دل نوشته های دل‌ آرام

تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!

RSS

نابهنگام ...

تعداد بازدید:

" این دنیا منطقی نیست ، فکر میکنم تا آخر چنین باشد  - آلبرکامو -

بی آنکه بدانی زمان دگرگون ات کرده و بدون اینکه  هیج رضایت داشته باشی می کُشد ات ..

ما گناه نخستینِ ابدی که همان تولد، در بستره زهر آلود زمان بود را به کفاره زیستن ادامه ، و دردِ

زیستن را با عادت به زندگی ، تخفیف میدهیم ....

تکه تکه در گذر زمان جا می مانیم و هر جا که میرویم بخشی از روحمان هم انجا میماند ..

در یک صدا ، در یک نوا ، در یک عطر ، و در یک عکس هزاران تکه بر جا مانده از خویش را می یابی ..

از پرسشی ابدی و بی پاسخ

از تنهایی بزرگ و عمیق

از اندوهی که گلویت را می فشارد

از آن رویاهای دور که آبستن در بی زمانی ؛ لا امکان است ...

از تلخی مکرر و شیرینی تراژیک

چنین افریده شدیم ...!

 از فریاد به سکوت و از سکوت به عدم !

  

پ.نوشت :

 چون عقرب زده ای در حیرت کویر، به انتظار نجات دهنده ای گنگ .... در همین حد میتوانم بگویم !




ارسال شده توسط دل آرام در سه شنبه 1393/08/27 | نظرات ()

 

ناکوک

تعداد بازدید:

گاه برای بی کلامی در اوج سخن های نا گفته خلق میشویم .برای صبر ،مکث، فرو خوردن بغض

لحظه ای خداحافظی ... وداع ... دست تکان دادنها
و نهایت ، سکوت .. سکوت ...سکوت !

نوشته ها،خط ممتد و بی پایان لبه کویر را به خود میگیرند ...وقتی با تمام سماجت و غرور

پابوس سرنوشت نمیروی . ضجّه نمی زنی.رقیب نمی شوی . فراموش نمیکنی .انتقام نمیگیری.

فقط سکوت میکنی، لب برمیچینی  بغض کرده و تنها میشوی ..

همین!

 

 

پ. نوشت :

زندگی جنین مرده ای را شبیه میبشود گاهی، که تنها نبض اش میزند در حالیکه قلبی مرده دارد!

بند نافی متصل به زندگیِ تلخی که یک روز را یک عمـــر میکند...

 

***   - وای از این عمر که با میگذرد ، میگذرد! -

 

 



                                         شگردهائی برای کار با <b>آبرنگ</b>


ارسال شده توسط دل آرام در پنجشنبه 1393/08/22 | نظرات ()

 

که چو مرغان به سوی دام مرو

تعداد بازدید:

در کنج عزلت تنهایی خویش  تماشاگه به راز باشیم  اُمنیه به روح  ملموس تر است و در دسترس

اوس کریم شکر، حکایت ما و این وعده های سر خرمنِ رسید مژده که ایام غم نخواهد ماندِ خواجه

از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه صد! دمت گرم که اون بالا  بالا نشستی و هی زل زدی به ما و

همینجوری لذت میبری . ما که خود نازنینت رو در سیاهی بخت چشمان تیره گون گم کرده ایم....

البته حکایت مثنوی و برگه های باطله  نه نامرادی از مادر گیتی شوما که خریت خومونه به موت !

و حقیرعارض به حضورم که آن زهر هلاهل شیرین تر از این تقرب است ... 


همینجوری نوشت : 

گفت : دل آرام استاد تغییر تلخ ترین وقایع به طنز ترین حالت ممکن هستی ( در این مایه ها )

 آه که فرسنگها فاصله دیدم در خود مجازیت  ..!

پوزخند زدم ..  اما نگفتم  صِرف، ته دل مرور کردم خود را.. میدانی نازنین؟

دل آرام دردها را در اندرونی خویش مدفون ، و در اخگردرون میسوزاند.درد سوختن برای دلش !

گرمای مطبوعش همچون حرارت زغال  میانه برف برای تو !

غصه ها ی مستغرق ورطه درون را خفه میکند صدای غل غل آرامِ خفه شدنش در دل و خنکای

 نسیمش چون  باد خنک و ملایم کنار دریا، برای تو !

 که رمز جاودانگی بیخبر رفته در این آموزه ها نهفته است که  .. مهربان باشم با آنکه مهرم را نادید

گرفت . لبخند بزنم به آنکه به غضب نگاهم کرد. و در تلخ ترین حالت ممکن شیرین ترین خنده را

مهمانِ همنشین کنم . تویی که  بی خبری را ظنّ باطل به بی مهری کرده، رم میکنی . نخواهی

دانست عظمت دل دریایی تا انجاست که بسیار بی مهری ، بدی ها و تلخی ها درونش ناپیدا

شده اند . ببخشم و چشم بپوشم .... برنجم و نرجانم ... بسوزم و خشم نگیرم .و گاه رفتن،

بی صدا چمدانم را بردارم و در سکوت و خلوت و مه .. ناپدید شوم! همین ...

" دریا باش که اگر سنگی به تو پرتاب کردن در تو غرق شود، نه اینکه تو متلاطم شوی "

پانوشت : 

دم استاد گرم که چنان پنجه در پنجه میزند که گویی از آن سوی فردوس تکه ای از دلش را 

سوغات فرموده بر این حزین بلبل بی حنجره !... شهناز را میگویم.. چه خلوت دلنشینی ..

و در میان شور و سما اصوات پنجه شیر وش استاد و همهمه کلمات واژگون، با خود می اندیشم

کاش کسی بیایید که وقت دلتنگی نرود!

و کسی چه میداند  آنکه از رفتن های بی وداع می هراسد شاید خود بی صدا رفت... شاید !



مختصر توضیح :

گفته اند ساده بنویس - توان در همین حد است ...


عنوان : برگرفته از دیوان شمس


https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSe-qvecSZgN2DFwslTmXyBvwgnOq_AD7H6QrtKK_DojMWY7omA

ارسال شده توسط دل آرام در جمعه 1393/08/16 | نظرات ()

 

درباره وبلاگ

عاشقانه هایم و صمیمانه تـرین نوشتـه هـایم آنهایی هست کــه بـرای هیچکس مینویسم و سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی آن را ایجاب نمی کندو اینها همان حرف هایی است که هر کسی برای نــگفتن دارد.حرفــهایی که پاره های بودن آدمی اند...اینـان هماره درجستجوی مخاطب خویشند،اگر یافتند، یافته می شوند.نوشته هایم همانانی هستند که گاه به لبخند وامیدارند و گاه به اشک.. ضرباهنگ کلماتی و واژه هایی که میلغزندو میرقصند از قلب تا قلم!
___________________________
اینجا کلبه افکار زنی است آرام و ملایم و صبور،با تلخی ها مانوس است و تنهایی را میشناسد. دغدغه ی نوشتن قلمش را میخراشد ، اما نوشتنِ دغدغه ها روحش را.
سه تاری دارم محزون ولی وفادار چونان دل خویش و زغالی به رنگ سیاهی چشمان دلبر برای تابلوهای سیاه قلمم.. و گاه اگر حوصله ای باشد و مجالی هر از گاهی معرق هم کار میکنم هرچند جبر زمان وقفه ای ایجاد کرد برای هنر آموزی ولی موسیقی و هنر به ذات تنها رفیقِ شفیق من در روزهای سخت تنهایی بودند.
اینجا هم فقط طالب آرامش و سکونم از نوع خالص گاه ورای موسیقی و هنر باید نوشت وگرنه کلمات میمانند و میگریزند از ذهن تب آلود..


پروفایل مدیر وبلاگ

آمار وبلاگ

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

دل آرام (113)

امکانات