دل نوشته های دل‌ آرام

تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!

RSS

صدای پای آب !

تعداد بازدید:

وقتی کلمات ، حرفی برای گفتن نداشته باشند !




ارسال شده توسط دل آرام در دوشنبه 1393/12/11 | نظرات ()

 

جاهلیتِ سنتی و مدرنیته

تعداد بازدید:

با کسب رخصت از نویسنده این مطلب !


لات های سنتی ****

یک زمانی لات ها در تهران میدان داری می کردند. زورگیری، باج خواهی، ابراز قدرت از طریق نمایش خیابانی و… از عادت های رایج شان بود؛ پاش که می افتاد، قمه کشی هم می کردند لات ها، حوزه استحفاظی هم داشتند! معمولا خودشان مراقب بودند که به حریم دیگری وارد نشوند. داستان دعوای معروف طیب حاج رضایی و حسین رمضان یخی از آنجا آغاز شد که این دو نفر نتوانستند به حوزه قدرت یکدیگر احترام بگذارند. “رمضان یخی” شکم طیب را سفره کرد؛ وقتی طیب از بیمارستان مرخص شد، مردم محل، مانند قهرمانان المپیک از او استقبال کردند: با پارچه نویسی به او خوشامد گفتند، خیابان برایش چراغانی شد و گروهی به استقبال او آمدند.  البته طیب هم دماغ برادر رمضان یخی را صاف کرده بود. بعدها “ارباب زین العابدین”، رییس میدان سبزی و تره بار، این دو نفر را آشتی داد.  “مصطفی پادگان” یکبار در جریان نزاع خیابانی، کسی را لت و پار کرده بود. آن بنده خدا تهدید کرد که می رود نظمیه شکایت می کند. نقل است که مصطفی پادگان رفت مقابل نظمیه محل، با ساتور آرم شیر و خورشید را در هم کوبید و با صدای بلند فریاد زد “ایهاالناس! شیر اینه یا منم؟!”آدم هایی مانند “هفت کچلون” که در اصل هشت نفر بودند، هم نقش نوچه را برای نام های بزرگ ایفا می کردند. بسیاری می گویند هفت کچلون نوچه های طیب بودند. اما یکجا خواندم که در دعوای خانوادگی طیب و رمضان یخی، هفت کچلون طرف رمضان یخی را گرفتند. به هر حال، منظور این است که لات های بزرگ، خرده لات هایی را هم جذب خود می کردند تا آسانتر به هدف هایشان برسند. جالب آنکه آدم هایی مثل حسین رمضان یخی و طیب حاج رضایی، رهبری هیات های مذهبی محلات خود را نیز برعهده داشتند. ماه محرم یا آیین های سوگواری که فرا می رسید، این آدم ها برای هرچه باشکوه تر برگزار کردن مراسم با هم رقابت می کردند. طیب نماد بی بند و باری و اوباشگری در دهه های 20 و 30 خورشیدی است. با این حال، او را به عنوان آدمی مذهبی می شناسیم. برعکس، درباره برادر بزرگتر طیب، “حاجی مسیح” که واقعا آدم دینداری بود و در تهران کارگاه آجرپزی داشت، کمتر خوانده ایم؛ چون لات نبود!!مذهبی ترین و البته یکی از باسوادترین لات های تهران شعبان جعفری (معروف به شعبان بی مخ) بود. شعبان تا ششم ابتدایی درس خوانده بود و سواد خواندن و نوشتن داشت که این در دنیای لات ها پدیده ای به شمار می رفت. شعبان جنب پارک شهر، یک ورزشگاه (زورخانه) بزرگ داشت و بسیاری از باستانی کاران به او ارادت داشتند.وی مقلد آیت الله کاشانی بود و این را همه می دانستند. زمانی که آیت الله از دکتر مصدق حمایت می کرد، او نیز همراه دوستان باستانی کارش برای مصدق به خیابان ها می آمد. بعدها هم که میانه کاشانی و مصدق شکرآب شد، شعبان جعفری به صف مخالفان دکتر پیوست.

لات های مدرن****

 علی آقا کت و شلوار شیک بر تن دارد و سوار بر یک خودروی سمند، به سرعت در حرکت است. وقت ندارد در ترافیک بماند؛ بنابراین، از لاین مقابل خیابان، خلاف می رود تا زودتر به چراغ قرمز برسد. ناگهان خودرویی، در آستانه ی تصادف با او، مقابلش ترمز می کند. هر دو راننده قالب تهی می کنند. راننده خودروی مقابل، شیشه را پایین می کشد و فریاد می زند “هووووووی!”. علی آقا که از این رفتار مرد عصبانی شده، کله اش را از پنجره سمند بیرون می برد و جواب می دهد: هوی به هیکلت، مردیکه الاغ!مردم عصبانی هستند و دایم بوغ می زنند که یعنی آقا! ول کن برو دیگه! علی آقا ناچار می شود که کوتاه بیاید. جلوتر نزدیک به یک چهارراه، چند دختر در حال قدم زدن هستند. هوا گرم است و معمولا در هوای گرم، لباس دختران تهرانی آب می رود! با معیارهای ما، این جور لباس برتن کردن، زیاد مناسب نیست. علی آقا به من که کنارش هستم، لبخندی می زند و می گوید: رفیق، این خانوم ها چی میگن؟بعد سری تکان می دهد و با تاسف می گوید: وقتی مملکت پر شده از دخترهای علاف که برای نمایش بدنشون میان تو خیابون، باید هم وضع ما اینطور باشه. وقتی برای جوون مردم امکان ازدواج نیست، معلومه کارش به فساد کشیده میشه.علی آقا که معلوم است توپ پری دارد و وضعیت ظاهری دختران، نمک روی زخمش پاشیده، ادامه می دهد: جامعه بدی شده فلانی! یه زمانی مردم برای نان حلال حرمت قائل بودن. طرف به بچه هاش یاد می داد نماز بخونن و لا اقل یک ماه محرم چشم از ناموس مردم بردارن!! الان همین محسن، صاحب مغازه… هر روز خمار میره سر کارمن که اولین بار نیست درباره خماری آقا محسن می شنوم، خودم را می زنم به آن راه (!) و می گویم: اِه؟! آقا محسن؟علی آقا: آره بابا! کارش از هروئین هم گذشته. کراک و اینا مصرف می کنه. من معتقدم خدا عوض حروم خوری و نگاه به ناموس مردم رو تو همین دنیا میدهخدا رحم کرد که رسیدیم جایی که من باید پیاده می شدم، اگرنه، گله های علی آقا تمامی نداشت. پیاده که شدم، گفتم “علی آقا، خلاصه التماس دعا. خونه خدا جای ما را هم خالی کنید  “محتاجیم به دعا. چشم. برای همه دعا می کنیم.”


علی آقا و خانمش به زودی به مکه مشرف می شوند. داشتم فکر می کردم در همین 8 – 7 دقیقه ای که با ایشان بودم، از وی زیرپا گذاشتن حقوق دیگران در رانندگی را دیدم، خشم دیدم، سوء ظن و بدبینی دیدم، غیبت هم دیدم.چطور ممکن است دینی که در کتاب آسمانی اش بارها و بارها به رعایت حق مردم و فروخوردن خشم سفارش شده، پیروانی داشته باشد که نمونه های سنتی اش آنچنان بودند و نمونه های مدرنش اینچنین؟ چگونه ممکن است کسی غیبت کند، به دیگران سوء ظن داشته باشد و بر آنان نام های زشت بگذارد و در عین حال، برای سفر به عربستان سعودی (حج) هزینه کند و در هیات های عزاداری هم شرکت کند؟! با خودم گفتم شاید این دسته از افراد، ناخواسته به دنبال راه فرار هستند. چه لذتی از این بیشتر که بسیاری از قواعد اخلاقی را زیر پا بگذاری و با شرکت در هیات سوگواری یا انجام یک سفر گردشی – زیارتی به عربستان سعودی، احساس مذهبی بودن کنی؟  خدا کند به جایی برسیم که خانه خدا را در دلهایمان بیابیم و آنقدر او را به خود نزدیک بدانیم که برای دست یافتن به آرامش، نیازی به هزینه های سنگین نداشته باشیم

ارسال شده توسط دل آرام در یکشنبه 1393/12/10 | نظرات ()

 

مطلب رمز دار : سرگیجه

تعداد بازدید:

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

ارسال شده توسط دل آرام در شنبه 1393/12/9 | نظرات ()

 

درباره وبلاگ

عاشقانه هایم و صمیمانه تـرین نوشتـه هـایم آنهایی هست کــه بـرای هیچکس مینویسم و سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی آن را ایجاب نمی کندو اینها همان حرف هایی است که هر کسی برای نــگفتن دارد.حرفــهایی که پاره های بودن آدمی اند...اینـان هماره درجستجوی مخاطب خویشند،اگر یافتند، یافته می شوند.نوشته هایم همانانی هستند که گاه به لبخند وامیدارند و گاه به اشک.. ضرباهنگ کلماتی و واژه هایی که میلغزندو میرقصند از قلب تا قلم!
___________________________
اینجا کلبه افکار زنی است آرام و ملایم و صبور،با تلخی ها مانوس است و تنهایی را میشناسد. دغدغه ی نوشتن قلمش را میخراشد ، اما نوشتنِ دغدغه ها روحش را.
سه تاری دارم محزون ولی وفادار چونان دل خویش و زغالی به رنگ سیاهی چشمان دلبر برای تابلوی سیاه قلمم.. و گاه اگر حوصله ای باشد و مجالی هر از گاهی معرق هم کار میکنم هرچند جبر زمان وقفه ای ایجاد کرد برای هنر آموزی اما شنیدن اصوات از سر پنجه اساتید و آموختن هنر به ذات تنها رفیقِ شفیق من در روزهای سخت تنهایی و دلگرمی ام برای ماندن بودند.
اینجا هم فقط طالب آرامش و سکونم از نوع زلال !


پروفایل مدیر وبلاگ

آمار وبلاگ

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

دل آرام (121)

امکانات