دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
"چنان معلقم که نمیدانم اگر فرود بیایم زمینِ سخت زیر پای من است یا سستی ابرِآسمان! "


اینکه آدم با خودش یک قرار قطعی بگذارد به این معناست که دارد برای یک شکست قطعی در آینده وجدان خودش را سبک میکند چون هیچ چیز،از احساس درونی گرفته تا شرایط پیرامونی، در انحصار قطعی ما نیست
همیشه باید یک سری روزنه تعبیه کرد .

پی نوشت :
هرگز با یک شی بی جان همزاد پنداری نکرده بودم اما اینک حس میکنم آن تایتانیک منم که اشتباهی سهوی درونش رخ داد .. غرق میشوم با تلفاتی عمیق ...!


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1398/10/5 توسط دل آرام
من که خود زاده ی سرمای شب دی ماهم
بی تو با سردی بی رحم زمستان چه کنم ...

                                             "علیرضا آذر"


_ مرگه واسش رهایی پرنده که بالش میسوزه -


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1398/10/5 توسط دل آرام

ارغوان ! شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من
آسمان تو چه رنگ‌ست امروز؟ آفتابی‌ست هوا یا گرفته‌ست هنوز؟
من درین گوشه که از دنیا بیرون‌ست آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست آنچه میبینم دیوار است
آه
این سخت سیاه آنچنان نزدیک‌ست که چو برمی‌کشم از سینه نفس
نفسم را برمی‌گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یک قدمی می‌ماند
کور سویی ز چراغی رنجور قصه‌پرداز شب ظلمانی‌ست نفسم می‌گیرد
که هوا هم اینجا زندانی‌ست هرچه با من اینجاست رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز گوشه‌ی چشمی هم بر فراموشی این دخمه نیانداخته است
اندرین گوشه‌ی خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من گریه می‌انگیزد ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می‌گرید چون دل من که چنین خون‌آلود
هر دم از دیده فرو می‌ریزد ارغوان این چه رازی‌ست که هربار بهار
با عزای دل ما می‌آید؟ که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است‌؟
اینچنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می‌افزاید
ارغوان پنجه‌ی خونین زمین دامن صبح بگیر وز سواران خرامنده‌ی خورشید بپرس
کِی برین دره غم می‌گذرند؟ ارغوان خوشه‌ی خون بامدادان که کبوترها بر لب پنجره‌ی باز سحر
غلغله می‌آغازند جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر به تماشاگه پرواز ببر آه بشتاب
که هم‌پروازان نگران غم هم‌پروازند ارغوان بیرق گلگون بهار تو برافراشته باش
شعر خون‌بار منی یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من
ارغوان شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من”

"هوشنگ ابتهاج "


پی نوشت :
این روزها عجیب دلگیرم.. این روزها غریب تنهاییم .. این روزها تهی از زندگی ام ...


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1398/10/3 توسط دل آرام
این روزها به شدت لمس میکنم که فرمود .. آی هوا بس ناجوانمردانه سرد است
اوضاع نابسامان مملکت. بیکاری . بی پولی .. مرگ و میر. سونامی سرطان، افسردگی  و ..... ( به شمار نمی آیند ناگفته های دردناک)
مهم نیست بنشینید دور هم و مواظب  رنگا رنگی سفره  و قرمزی کیک  و شادی  دل نشینتان  باشید.. و به فکر استوری های چشم نوازتان البت
مبادا آجیل چهار شنبه سوری از سفره یلداتان کم شود. یا سفره و میز چیدمان دختر خاله ای ، دوستی از مال شما زیباتر باشد .. وای فاجعه به بار می آید می فهمم تان
اصلا به کسی چه که جوان چهار ده ساله ای از زور بی پولی کول بری میکرده و به خاطر سرما جان باخته . و آن لحظه که ماها کنار بخاری های گرم و کرسی های لاکچری مان برنامه میچینیم که پسته هار را کنار بادام بگذاریم سفره شیک میشود یا .... در همان لحظه درست در همان لحظه نوجوانی از شدت سرما به خاطر تکه نانی حلال یخ بسته ..
آره آره به من و تو چه که یکی شهامت داشت و به خاطر اعتراض مشترکمان برخواست و وسط خیابان به ناحق  کشته شد و من بزدلی که جسارت نه و پرسش و چرایی نداشتم خانه نشستم و زنده ماندم . مهم عکس رنگارنگ دور همی هایم هست که بگذارم مبادا بگویند عقب مانده است ..
اصلا به من چه به تو چه مادری خواهری هنوز داغدار جوانی ، برادری و پدری هستند که حتی اجازه نداشتن به درستی برایش سوگواری کنند..
من تعجب میکنم . میدانی از چی ؟ اصولا دم عید یا هر مراسم شادی بی شک فوت و عزای یکی از امامان هست که به همین خاطر هم رخصت شادی و خنده به کسی داده نمیشود. در عجبم حال که عده کثیری از مردم اندوهگین هستند چرا رسانه ها به شکلی گسترده تبلیغ شادی و دور همی های یلدا را میکنند ؟
بماند که همسر در مورد نویسندگان فیک و شبه هنرمند و هنر بندان متن تیزی نوشته بود که شاید از سانسور بی انصافی من رد نشد برای انتشار.

***
من یکی جز آن دسته از آدمهایی هستم که به شدت کادو گرفتن یا حتی دادن ذوق زده ام میکند .. و ثبت لحظات برایم بسیار شیرین هست اما از همان لحظاتی که سوز یلدایی چهل ساله مملکت را در مغز استخوانم حس کردم  و طویل شدن تاریکی اش مرا ترساند. حداقل به حرمت مادران داغدار . خواهران بی پناه و پدران کمر شکسته  خوشی های اندک و بس ناچیز که از سر عرف و یک سری مراسم و مرسومات انجام میپذیرد و اطرافیان که گاه به اجبار به زمانی کوتاه شریکشان میشوم اشتراک نمیشوند.
اقلا میتوانیم بهاین خواهران و مادران بگوییم جسارت نداشتیم با فرزندانتان پدرانتان در حق اعتراض شریک باشیم اما در این غم و اندوه جانکاه با شما همدردیم.


پی نوشت :
یلداتون مبارک و ....... " به کجای این شب تار بیاوزیم قبای ژنده خویش را "


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1398/10/1 توسط دل آرام
این روزها فرصت کمی رو ذخیره دارم برای اومدن به وبلاگ . کلاسهای مینا کاری و سوخت نگاری داره شروع میشه ومن فکر میکنم هنر جو های خوبی داشته باشم. که بتونم ارتباط دوستانه ای باهاشون داشته باشم. اما چیزی ذهن من رو درگیر میکنه  اونم یک سری خصیصه های منحصر به فرد و شاید نه چندان دلنشین من باشه .. اول اینکه هیچوقت فکر نمیکردم روزی مطلبی رو به شکل گروهی توضیح و آموزش بدم ! چرا ؟ خب میشه گفت آدم پیچیده ای هستم با گویش و سبک گفتاری که خودم درکش کرده ام!! که به قول همسر باید یک مترجم مخصوص دلارامی روی افرادی که باهاش مراوده دارند نصب بشه
نه تنها ایشون که خیلی ها عقیده بر این دارند من دلارام ممکنه بخندم ولی این خنده اگر حاکی از شادی نباشه بی شک به سونامی عظیمی تبدیل خواهد شد . و یا شاید به گریه ای مبدل شود چون اشک خرگوش طفل مرده !
نگاه . سکوت و..... که همه شبیه به هم ولی با معانی  بسیار متفاوتی که اگر درست ترجمه نشوند ( فاتحه - آدم خوبی بود )
کلا برای بیان هر چیزی هیچوقت از ساده ترین واژه استفاده نکرده ام. نه اینکه نخواهم .. نــــــــــــــــه!
بلد نبوده ام. باور کن مشکل نابلدی هست و بس ! خب این مهمترین و اساسی ترین دلیل کلی من بود که هیچوقت نمیتوانستم مطلبی رو درست آموزش بدم . و با آدمیان به شکلی طولانی ارتباط بگیرم ! خسته ام میکنند .
البته از حسابداری باید فاکتور بگیرم. چون یک سال این آموزش رو عهده دار بوده ام و بسیار هم عالی انجامش دادم.
ولی خب طبعا برای توضیح چرایی و چگونگی یک هنر هم باید کلی تمرین کنم و انرژی صرف بشه تا بتوانم در ساده ترین شکل ممکن داده های خودم رو انتقال بدم.. که هم خدا راضی باشه و هم بنده خدا !
خب امیدوارم با یک رابطه دوستانه و فضای گرم بتونم از عهده این موضوع بر بیام.
و اما این رابطه دوستانه هم حکایت خاص خودش رو خواهد داشت .. کسی که در فضای آموزش و دایره دوستان واقع شوند باید مرزی بسیار باریک رو داشته باشند و بی شک عبور از این مرز بی بخشش خواهد بود .
یا اصلا اگر امروز با هنر جوی خودم صمیمی برخورد داشتم قطعا نباید انتظار جچنین برخوردی رو در فردا هم داشته باشد...
خلاصه ما یک آدم فصلی و ساعتی هستیم که خودمان هم نمیدانیم دقیقا چه مرگمان میشود..
ولی خب خدای را هزار بار شکر آدم مسئولیت پذیر و با وجدانی ام ( سعی کردم با وجدان باشم )
داشته ها رو باید بسیار سخاوتمندانه انتقال داد .. آموخت و از آموزش لذت وافر برد ...


پاورقی : خاطره نوشت

 من : آقای راننده من آدرس رو بدم راهنمایی کنم اگر ممکنه !
راننده آژانس : بله حتما خانم محترم
دو ساعت بعد - بعد از رسیدن به مقصد
راننده آزانس با نگاهی بس متعجب و شاید هم حیران : میدونید من اگر خودم این مسیر رو می اومدم نیم ساعته رسیده بودم ؟! باور کنید لحظه ای شک کردم احساس کردم شهر دیگری هستم و خبر ندارم !!!

***
برادرم بعد از شنیدن ماجرا : دلارم عزیزم من اگر آدرس منزلم رو از شما بخواهم بدون هیچ شبه و شکی خانه ام را گم میکنم یا سر از شهر دیگری در می آورم...

یادم هم بماند یک بار کسی را راهنمایی کردم که دو سه باری دور یک میدان را دور زده آخر سر سر جای اولش مانده بود که اگر نیروی کمکی به دادش نمیرسید بی شک دو روزی را کماکان به طواف مشغول میشد ..

نتیجه :
خدایا خداوندا خودت به داد این هنر جو های زبان بسته برسه ! آمین یا رب العالمین



ادامه مطلب

طبقه بندی: واگویه ، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1398/09/20 توسط دل آرام
ترجمه ای از یک شعر:
هیولاهای موحش بی شماری هستند !
زلزله ای سهمگین - سیل - اتشفشان و طوفانی دریایی
همین طور جنگ ها و زره پوش هایی که مزارع و آبادانی را میران می سازند
ولی هیچکدام همچون موحش تر از هیولای فقر نیست که در فقر حوادث جاری ست ...

----------
اما  از زبان دلارام !
در این شهری که همیشه شهر من بوده در این وطنی که در آغوشش به دنیا آمدم. در ازدحام سرد آدمهایی که مدام می دوند سُر میخورم به جلو و گاه پرتاب میشوم به عقب
این شتاب های رو به جلو و سمت عقب مدام و مدام در زندگی من تزریق میشود . مدام سرم در گُر گیجه های آدمیانی که حتی نمیشناسمشان
قل میخورد. و شب و روزهای م موج میشوند. من خسته ام. دلم یک جورایی برای خودم تنگ میشود. و کاری با آدمیان ندارم.اصلا کاری با کسی ندارم.
اما برایم سوال شده چرا آدمها مدام نخ زندگی همدیگر را به این سو آن سو میکشند؟. روح آدمی کش می آیید از حسد دیگران. کدر میشود از ناپاکی روح های مکدر از زندگی. و گنگ میشود از چیستی ذهن های پر پیچ و تنگ تنگ نظران.. هوار دارم .. هوار ...


ادامه مطلب

طبقه بندی: واگویه ، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1398/09/18 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:145)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک