دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
داشتم به خیلی از ادمهایی که آمدند و رفتند فکر می کردم. به دوستانم که هستند  و یا نیستند آنهایی که رفتند پی زندگی و دیگر نمیدانم کجای این کره خاکی زندگی میکنند .. آنهایی که به هر عناوین باهاشان چالش داشته ام یا لفظی و کلامی یا به شکلی درنده تر .. نمیدانم
ولی یک سری نوشته ها را که میخوانم یا یک سری تبادلاتی که قاب شده اند در آرشیو زندگی ام که بعدها به آنها به دیده اشتباه شخصی بنگرم یا انتقام گفتاری یا حفظ حریم و....و...و....
ولی نکته بسیار جالب و قابل تاملی در این میان وجود داره اینکه در اکثر مواقع مسائل شخصی و خصوصی باعت نا امیدی افراد نبوده بلکه رفتارها بازتاب استیصال در محیطی هست که از در و دیوارش زوال و تباهی سرازیر است .
در میان ویرانه ها فقط و فقط میتوان مویه کرد و بس !
در این مواقع نوشته هایی شکل می گیرد که تحلیل قدرت و توان در آنها آشکار است..نوشته هایی شبیه جنجال های سرسام آور یا شبیه هیاهویی هذیانی..
این نوشته ها حتی فرصت تعبیر شدن نخواهند یافت و یا اگر حتی چنین فرصتی دست بدهد مثل نورافکنی خواهد بود که بر روی دیوار های آوار شده و کاخ های آرزو های خراب گردیده و تیر های به خطا رفته و یا قلب های متلاشی شده ، بالا و پایین خواهد رفت..


پی نوشت :
همدردی شریف ترین حس انسانی ست

ته نوشت :
هرکسی تقویم مخصوص خود را دارد ...


***
می رویم اگر ملول شدی از نشست ما ،  اصن برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را حضرت شیخ فرمود ها . ما کاره ای نیستیم !



ادامه مطلب

طبقه بندی: واگویه ، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1397/08/2 توسط دل آرام
عرض خاصی نیست جز اینکه مهر هم تمام شد ...  مواظب مهر درونمان باشیم و بس !


بی محبت مگذران عمر عزیز خویش را
در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش.. ( صائب تبریزی)


http://s9.picofile.com/file/8340562918/IMG_20181022_004207.JPG



ادامه مطلب

طبقه بندی: ترنج واره، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1397/07/30 توسط دل آرام
http://s9.picofile.com/file/8340422418/IMG_20181020_125653_897.jpg

اول اینکه بفرمایید صبحانه . دم در خوبیت نداره ..
دوم اینکه آقایون محترمی که به اجبار در راهپیمایی شرکت خواهید کرد ( بعد دو هفته ) شعار منتخب امسال

می بخور ، منبر بسوزان ، مردم آزاری مکن

از امروز به مدت دو هفته صبح و عصر تکرار بفرمایید تا ملکه ذهن همایونی شود . نروید آنجا بگویید دلارام چه گفـــــته بـــــود ؟؟؟
و اما سوم اخیرا تصمیماتی گرفته ام که دوستان گرام رو سر پا و بلاتکلیف نگه ندارم .حتی اونهایی که پاسپورت جعلی دارند و در میزنند.اهم .. تصمیم گرفتم هرکسی که فالوو کرد اکسپت کنم و خلاص !
والا...
اما مهمتر این که یک سری کارهای در دست دارم اگر از کوره به سلامت برگشتند و درست درمون لعاب خوردند که بی شک چشم نواز دوستان خواهد شد !


ادامه مطلب

طبقه بندی: مطبخ آرام، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 1397/07/28 توسط دل آرام
چونان اناری خشک بر شاخ درخت !
شکوفه شده در بهار  ، به بار نشسته ی پاییز !
زمستان میرسد و همچنان بر سر شاخه نه از پس رسیدن افتادیم و نه دستی به چیدنمان بالا رسید .
و نه گنجشکی به این میانه پرید ...
زمستان هم که بگذرد می پوسیم - به همی ســــــــادگــــی ...! -


پی نوشت :
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت

مزن تیر خطا ! آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

همیشه رود با خود میوۀ غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

به مرگ آسمانی فکر کن ، محکم قدم بردار
به حلق آویز ، داری را که از دست تو خواهد رفت

فاضل نظری




http://s9.picofile.com/file/8339767426/10531471470845273750.jpg




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1397/07/21 توسط دل آرام

آقا ما امشب یه ساعتی تریبون به دست نشستیم و برای آقای همسر موعظه کرده و از فضای توپولوژی و فلان و بیسار گفتیم که خودی در همسر داری نشان داده باشیم که آره اینجوریاست اعلی حضرتا و خاطر همایون تاب رو مشوّش اوضاع دژم و دمان افسار گسیخته نگردانید و مارا سهیم در آشفته بازار ها بدان و خلاصه امید ها دادیم  که از این کرم چاله ها عبور میکنیم و میرهیم از این حلقه سیئه... القصه .... 

موعظه که تمام شد . در اندرون خاطرات خرد و کلان سیر میکردم و دنبال یک سری چراها بودم برای عدم جذب انرژی مثبت مادر مرده و مسدود بودن چاکراها و منافذ جذب انرژی و این انجور قضایا راستش یاد یک خاطره ای افتادم .

روزی سر چهار راه به یک باره صدای آمبولانس و آتش نشان توجه آحاد ملت رو به خود جلب نمود . بعد لحظه ای تجسس و کنکاش کاشف به عمل آمد که یکی از ماموران مخابرات نیم ساعتی ست رفته پایین چاله و گودال مربوطه و بی سیم هم پاسخ نمیدهد و همکاری که بالا نشسته ، نگران ، اطلاع رسانی نموده .  حالا  بماند که ماموران آتش نشان اول شلنگ کشیدند ولی قبل باز کردن آب یادشان افتاد کسی آتش نگرفته پس به صرافت افتادن که که یکی کپسول به تن و لباس مخصوص برود داخل . لذا هنوز کله مبارک بیرون از منفذ بود که همکار نگران با صدای بلند فریاد بر آورد  نرو اقا نرو همکارم تماس گرفت پانصد متر پایینتر از سوراخ دیگه ای آمده بیرون و زنگ زده که بیا بریم ناهار ... !  عده ای میخندیدند و عده ای کلافه ..

حالا میگی چه  ربطی به موعظه امشب و یاد ایام داشت  ؟ خب داره .. ربط داره اخوی !

در زندگی هم گودالهایی هایی هست که همه ما به شکلی خواسته یا نا خواسته درش افتادیم و با علم بر اینکه رها شدن و بیرون آمدن از آن موجبات خنده حضار است یا تاسف آنها

گاهی با لغزش و ندانسته و گاهی با شیرجه و دانسته! بعضی مواقع هم چون دیوانه‌ها افتادن در یک گودال  را به بهانه‌ی رسیدن به نتایج متفاوت تکرار کرده‌ایم. اما مهم این بوده که درون هیچ گودالی علی الخصوص ( عمیق ) احتمالا نمانده‌ایم که اگر مانده باشیم، کمترین اتفاقی که برایمان متصور است، چیزی نیست جز فراموشی. تا جایی‌که ممکن است خودمان را هم فراموش کنیم.


دیالوگ کوتاه : - خود درگیری ِ اواسط  مهر -

+ :   همین جایی که هستی یه مدت صبر کن ضعیفه ! - یوسف هم صبر کرد -
-:    آقا حیف غوره نیست ؟ من حلوا دوست ندارم ...
+:   گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر
-:   آری شود و لیک کام مبارک آسفالت میشود

ته نوشت :
درسته که حقیقت زیباست ولی در بیان حقایق گوشه هایی از واقعیت از قلم می افتد .. این حقیقت نیست که تلخه !  تـــــــلخ ، واقعیته !!! واقعیت .  
 چون حقیقت چیزیه که میتونه باشه .. اما واقعیت چیزیه که هست ....

   



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1397/07/15 توسط دل آرام
سنه ها ی نو کهن گشت در ازمنه دوران  و لاله زارها و گلستان ها چونان عروس سپید بخت زیور به گیسوی راز ، لیک قوچ فربه و چابک در چشم بر هم زدن برج ثَور غراشیده به انتظار که حمل دم به سم نهاده و فراخ جای با اشک بهار حضورش بیاراست .. در بزم  ربیعانه ی جوزای دو پیکر دم به دم این طفل خجل دریا بسپارد که به درنگ و تاءنی در زمینهایی که به فر نعمتش افزون در قدمهایی خم اندر چپ شکرانه به هله  داشت .
لیک چون تموز حران به غرش اسد وارش در سنبله الطیب لطیف نیم سالش رام میگردد ... مهرش به کفه ی میزان خوف و رجا که به دو دست نوازش و تنبیه مادرانه ماند ..چه باک از این نوازشگر مام طبیعت که گژدمش را طینت به ژنه است و آتش این که چو بیاید قمرش به عقرب از غم حرمان خرمن روزش سوخته و چشمه خورشید فسرده از دمان . لیک آن قوس کمان بر کف که همه دمان به شکارِ امید، دل نهاده تا هزاره زرتشت جدّی بیاید و این طرازنده سپید پوش به ولیمه نعمت وافرش به تفقد و مهر غمزه نماید بر غم زدگان این ازمنه و چو سی  بگذرد ، بانوی دلو به چین و شکنج رخ شحنه بر سردی رخسار میگردد و میگذرد که آبگینه درونش ترک به پرکاهی ست که نیک واقف گشته مرهم تیغ تغافل خوردن خون خویش است که سبب آن است در هم همه احوات همزاد که سیر خیر و شرّند سنه به نو بسپارد .
چو سنه های دور حزن و خرمی همچون دو پیکر یک جسم گام به گام نهادند و سپری شدند . سر بر آسمان عزتش نهاده و خونابه به جیحون دیده روانه ساخته و گاه بیان بنفشه ای در پیش خط سیاهش زانو شکسته و به شکرانه داده سپاس گفتیم .
لیک در این دمان گذرا  این دل بی پیر صاحب مرده  دا آرامش مدام گله دارد و مدام شکوه میکند از جبر زمان که نیک میداند که هر چه بر زبان راند
و از این مقال اندک بسیار گفته آید سخن به اطناب کشد ..
القصه این دلکشانه قلم  در میانه خزان خریفِ خجسته همان وعده به دلیست تحفه نمود .. بلکم از منشور عطفت مهر ازلی غمزه دلکشانه ای نمایدکه سنه ها به شادکامی برقص آیند و همه دوستان و دشمنان به شادکامی و خرسندی به وجد دل آیند و مهر ورزند و شاد زیند ! که رگ جان به دم تیغ عدم فناست و این سنه به گذر و وقت آمرغ.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1397/07/10 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:134)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک