دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
شنیده ام که در افشانی ها نموده اند به اصطاح فرزانگان نظام
و بماند که مرا به خنده ای ته دلی مهمان کردند و گفتم خدایش بیامرزد که فرمود فتنه از چی چی خیزد و اینجور تمثل و مثل دیگه .. بگذریم خیلی هم غور نمودن درش واجب الوجود هم نیست مارا چه به زبان سرخ اصلن!
لاکن  سپاس بر خداوندگاری که  تقدیر و تعظیمش بر بندگان واجب و منت همان خدایی را که زن را موجبات دور همی دولتمردان باطل و بی هویت نمود
تو گویی که این نرم تن هماره ازدواجش موجب محنت است و لیک این محنت بر بندگان و مریدان ره شهوت بس پسندیده و مقبول درگاه خدایانشان !
و چون به طلاق اندرش نیز مزید رحمت که این مریدان هیزه العین درگاه .... را فرصت و مجالی برای استشمام چند و چندین رایحه از گلهای برین قدرت پوچشان !
لیک هر لنگه کفشی بر سر چنین نرینه گان مضر بر حیاتشان بوده و چون مکرر فرود آید موجبات ممات .
پس در هر لنگه کفشی دو ضربت نهان و بر هر ضربت نیز آخی واجب !


پی نوشت :

گرفتی که چی گفتم ؟ بزن زنگو .....



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1398/08/17 توسط دل آرام

 دیری ست که از روی دل آرام تو دوریم
 محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم


 تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم 
 هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم

 


 خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ 
باطل به امید سحری زین شب گوریم


 زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم


 گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست 
 زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم


 با همت والا که برد منت فردوس ؟
از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم


 او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست 
 ماییم که در پای وی افتاده چو موریم


 آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست 
 ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم

 

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1398/08/16 توسط دل آرام
دست در پوستین انزوا فرو میبری و کوشش میکنی که دیگر ننویسی ...آخر که چه اصلا؟ داری تعداد پلک هایی را میشماری که برایشان انرژی صرف میکنی تا ببینی و بی تفاوت رد شوی. پریروز رفته بودیم سر خاک انچه توجه من رو به خودش جلب کرد نحوه نگارش تاریخ تولد و فوت بود. اینکه هرکس عزیزی روکه از دست میدهد به هر شکلی دوست دارد آن را توصیف کند بلکم اطرافیان اندکی از احساس درونش را لمس کنند.. بماند که برخی افراد هم آنگونه بی تکلف و ساده اند که بیان احساس شان هم هماره ساده است.همانگونه که از این عناوین عکس میگرفتم و در هر فلش خوردن پلکی میزدم به اوج وقاحت هستی ریشخندی تحویل میدادم و او هم در عوض دل سوزه ای عجیب عودت میداد ..
 نمیدانم چرا هیچوقت گورستان را دوست نداشتم.مگر همین جایی که زندگی میکنم حیات زنده و حال من نیست ؟ مگر اینجایی که وبلاگش نام نهاد ه ام خانه مجازی من نیست ؟.. چرا حیات حال را پذیرفته و حیات مجازی رو گردن میگیرم اما
به حیات ابدی که میرسد حسی مبهم درونم شعله ور میشود .قبلش این رو عنوان کنم که به هیچ روی از مرگ نمی هراسم. و فقط بیماری هست که مرا میترساند . اینکه انجام کوچکترین کار شخصی بشود بزرگترین آرزوی قلبت !به قول حضرت مولانا " از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد وز طعنه چر ا ترسم چون او سپرم آمد الصاق کنم گفته زنده یاد پناهی رو که گفت من از مرگ نمیترسم من از دیدن دوباره آدمها میترسم.که خب خدا رو شکر من دلارام بیشتر با تناسخ حال میکنم و انتظار دارم حضرت بعد حساب کتاب امورات اینجانب جایی درسواحل آلگاروه رزرو بفرمایند البته البته و باز البته اگر از شانس بسیار خرسند و خاله زیبایمان در روند بعدی زندگی ، جای سومالی  افغانستان و... با کشورهای اروپایی و جزایری اینچنین عوض نشود!

بعد نوشت : ماحصل پلک زدنهای سر خاکی!
طلوع دل انگیز - غروب غم انگیز
آفریده _ آرمیده
بهار _ خزان
آغاز قصه او _ آغاز غصه ما
لطف حق _ حکمت حق
ولادت _ وفات
اولین پگاه _ آخرین نگاه
طلوع _ غروب
آغاز_ پرواز
از حق _ به حق
***
و چه بی تکلف و ساده بودی پدر. از ازل تـــــــــــا ابد ! و همین !

ته نوشت :
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم !

ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1398/08/13 توسط دل آرام
تا عمیق ترین نقطه از احساس خویش مکدرم .
آزرده و رنجور ... گمان نمیبرم بتوانم دیگر گرمایی را از انجماد بطن فرو رفته در زمهریر احساس به یغما رفته برون کشم.
همچو بیماری که با تو سخن می گوید و همکلام می شود و از بهبود خویش سخنمی راند و فردای همان ساعت در اوج یک بهت کوبنده خبر سفرش را میشنوی.
گاهی فکر میکنم باید ویرانگر باشی تا بتوانی به حقوق ناچیز و اندک خویش دست یازی.  
گاهی باید جسارت داشته باشی که همه تعلقاتت را . همه داشته هاید را بگذاری و در آنی محو شوی.
این گناه نیست .. گناه نیست .. ابدا گناه نیست که  گاهی فکر میکنم مردمان مفهوم فاهمه ی جسارت و جرات را با کم اوردن و ترسو بودن جابجا فهمیده اند.
نفس سردگشته ایرج گرم که هی نالید و از تنهایی درون خویش به گلپونه ها گفت . از فسردگی روح آزرده اش سخن ها راند جز گلپونه ها کسی نفهمید که درد او چه بود و از که می نالید و از چه رنج میبرد.
 هاااای های هاااای که شب بر مدار خویش همچون انسان آزادی خواه پای جوغه آتش ایستاده و من هماره چونان تمام روزهای بر باد رفته عمر بیهوده ام در مدار تنهایی خویش کرور کرور حرف های پرت و اشعار سقط شده می بافم و بیشتر از هر زمان دیگری به انسان و رنجهایش ایمان می آورم ...

پی نوشت :
و روزی دلارام مفهوم گم شده جسارت را معنا خواهم بخشیده و واژه ترس که مذبوحانه بر جای جرات سکنی گزیده از تخت به زیر خواهمش کشید...
که روزی در میام مه غلیظی محو خواهم شد...



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1398/07/27 توسط دل آرام
اخیرا به جای غر زدن استراتژی بی دغدغه و آرامی رو در پیش گرفته ام.
پریروز همسرم کنجکاوانه پرسید که چرا وبلاگم رو بروز نمیکنم ...
شاید دوست داشت کامنت هایم را ببیند. شایدم حس میکرد استراتژی جدیدی که به جای غر زدن در روند زندگی بکار برده ام در قالبی توی واژه هایم رخنه میکنند ..
و میشود که مرا در واژه هایم پیدا کرد ... نمیدانم اما تنها چیزی که میدانم و کاملا اطمینان دارم دغدغه های بیشماری هستند که درون ذهنم انباشته شده اند .. و اینکه به شدت پی برده ام هر سطح از زندگی‌ و روزمره گی یا روزمرگی های ما در تجربیات مذهبی‌، خورد و خوراک‌مان، در تجارب مربوط به روابط از منظر زیبایی‌شناسانه و اجتماعی‌مان همیشه بر موقعیتی گریز می‌زنیم که به ظاهر به کمال می‌انجامد. آن را همچون الگویی قرار می‌دهیم و باقی موقعیت‌ها را در مقایسه با آن بی‌ارزش می‌انگاریم. اما اکنون به گمانم غالبا همان موقعیت‌ها، به نوبه خود آکنده از موهبت تازه‌اند؛ فقط باید برای‌شان آغوش بگشایم.
گویی خداوند صورت تازه‌ای از سعادت را دارد به من نشان میدهد ..
.
********
همین بماند دوباره خوانی و ویراستاری کنم. تا ببینم چی میشه عاقبت این شاهنامه خوانی های زندگی مدرن ما.



پی نوشت :

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب - " محمد علی بهمنی "




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1398/07/24 توسط دل آرام
دردیست بردلم که نگنجد به عالمی

من هر آن‌جایم که درد آنجاست

زیرا من...

بر هر دانه‌ی اشک

مصلوب شده‌ام...

"ولادیمیر مایاکوفسکی"




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1398/07/24 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:145)      ...   2   3   4   5   6   7   8   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک