دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!

متصل دیده به گاهنمار آویخته به کنج دولت منزل دوختیم و گاه دار به خلوتی دنج و

بی تشویش حضور تا این پنج شنبه شب .خاصه با فراغتی که حاصل آمد و مقارن به

رخدادی خوش یمن و مبارک لیک از سر عادت است یا پیشخدمتی به شوردگیِ حال ..

الی ایضا که عادت معهود به لنگیدن یک جای چرخ و این موصوفات .حال بی عنایت به

چنین آلام تنسم وار فضای دل ، به تقه تقه های قلم گوش نیوشیدیم و چهچه خسرو

هزار الحنجره بود شعشعه به فضای این کنج آرام ،که شصت مان را خبر شد والده مکرمه

والا مقام ِبی ضرب و سکه به چشم دلکشانه  را به حرمت رفاقت نداشته ؛ تقبل اذنِ

دعوت فرموده اند .. باز خلقمان تنگ است و سگی و منتظر به گشودگی درزی به دیوار

تا نیکو دستاویز برای گرفتن پری ،پاچه ای که آرام گیرد این تدفق کاسه ای سر ریز متغلغل.

حضرتا !

قورمه خوشگوار سبزی را تناول فرمودین گوارای وجود . چای قند پهلوی دم کرده کهنه جوش

و تازه دم هم نوش وجود . نوبرانه های بهاری هم حضّ هستی بی عدم .

از جنگ رستم و سهراب گفتین و دلدادگی سودابه غزل ها خواندید .دمتان گرم و وجودتان

نورانی!  شب از وعده عرفی بگذشت آخر وا بده !



پی نوشت :

به ناله کار میسر نمی شود دلکشا  ...

دریاب دمی که با طرب میگذرد و این حرفها آری آری برخیزدل آرام  بهار طرب آمد

+ : عجب ! چه جلافتا



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1395/02/9 توسط دل آرام
بهار و این همه دلتنگی ؟
نــــه !
شاید فرشته ای فصل ها را به اشتباه ورق زده باشد !

                                                              -   رضا کاظمی  -



دل آرام می گوید : زندگی بهار های پی در پی تسلسل واری هست که می آیند و چند صباحی
می مانند و می روند .  مگر غیر از این است ؟
البته نه !!  نمی روند! .. می آیند و مدتی می مانند و بعد در جایی از زندگی ماندگار می شوند..
که این - یک جا - بسته به نوع آدمش ، نوع خاطراتش متفاوت است. 
بهار های من در ذهنم رسوب می کند . نمی توانم در دلم جا کنمش .. دلتنگم .. دلتنگ .. میفهمی ؟
دلتنگم و جایی برای روسبات بهاری ندارم...
شاید افراد زیادی مثل من در ذهنشان . در ضمیرشان در روح خود پنهان کنند.. شاید هم مثل
شادمانه های دیگر افراد در دست بگیرند تا همیشه اماده باشد برای بازگویی ...
به نظر من بهترین جا برای بهاریه جلوی دید نبودنش است . چرایش را نمیدانم اما میدانم که این خود نیز
بسته به نوع  بهارت فرق دارد ... شاید خیلی ها نظری غیر از این داشته باشند ..
همه چیز زندگی وابسته به چیزهای دیگر است و نسبی !

راستی !! بهار تو از کدام نوع است ؟



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1395/02/5 توسط دل آرام
دیشب در بین کامنتهایی که دریافت نموده بودم کامنتی نظرم رو جلب نمود .. بزرگواری بنده رو آدم
سنگدلی معرفی فرمودن که خب این معرفی هم از ورای ذهنی متفاوت برخاسته با دیدگاه های خاص
خود که معترض به نحوه نوشتاری بنده بودند. اینکه ممکن است پیچیده نگاری کنم و یا برخی مطالب رو
در سبک کهن و یا به سبک و سیاق خاص دل آرام رج بزنم یک موضوع سلیقه ای هست که ممکن است
این نوع نوشتار مخاطبی خاص خودش رو دار باشد .. که حتی در این بین گاهی دوستان همیشه همراه
نیز از ارسال کامنت در خصوص مطلب پیچیده در واژه خودداری میکند به دلیل اینکه احساس کرده اند بطن
کلامم را به درستی کالبند ننموده اند.لذا دوستان اهل قلمی هم هستند در همجواری وبلاگی بنده که
میتوانم از  تجربیاتشان بهره مند شوم. از وبلاگها نوشته هایشان و صد البته از سبک و نوشتارشان

جادارد که همینجا تبریکات صمیمانه ام را تقدیم حضور جناب آقای امینی گرامی داشته و چاپ کتابشون
رو پاس دارم. امید ،دیگر دوستان اهل قلمم که دستی بر اتش دارند و در تکاپوی چاپ کتابشان هستند
و هنوز مجوز نشر نگرفته و برخی مطالبشان هم از دم تیغ سانسور عبور ننموده روزی در همین وبلاگ
صمیمانه خرسند از چاپشان باشم.

امیدوارم.



                                                                                                 

در باره کتاب بدانید: http://hiwayeomid.blogfa.com/


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1395/02/2 توسط دل آرام
 هیچ مپرس !
سخت دشوار است که ناخوش باشی و به اشارت افتد کارت !

آه که در این سرای تاجدارِ عالم این منِ خاکسار که خاک به عالم کرده و به بیداد تن است
وآشفتگی روح ..جیحون روان که آتش میچکد از اندرونش .هر آنچه می گویم و می نویسم
پندار که دلم خوش نیست و بیش از آنچه در این ایام همه نبشتمی نه همه آنی ست که
یقین ندان که واگفته اش نیک از نا گفته اش . چو عاشقانه شود خوش نیاید . و چوعاقلانه
گردد ناخوش تر .هرچه کتابت شود نشاید . کتابت نشود هم نشاید ..و آنچه می ماند ،
مُقالی محزون از حنجره خنیاگر بی یار دل است در بوستان ِ بی برگ و گل . واگر این واگویم
نشاید و اگر وانگویم هم نشاید .
هیچ نبین دست و قلم را که تهمت کاتبی هست ، و از
مقصود خبری نه و کاغذ را تهمت  مکتوب فیهی و علیهی نصیب باشد و لیکن هیهات و
هیهاات و هیهات هر کاتب که نه دل بود ، بی خبر است و هر مکتوب الیه که نه دل است ایضا !!
در این میانه بی اذن و رخصت گفت : سخن کوتاه کن دلارای که محمد و ابلیس هر دو گناه کارند.
گفتمش :میدانی ! ابلیس گناهکار شد چون عشق اوبا خداوندگار آمد و محمد از آن جهت که
عشق خداوندگار با او!
گفتمش نشنیده ای ؟
گفت : چه را
گفتمش :جانا آنکه کتابتش بود و حی الحضور که ابوجهل از کعبه آمد و ابراهیم از بتخانه ، کار به
عنایت است باقی همه بهانه! که ابلیس گنه بی عنایت داشت ولیک من آن ثانی گنه کار بی عنایت
گشته ام که نه آنم بوده و نه اینم .... بگذر .. بگذر که این این روزهای ایام دل آرام همچو چاه ویل
به سیاهی است و چونان حنظل طعم جمودگی ِ جسم نو رسته به ناوقت رفتن مشبه ! لیک آن
روح ابلیس است درحضورت حلول می کند آن دمی که خیره در چشمان روشن
و زلال محمل به محمل رج می زنی !! و سکـــــوت ......




پی نوشت :
گیرم تن این بوته، گل و برگ شود
ویـــرانـه اجـدادی مــا ارگ شود
لطفی کن و بیرون نکش از لاک خودم
بانــوی غزل، رفتـه کـه دق مرگ شود
 

****
شعراز خانم حسین زاده       
    



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1395/01/27 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:146)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک