دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
یاد ندارم سالی که تحولیش را کنار پدر نبوده باشم ...همیشه دیدار ها و دست بوسی پدر رکن اساسی آغاز بهارمان بود گمان میکردم این ماجرا سالهای سال اداامه خواهد داشت اما پایان گرفت چون من  چون تو و چون ما و ماهای دیگر که روزی اسمشان را از روی پرونده های باز نشست شده از زندگی خواهند خواند..به همین دلیل است که میگویم خسته ام از این همه جاده های امن و راه تخت...
پدر !
میروی برو ولی به من بگو راه این سفر کجاست . به من بگو چرا راه این سفر در نقشه ها گم است .. چرا ؟ برو ولی بجز دلت هیچ مبر ! از سفر که آمدی ، راه این سفر برای من بیار ....

پانوشت :
قول دادم که بیارمت .. وفا کردم به عهدم ... دیر شد ! اما شد
کاش هوا گرم نشود ! من قول گردش در باغستان بکر بهاری را به تو داده بودم ! کاش هوا گرم نشود .. دلم خواهد گرفت ...

ته نوشت :

سال جدید را به تمام دوستان و بزرگوارن تبریک عرض نموده . امید دارم سال 7 سال زیبا و بیاد ماندنی که سرشار از خاطرات شرین است
برایشان رقم بخورد

بار الهی هر آنچه عزیزان در حق من از تو طلب دارند دو برابرش را برایشان ارزانی دار - آمین



http://cdn-tehran.wisgoon.com/dlir-s3/10531490878224917436.jpg



لی لای سبزم ... یادت همیشه سبز که لابلای درد دلت گفتی :

سر سفره تحویل جای خالی رفته ها با هیچ چیزی پر نمی شود و برای اندوه بازمانده ها نهایتی نیست. عید برای کسایی که بیمار دارند غم انگیز است. در نوروز وقاحت فقر غیرقابل تحمل تر است.در عید زندانی ها زندانی ترند، سربازها سربازترند و تنهاها تنهاترند..
مثل ظهر تابستان، در عید اشیا عریان ترند و بی سایه تر .عید به همه چیز رنگ تندی می زند. و من این وجه از عید را دوست ندارم...


***
سال کهنه را بی حضور گرم پدرم تحویل دادم . چه حزن وهم انگیز و عمیقی . آرام خوابیده . تنها در سکوت و تاریکی نمناک ...
و چه دلگیر و غم آلودم این لحظه . چه حجم توفنده ای دارد این نبودنت ...




ادامه مطلب

طبقه بندی: واگویه ، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1397/01/1 توسط دل آرام
رفتی و گفتی که هجران بگذرد
غم مخور دوران حرمان بگذرد
 
«می روی و گریه می آید مرا
ساعتی بنشین که باران بگذرد»
 
سینه ام شد شرحه شرحه از فراق
شرح صدری ده غم آسان بگذرد
 
می روی دامن کشان و می رود
از تن رنجور من جان بگذرد
 
چشمهایم پر یم و طوفانی است
ناخدا صبری که طوفان بگذرد
 
خاطراتم همسفر با خاطرت
تا از این ذهن پریشان بگذرد
 
سوی من باز آی و لختی رخ مپوش
شاید این بغض از من این سان بگذرد
     

م.نقی پورفر

************

در تو پایان نیست آغازی دگر باید تورا



http://s9.picofile.com/file/8322010168/IMG_20180313_233853_047.jpg


ادامه مطلب

طبقه بندی: واگویه ، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1396/12/27 توسط دل آرام
پدرم با موهای سپیدش
با پاکی قدومش
با صفای وجودش
سنگینی سکوتش
با نجابت و غرورش
با زمزمه کلامش
در جذبه محراب ،گستره وسیع جنت بود و من ....! فقط ( پدر ) میخواندمش !


پا نوشت :
پدر ! قصه ای بودی که زود تمام شدی .... پر کشیدنت تلخ است برایم .


دقایق آغازین پنجشنبه  هفدهم اسفند نود و شش...



https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSDtpVmibGG02CkxU_lFMLgtxdV9vxBCjDo82Ts-S6cCXzcttLi


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1396/12/22 توسط دل آرام
کمال الملک گفت : برای آمدن به چشم نقاش باید در چشم انداز بود
حالا هی متصل به خودم میگم فلانی !! اوس کریم که نقاش ماهری هست و ما حزین صولتان بخت ِ یار ، تو چشم انداز  قربون کرمش برم  نیستیم
اون وخت باس از کی طلب رخصت کنیم ؟!
که به قول بهروزش دنیامون شده آخرت یزید. خودمون  مصیبت و دلمون کربلاست
حالا شوما عزتی نگه دار و نیای بگی دلارام باز که رج از غم انداخت و هی دفه زدی و جفتش کردی
که این دل سگ مصب مدامش میاد و مرتب میکنه چله های پره وا مونده زندگی و سُک میده که بی دین و ایمون فرجامش میشه ثریا
شنبه اش که میشه عصر جمعه و هی دو دو میزنه که امروزم تحمل کن که مدام کش میاد و هی پر دلشوره و پر انتظار
میشه خسته میشه غصه و بغض بی امان که هیچ اسمی برا اشکهاش پیدا نمیکنه . هیچ اسم و رسمی هم نمیشناسه
و جایی که بتونه خودش رو بالا بیاره ...
و زیر باران اونقدر بلند گریه کنه که گریه ها گم بشن توی حلق و یهو هوار شوند و پرت بشن بین آدمها
شاید این روزمرگی ها مهلت شجاعت ندن که بتونی لگد بزنی به هرچه هست و نیست
شاید هی غرقت کنن و دورت کنن
اصن شاید تمام روزهای هفته ات بشن عصر جمعه
ولی تو همین مضخرفی که هست بخوای بمونی میپوسی
دارم چشم انداز اوسا رو رصد میکنم ... آنم آرزوست یافت میشود هر آنچه که هست ...
جستم ، ندا  میدهم ..





ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1396/12/15 توسط دل آرام
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1396/12/15 توسط دل آرام
دوستان اشارت دارند به نوشته های گنگ ، مبهم گاه سخت و گاه بسیار سهل
اما واقعا نمیدانند که این دلارام گاهی روحش چسبناک میشود
واژه هایم را که میخوانی میشود ذهنم را غربال کرد و درشتی کلام را در آراستگی رخ محو نمود

پیش نویس :

مدام وبلاگ های  متروک دیگر بنده رو زیر رو نکن دوست گرامی !

نگرد چیزی نیست( حواسم هست )


******
یادمه بچه که بودم علاقه خاصی به حییوانات داشتم و از روباه و خرگوش و میمون گرفته تا مرغ خانگی حتی مار هم داشتم
اما هیچوقت یادم نمیره جوجه کوچکی داشتم که تنها بود و تا صبح جیک زد و دم دمای صبح مرد.. با چرایی نا معلوم
خب منم کودک بودم و حس مسئولیت آنچنان نداشتم   هر جا خوابم میبرد همانجا تکه سنگی میشدم که فقط مادر میتوانست بغل گرفته و در تخت خودم بخواباند ..  وقتی فرداش با جوجه مرده ام روبرو شدم نه  مهربانی بی دریغ پدر نه مهر عمیق  مادر
نه احساس فوق العاده برادر و نه حتی وعده های متعدد و رنگی نتوانست لاشه مرده رو از بفل کودکانه ام جدا کنه .. و هیچ چیزی راضی ام نکر که گریه نکنم
بزرگتر شدم و علایقم فرق کرد
احساس مسئولیت هایم بزرگتر شد و رنگ جدی تری به خودش گرفت
وابستگی ام از جوجه ای کوچک و نحیف به موجودی ظاهرا  ضعیف اماباطنا قوی تر انتقال یافت
پدرم با گذر زمان بیمار و لاغر و نحیف اما وجهه قوی تر و استوار تری در زندگی من یافت .. حس بودنش در کنارم صلابت و قدرت ژرفی به من میبخشد
وابستگی بیحد عمیق و شاید حتی افراطی نسبت به وجود نازنینش نمیتواند هیچ چیزی را در ذهنم جایگزین کند .
نه مهربانی مادر نه محبت برادر و نه هیچ وعده ای ...
چطور میتوانم باران چشمانم را ممانعت کنم وقتی این قدرتمند ترین موجود زندگی ام این قهرمان شکست ناپذیر زندگیم را روی تخت بیمارستان آن هم در آن شرایط بسیار دردناک ببینم ...



رخداد دوم !
هم با خودم هستم هم با شما تا میتونید دایره حریم خودتون رو گسترده تر و وسیع کنید این شکلی  امنیت عمیق تری دارید
بعضی ها رو که وارد حریم خودت میکنی و برخی از راز و رمز های زندگی ات رو باز گو میکنی حرفهای دلت رو میمکند نه برای اینکه مرحمی براش پیدا کنند برای اینکه گوشه دیگری از زندگیت اوانو بالا بیارن و گند بزنن به گوشه تمیز دیگر زندگیت .. گندی که هیچ جوری نتونی تمیزش کنی ..
آقا جان دایره حریمتون رو وسیع کنین . بعد نگید دلارام نگفته بودی ها از من گفتن !



یه حرکت جنبشی !

وقتی تو خونه تنهایی خودت رو صدا بزن . بلند ، خشن ، طناز
خب میدونم فکر میکنی من یک دیوانه ام ولی جالبه که با این کا رترس موهومی وجودت رو میگیره و کوشش میکنی از اونی که خودت رو صدا میزنه فرار کنی
انگار موجودی درونت هست که باهات کار داره . صدا زدن اسم خودت در تنهایی میتونه تمام وجودت رو بلرزونه  . گاهی تصور میکنم این موجود موهوم میتونه همزاد من باشه ..
ولی خب هیچوقت جسارت رو در رو شدن با همزادم رو نداشتم و ندارم.


و توصیه جدی
انقدر روز مادر رو بوق کرنا نکنید . حوالی صدای شما ها کودکانی هستند که مادرشان را از دست داده اند
اقلا این موجود نازنین رو وسیله فخر فروشی نکنید
اولا مادر ها جز احترام و محبت و توجه توقع کادویی ندارند چنانچه کادو گرفته اید نیازی نیست با تجملات مسخره بزرگی و فاخر بودنش رو به رخ هم بکشید .
مادر ها با یک جان دلم گفتن فرزند هم شاد هستند ...
این موجود را فدای چشم هم چشمی های مسخره خودتون نکنید .
اقلا حواستان به کودکان باشد .



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1396/12/7 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:126)      ...   2   3   4   5   6   7   8   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک