تبلیغات
دل نوشته های دل‌ آرام

دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
چیزی هست که میشه وحشتناک خواندش ! اونم داشتن افکار مضخرف گوناگون و این حقیقت سخت انکار ناپذیرهمان است که آدمی را از عالمیان متمایز می سازد ..
به گفتگو و تکاپویی بی پایان و بلکم بی ثمر وا میدارد .. ولی زنهار که گاه آخر حقیقت چون پتکی خرد کننده روی فرق سرمان فرود می آید
در روز هی کوتاه سوز دار پاییز شبی که از راه میرسد و دریافت حسی آدمی از امور ثانویه دگرگون میگردد ..
چراغ مطالعه را مینگرم که با پرتو دلگیرش چه بی رمق و آسی در تقلای شکستن خطوط شب است این ناصبورِ شب زنده دار !
برای نوشیدن آبی  بر میخیزم و آرنج به پیشخوان آشپزخانه سکوت شب را در شعشعه لیوان آب مینگرم . که صدای آرام خفته ای گام صورت را میگیرد و دقیق نگاهش میکنم
وقتی قامت سینه اش بالا می اید قل اسیری را مینگرم و چون فرو میبرد آرامش مرگوار را حس میکنم .

+: اندکی بیارام ای رنجور بیقرار .. اندکی بیارام قراره من ِ بیقرار....



پانگاری :

تمام فرزانگان زندکی را در یک آوا تعبیر و معنی کرده ان و تنها داوری کلامشان همین بس که زندگی به هیچ نمی ارزد ! آوایی آکنده از شک و اندوه
آوایی که نجوای بیزاری میدهد و طعم یاس درونش نهفته ! آه خدای نادیده من باید چیزی در این میان حقیقت داشته باشد
همراهی فرزانگان برهان حقیقت است ..



ته نوشت !
لباس های زندگی بوی مرده میدهد ! بوی جنازه هایی که مدام این سو آن سو در حرکتند ... حالم بهم میخورد از این تعفن !
قبای اینده بوی مردگی دیروزی را میدهد که هنوز دفن نشده ... و این در نوع خود آزار دهنده است ...


***
خرده نگیر بر قلم دژم آلود .. بیقراری تقدیر آدمی ست  آدمی که در جستجوی  ابدی راهی بی انتهاست ...  در انتظار ابدی یک نجات بخش !
 در جستن رخنه و مفر و ره گریز .... دست آویز -  ستز - بازی - بازی های بی معنی و ...و... و.....   و بهترین خدا در کجای این عرصه پهناور است ؟!


http://www.weare.ir/wp-content/uploads/2013/01/leszekbujnowski81.jpg



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1396/07/23 توسط دل آرام
حسرت از دست دادن مثل حسرت نداشتن یا نرسیدن نیست ، حسرتیست بی انتها.....
به وسعت اسمان،گذشت زمان هیچ تاثیری بر عظمتش ندارد کلمات به او بدهکارند...


این سطر مخاطب خاصی ندارد جز اوضاع و احوال گند این روزها ... خبر های شوم و پلیدی که از
در و دیوار فضاهای مجازی می بارد ...و روح هر انسانی به درد می اید ..

****
میگویند شیطان پرست بوده است قاتل !!!
 لیک شیطان فریاد بر می آورد به خدای احد و واحد سوگند یاد میکنم که سجده خواهم کرد! انسان بیاورید ...!!



پی نوشت :
پ پاییز جان راستش را بگو تورا چه شده است که چنین طاقت فرسا دلگیری ؟!...


ارسال نظر امکان پذیر نیست..



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1396/07/14 توسط دل آرام
از یکم گاهشمار طلوع نیّر این مِهر بی تفقد بی پیر ، مرا به ذات درون التفاتی چندان در کار جهان نیست که هر آنچه به روشنی دیده نگریستیم پیر افتاد و بی بنیاد .
 لاکن در جریده مکنونات باطنی که به ذن عقلی در مُهرِ ملاحظه گردید،که شیری خفته پشت به خور منقوش گشته ، هیچ نگاشته و اعلانی امثال ذالک در مطبخ ذهن درون از مطابع جمیع ممالک مجاز ستانی محروسه مطبوع نگردد الا به نقش همین مهر ...
 


پی نوشت :
پاییز فقط با سیب اش ...


پی نوشت 2:
پاییز آمد تا رفیق پاییز اسباب کشی نماید ...


پی نوشت : 3
کد نیز خواهیم گذاشت ...

پی نوشت :4
سپاس از فایل های ارسالی از گمنام هیچکس غربی نگار



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1396/07/1 توسط دل آرام
رنگ واژه های حقیقت خردمان میکنند  و بختک های مرعوش زندگی تلنگر رفتن را فریاد میکنند ...

خلوت درونم مسلولِ سکوتی ووهم انگیز است که شنیدن صدای رعب آور صامتش روح حنجره ام را خراش میدهد ...

چگونه از عشق از زندگی از شادی ها سخن بگویم وقتی که نیمی از چهره احساسم جویده شده در این برهوت خشک بی پایان ...

محض رضای خدا آنکس که به دنبال قهقه های مستانه است درب این مجازستان را نکوبد که دست خالی تر از هر انچه در ذهن می پرورد آغوش روحش خواهد

 گسیخت که سبدی تهی از وآزه های الوان دارم ...

سخنان ناروا ازارم میدهند و قضاوت های نادرست اذیتم میکنند ... وگاهی رد تیزی برخورد ناعادانه ای برق زیبای شادی را در گوشه چشمم ترکانده اند ..

تنها چیزی که در قرنطینه و وآزگان ذهنم بیرون میجهند همان انفرادی مسلولی ست که گاهی به سرفه هایی خونین درون آشفته واژاه ام مسازد که دژم است و

تند و بد اقبال ...


** نمیدانم از این پریش نژند چه تراوید و لیک میدانم نشد بنویسم هر آنچیزی که آزارم داد ...




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 1396/06/18 توسط دل آرام
ما آدمیزادگان به مرحله ای از جنون ناب دست یازیده ایم که دیگر کیفیت زندگی برایمان بی مفهوم است و مدام از حرصی بی پایان در عذابی سخت جان میکنیم.
و در این اوصاف هم خود مراقبتی را با عنوان سرنوشت به طاق روحمان کوبیده ایم که مدام ببینیم و گاه  به حسرتی یدک حکمت هم تنگش بچسبانیم.
چونان نارنجک ضامن کشیده هستیم که فرصت محدودی برای زیستن داریم .

" زندگی مستمر به معنی انتظاریست که مرگ آن را ملغی می سازد . جایی که انتخابهایت محدود شد ، به مرگ نزدیکتر شده ای و بزرگترین زجر کاستن انتظار و لفو تمامی انتخابهاست بی آنکه با زندگی وداع گفته باشی . همچون زندگی بی روح یک زندانی سیاسی در بند ! ...

**
دشمنی نداشتم جز چند بشری  از جنس خودم به سبب حسادتی از جنس عشق ! اسمش را گذاشته بودم عشق کذایی
اما در این وادی بی دشمن ،  گاه تنهایی وسیعی در سرم شکل میگیرد که کل جهان را در خویش محو میسازد ! که بی هیچ خدشه ای سالم از آن حلقه میرهم اما تو گویی وارد مرحله ای دیگر از یک بازی سخت میشوم که حلقه هایی دیگر از جنس استیصال بر دورم نقش میبندد که در حلقه اول امیدم به باز سازیست و در حلقه آخر آنچه باقیست تنها وجوی از خویش است ....


----
دو روز پیش خبری به من رسید که رد تیزی آن چنان آرامش نسبی تو خالی ام را دریده که همچون آدمی نیم بسمل ، نه تمنای زیستن است و نه امید رهایی
میان زندگی و مرگ حیران بودن دردی جانکاه مینماید ... و سفر افسانه ای بیش نیست !



پا نوشت :
تو ناشیانه مرثیه میخوانی و من درد را میشناسم .. ترسیم رنگ ستم وارش را در بوم زندگی به زیباترین جلوه کشیده ام. !
عزیز سفر رفته .. خدا به همراهت... که من به رفتن هایی چنین دیگر عادت کرده ام.



__________________
_برای دوست !

شایان ذکر ! بسته نگاریتان را خواندم سپاس از بزرگواریتان . منتظر شنیدنم ...


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1396/06/2 توسط دل آرام
با دردانه ء برادرم نشسته بودم داخل یکی از چندین آدم خوشحال کن هایی که زیر رو میکنندت تا لختی از سر ترس هم شده بخندی یا ریسه بری .
گفتن ندارد که برای دقیقه ای کوتاه با هریسون فورد نازنین همزاد شدم و لذتی را که در حین فرار از دست ساحران و جادو گران احساس میکند را از آن خود ساختم ...
وقتی تایم  خوشحال کن تمام شد و من به زمان حال برگشتم   نکته ای رو دقیق شدم و ان اینکه این دستگاه های بی احساس فقط یک کار بلدند برای خوشحال ساختن !  تعادل آدمی را بر هم میزنند
دیدی کسانی که بین زمبن و هوا معلق میمانند و آمیزه ترس و هیجان میشود خوشحالی آمیخته در جیغ و فریاد ؟
و آدمی که روی زمین سفت پای میکوبد بیشتر تعلیق را طالب میشود و دلش پیچ و تاب میخورد برای درک درجه صفر حالت تعادل و بهایش را میپردازند و
میچرخیم و معلق می مانیم و لذت میبریم چون در زندگی آنقدر تعلیق و سر و ته شدنهای هولناک را بازی کرده ایم که چنین چرخیدنها برایمان جذبه دارد و اسباب شادی میشود !  نقطه تعادل هم همان سفت شدن کف پاست روی زمین ...
حال کسی به من بگوید میداند در زندگی چقدر دیگر باید چرخید و معلق ماند و ترسید و رهید تا به تعادل رسید ؟ !
در خالی بی مرز ِ تعادل دیگر چه می ماند که دیدنش خرسندمان سازد ... آیا وقت آن نرسیده که شاد باشیم ؟



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1396/05/20 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:112)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک