دل نوشته های دل‌ آرام
 
تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!
در گوشه ای از دفترچه خاک خورده و قدیمی این جمله را میخوانم..

بیزارم از ساعت ! این اختراع عجیب بشر که که لحظات دلتنگی  را به بدترین شکل ممکن به رخ

 تنهایی هایم میکشد ...دل آرام تلخندی میزند آمیخته در خنده واره ای تلخ و کنایه بار و مینویسد ..

 زمان مجهز به یک سیستم تعیین درخه خلوص تنهایی هست که با هر گام شدت و حدت آنرا

به ادمی نمایان می سازد . اشعه هایش اذیتمان میکند و به سردرد های میگرن وار ناشی از تابش

 آن عادت کرده ایم .. اما گریزی از حضورش نداریم. و با گذر زمان و  عبوره هر ساله انقباض عضلاتمان

 در هس هس نفس های از پا افتاده تلفیق میشود. تا جایی که پای رفتنمان صامت سکوت و سکون را

 به نوای ضرب و حرکت ترجیح میدهد. و آنگاه پی میبریم سگ دو زدیم و بی نفس دویدیم تا جایی امن

 برای سکون و نشستن بجوییم.  جای امنی که به غبار تیره زندگی نیالوده ..جایی که مجال  نفس کشیدن

را هراس مرگ نباشد جایی به دور از هر ایدئولوژی ، مذهب .. روشنفکری و هر عقاید و تز و انتی تز های

 مزخرف و زهرماری که دیگر دوست داری همه را یک جا بالا بیاوری خالی شده ...

جایی امن که بتوانی  بلند و بلند به هجو مسخره عدالت بخندی و جایی که ...........

 افسوس و درد که سانسور جز لاینفک قلم من است ..

نمیشود که مکنونات باطنی را یک جا در جوهره قلم فشرد . فقط مینویسی ،بی هیچ توجیه ..

 ما همه در یک دام جمعی گرفتاریم و زنده به مشروطِ شرایطیم و بس/



پی نوشت :
هیچ چیز دردناک تر از آن نیست که حالت بد باشد و مجبور باشی لال مونی بگیری و مدام به خودت بگویی خفه شو



پی نوشت 2:

اگر عمق متن و نوشته را نگواریدی ... شبهه ای بر نوشته من نیست ، واژه سهل الهضم را چاشنی فهم معانی باطنی کن .. اما بد اخم تر از آنی هستم که ور ور های کسی را به لبخند پاسخ گو باشم...



ته نوشت :


به هیچ سرخی آتش اعتبار و اعتماد نیست.... لمسش نکن... به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر و یادند ...به سرزمین بی رنگ ، و یاکت کوچ کن
آری
بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو اگر خواستار جاودانگی هستی ...



****

به قول مرحوم ( ه ) مغفور ( ه ) رفیق پاییز که البته اول مهر رو بهش تبریک میگوییم:

ادعیه برای دوست رخت بر بسته


چندی ست از همسایه گرامی - رهگذر _ خبری نیست .. هرجا که هستند شادمانی و سعادتشان آرزوی قلبی دل آرام است.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1395/07/1 توسط دل آرام
گاهی پیش میآید که به طور کاملا غیر مستقیم دعوت میشوی در بحثی شرکت کنی.

مثل امروزم که پر بود از کارهای تمام و نیمه تمام ... که حین کار بحثی جالب در گرفت

فریده  در پی  صحبت خانم مربی متنی را خواند از مجازستان با این عنوان که :

زمان آدمها را عوض نمیکند بلکه در گذر زمان خرشان از پل عبور میکند !

یک لحظه حرفش را تایید زدم و آرام لحنم را کم رنگ تر نمودم برای گفتن سخنی که در

نوک زبان جویده و مجدد قورتش دادم ..

میدانی عزیز دل!  من، منِ دل آرام به این فکر میکنم و می اندیشم  ممکن است در برهه ای از زمان

 برای شخصی خوب باشم و کاری برایش  انجام دهم و این شخص مراتب سپاسگزاری اش را به

نیکو ترین وجه ممکن هم ادا کند . لذا در خفا و یا به زبان عامیانه در پشت سر ، این کارم را با

لحنی ، سخنی ، کلامی ، عملی ، بهتان یاوه گویی و یا حتی غیبت و بی انصافی صفر میکنم و

این شخص بر حسب احترامی که نسبت به من احساس میکند و شرم حضورش سکوت میکند

 لذا فاصله ای را تعیین کرده با من به فاصله می ایستد ..

حال آنکه وقتی به پشت سر می نگرم خرش را روی پل نمیبینم و به دل میگویم ناسپاسی که

تا خرش گذشت معیاری برای فاصله برگزید اما غافل از اینکه خر بیچاره از پل افتاده و نصف راهش را هم نرفته

مقصد کجا و خر شکسته پای کجا ...

باید به این بزرگوار گفت گاه  فاصله نه از ناسپاسی که پژواک اعمال ماست که چنین کمانه کرده و دما دم گزنده میشود ...


پانگاری ..

دقت کن عزیز دل  ...! گاهی

 جای رحمت میشویم زحمت
جای محرم میشویم مجرم
جای ژست میشویم زشت
جای یار میشویم بار
جای قصه میشویم غصه
جای زبان می شویم زیان

پس نباید به کارهای ظاهرا خوب مغرور بود وقتی که جایگاهمان با نقطه ای تغییر میکند !



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1395/06/24 توسط دل آرام
هیچ توجیه و توضیحی در این خصوص ندارم  . جز یک کلمه !

فِوِریتی - همین و بس -





http://s7.picofile.com/file/8266824334/Screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6_%DB%B0%DB%B9_%DB%B0%DB%B9_%DB%B2%DB%B1_%DB%B2%DB%B2_%DB%B4%DB%B4.png



http://s6.picofile.com/file/8266823450/Screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B6_%DB%B0%DB%B9_%DB%B0%DB%B9_%DB%B2%DB%B1_%DB%B0%DB%B5_%DB%B0%DB%B5.png


http://s7.picofile.com/file/8266823492/DSC_0029.JPG


http://s6.picofile.com/file/8266823584/DSC_0028.JPG


ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1395/06/19 توسط دل آرام
فروغ نوشت : با کدام دست می توان عشق را به بند جاودان کشید؟
با کدام دست؟...
خواب خواب خواب... او غنوده است روی ماسه های گرم زیر نور تند آفتاب...


این روزها دغدغه زندگی ام افزون و خارج از آستانه تحملم شده اند . افکار مدام کمانه میکنند
و سکندری میروند در اعماق ذهن و روحم و در هر کله پا شدنشان طغیان میکنم علیه تمامِ
باور ها ، علاقمندی ها ، اعتقادها ، و ناگزیر از حمله میشوم منجمله به خویشتنِ خویش
که پشت خنده های کشدار استتار میکنم و یورش میبرم به اندرونی تاریک و تلخ درونی !
و تنها دلیل محکمه پسندش ، سهل الهضم نمودن وقایع و رخدادهاست ...
به این باور رسیده ام که زمین !!! آری همین زمین گرد یک تیمارستان بزرگی هست که ما
آدمیان اداره اش میکنیم..
گو اینکه در نوشته های ادبی از نویسندگان قدر میتوان به همین پی برد که آری انسان بودن،
مضخرفترین خلقتی بود که میتوانست روی دهد !!

پی نوشت :

 هیچ استثنایی برای این قاعده حاکم نیست ! حتی فرهیخته ترین و وارسته ترین افراد نیز
غمی پنهان و عذابی گزنده در وجود خویش نهان دارند چرا که زندگی عین تقلاست و تقلا
هم عین رنج و اندوه است ...


پی نوشت 2:
ما مورچگانی هستیم که از عدم  روی چهار چوب زندگی بوجود آمده ایم ، نگاه کن !!!
به کسی که ارث و میراثی باقی میگذارد !! 

 - یکی می میرد و بقیه بروی جسدش میخزند تا سهمی از آن بستانند


.......
 - نمیتوانم این زندگی لعنتی را ترجمه کنم ! همین ...




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ جمعه 1395/06/12 توسط دل آرام
(تعداد کل صفحات:154)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ برای دل آرام محفوظ است | طراحی: پیچک نت -دل آرام : کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک