی زمان گذاشت و تمامی ابعاد روح و به تبع آن زندگیش را کاوش نمود
میشود وارد حبابش شد و دنیای انفرادی اش را فهمید . لمس کرد
اما .....
نمی ارزد ! همین ...

راستی قبلا برایت نوشته ام . امید برای من دلارام نفی مغلوب است .


http://www.coca.ir/wp-content/uploads/2013/09/Surreal-Photography-aaaa-1.jpg



این که می خواهد برود تو نیستی جاده هایند که عجیب به رفتنت می آیند وبه پیشوازت نیز!...
گام های تو فشرده می شود بر قلبی که سخت می تپد و از تو جا می ماند عطرت که بوی خون می دهد
و رفتنت که در قتل من اولین مظنون است...

آرزوی محال است اگر بنویسم کاش برگردی ! محال نیست بگویم منتظرم باش
نفی مغلوب را باید تشریح کنم برای احساسم ...



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1397/01/7 توسط دل آرام
یاد ندارم سالی که تحولیش را کنار پدر نبوده باشم ...همیشه دیدار ها و دست بوسی پدر رکن اساسی آغاز بهارمان بود گمان میکردم این ماجرا سالهای سال اداامه خواهد داشت اما پایان گرفت چون من  چون تو و چون ما و ماهای دیگر که روزی اسمشان را از روی پرونده های باز نشست شده از زندگی خواهند خواند..به همین دلیل است که میگویم خسته ام از این همه جاده های امن و راه تخت...
پدر !
میروی برو ولی به من بگو راه این سفر کجاست . به من بگو چرا راه این سفر در نقشه ها گم است .. چرا ؟ برو ولی بجز دلت هیچ مبر ! از سفر که آمدی ، راه این سفر برای من بیار ....

پانوشت :
قول دادم که بیارمت .. وفا کردم به عهدم ... دیر شد ! اما شد
کاش هوا گرم نشود ! من قول گردش در باغستان بکر بهاری را به تو داده بودم ! کاش هوا گرم نشود .. دلم خواهد گرفت ...

ته نوشت :

سال جدید را به تمام دوستان و بزرگوارن تبریک عرض نموده . امید دارم سال 7 سال زیبا و بیاد ماندنی که سرشار از خاطرات شرین است
برایشان رقم بخورد

بار الهی هر آنچه عزیزان در حق من از تو طلب دارند دو برابرش را برایشان ارزانی دار - آمین



http://cdn-tehran.wisgoon.com/dlir-s3/10531490878224917436.jpg



لی لای سبزم ... یادت همیشه سبز که لابلای درد دلت گفتی :

سر سفره تحویل جای خالی رفته ها با هیچ چیزی پر نمی شود و برای اندوه بازمانده ها نهایتی نیست. عید برای کسایی که بیمار دارند غم انگیز است. در نوروز وقاحت فقر غیرقابل تحمل تر است.در عید زندانی ها زندانی ترند، سربازها سربازترند و تنهاها تنهاترند..
مثل ظهر تابستان، در عید اشیا عریان ترند و بی سایه تر .عید به همه چیز رنگ تندی می زند. و من این وجه از عید را دوست ندارم...


***
سال کهنه را بی حضور گرم پدرم تحویل دادم . چه حزن وهم انگیز و عمیقی . آرام خوابیده . تنها در سکوت و تاریکی نمناک ...
و چه دلگیر و غم آلودم این لحظه . چه حجم توفنده ای دارد این نبودنت ...




ادامه مطلب

طبقه بندی: واگویه ، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1397/01/1 توسط دل آرام
رفتی و گفتی که هجران بگذرد
غم مخور دوران حرمان بگذرد
 
«می روی و گریه می آید مرا
ساعتی بنشین که باران بگذرد»
 
سینه ام شد شرحه شرحه از فراق
شرح صدری ده غم آسان بگذرد
 
می روی دامن کشان و می رود
از تن رنجور من جان بگذرد
 
چشمهایم پر یم و طوفانی است
ناخدا صبری که طوفان بگذرد
 
خاطراتم همسفر با خاطرت
تا از این ذهن پریشان بگذرد
 
سوی من باز آی و لختی رخ مپوش
شاید این بغض از من این سان بگذرد
     

م.نقی پورفر

************

در تو پایان نیست آغازی دگر باید تورا



http://s9.picofile.com/file/8322010168/IMG_20180313_233853_047.jpg


ادامه مطلب

طبقه بندی: واگویه ، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1396/12/27 توسط دل آرام
پدرم با موهای سپیدش
با پاکی قدومش
با صفای وجودش
سنگینی سکوتش
با نجابت و غرورش
با زمزمه کلامش
در جذبه محراب ،گستره وسیع جنت بود و من ....! فقط ( پدر ) میخواندمش !


پا نوشت :
پدر ! قصه ای بودی که زود تمام شدی .... پر کشیدنت تلخ است برایم .


دقایق آغازین پنجشنبه  هفدهم اسفند نود و شش...



https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSDtpVmibGG02CkxU_lFMLgtxdV9vxBCjDo82Ts-S6cCXzcttLi


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1396/12/22 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:129)      ...   5   6   7   8   9   10   11   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک