دل نوشته های دل‌ آرام

تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!

دیگر صبوح را رمق دگرگونی حال نژند نیست ... میدانی ؟ اردی بهشت به شش رسید و من هنوز در زمستانم...

شش ماه از کوچ پرستو گذشت و چه سخت .. چه سخت که نا امیدی را خلسه وار کتمان میکنی و در این سو و آن سو پنهانش می نمایی

بیزاری ات را نیز ایضا ... در پس لبخند سکر آمیز هستی دندان به هم می سایی و مدامت انتظار به گلوگاه پرواز میرساند و در نا کجا آباد ذهن
هل ات میدهد ..

گویی سال جدید هم کوله بار نو ندارد .. باری در گذر حول حالنا گیر کرده و مدام مست و مست و مست و خماریم...

من با گذر زمان عبور نمیکنم... جان شیرین اندکی سریع تر گام بر دار ... چشم انتظاری تنها به کتمان نا امیدی برخاسته .

گامهای آمدن را بشمار ...



**
گرامی محسن بزرگوار . سپاس از پیامی که ارسال فرمودین . عذر خواهی میکنم اگر امکان ارسال پاسخ برای بنده میسر نبود.


ته نوشت :

سپاس از دوستانی که مشکل حاصله در میهن بلاگ رو متذکر شدند.. امیدوارم رفع شده باشه ایراد  ارسال کامنت !

نوشته شده در پنجشنبه 1396/02/7 ساعت 19:22 توسط دل آرام نظرات |

مرا جا گذاشته ای،

رفته ای.

روبرویم دریاست، پشت سرم مرداب

و آسمان هم آنقدر دور است که دستم به بال مرغابی ها نمی رسد.

حالا می گویی: چه کنم؟

منتظرت بمانم یا برگردم به آیینه؟


-----------------------------------------

دلم عجیب گرفته است،

آنقدر که خنده هایت هم شادم نمی کنند دیگر.

کاش هیچ عکسی به یادگار نمی گرفتیم!


----------------------------------

آرام شده ام

مثل درختی در پاییز

وقتی تمام برگهایش را

باد برده باشد!


-------------------------------

مثل گلوله به قصد کُشت

آمدی. زدی. رفتی.

بی آن که سر بچرخانی ببینی:

شاید هنوز جان داشته باشد شکار!


و سفر یعنی اینکه تو بروی و من پشت سرت آب بریزم اما هیچ وقت برنگردی !!



گلچین شده از اشعار آقای کاظمی


نوشته شده در سه شنبه 1396/01/29 ساعت 10:34 توسط دل آرام نظرات |

تصورم از سال جدید یک شروع ناب و درخور بود ... یک پرش ، یک تبسم ، یک قهقه و
شاید یک ... نمیدانم!
نه اینکه بد تمام شد و بد هم شروع شده باشد .. نه !!
اما باور شروع ناب چون ژنده لباس روی بند در ذهنم پیچ و تاب خورد .
پرت میشوم به آبان نود و پنج و  لحظه ای به این فکر میکنم حال که نکبت زمین تا این
اندازه گسترده شده ، چرا آدمها دستجمعی خودکشی نمیکنند.

آه....  میبخشید که گاهی گفتگو در صفر مطلق مزه نا میدهد ... میدانم .. میدانم
که در سال جدید باید سخن نو شود و افکار تازه گردند و هر کوفت و زهر مار دیگر.
کوشش به زیبایی کلام دارم.

**

نافذ کلامش را روانه روحم میسازد و میگوید دلارامم ناراحت نباش همه جیز درست میشود
.. درستش میکنیم. میدانم چه اندازه کوشش دارد تا آرامشی را که نداشتم به من باز گرداند
و خوب هم میداند که مثل دفعات قبل در این یاری بازنده میشود اما با این حال باز کوشش
 میکند. و من در لابلای این کوشش ها دارم مرور خاطرات میکنم ، به کند و کاو چیزی مبهم
 مشغولم .. چیزی که گم و یا فراموش شده .جا مانده یا قلم افتاده.

پی نوشت :

آدمیزاد در ابتدا مترسکی بوده برای پراندن کلاغ مزرعه زندگی اما مادرم حوا اینگونه نبود
او دل زمین را میشکافت برای کاشتن  و اینگونه آدم با کلاغها سازش کرد تا باد همه
بذر ها را با خود ببرد

پانگاری :
 و من یک معجزه میخواهم از همان داری که عصای موسی شد !

و حرف آخر :

دیوی که سالها درونم خفته بود بیدار شده ! شمارش معکوسی شروع به شمارش است
برای یک ..... بگذریم دارم تمام میشوم .گاهی از چشمان معصوم نمیشود گذشت ...
چشمانی که نگاهت میکند و با زبان بی زبانی میگوید ... بمان !




Image result for ‫تصویر سورئال‬‎

نوشته شده در جمعه 1396/01/11 ساعت 12:16 توسط دل آرام نظرات |

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد

باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی

غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی

نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه

هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا


نوشته شده در یکشنبه 1396/01/6 ساعت 01:17 توسط دل آرام نظرات |

Design By : Pars Skin