دل نوشته های دل‌ آرام

تو را از تو ربوده اند، و این تنهایی ژرف است...!

RSS

ای نسیم سحر...

تعداد بازدید:

فرمود: 

میان خاک و خدا ، تو خاک را برگزین ... تا به خود برسی 

اگر به خود برسی به خدا میرسی ..که دستان خداوند نیز آلوده به خاک ادمی ست ..

اولین اصل خود شناسی ، تواضع و شکیبایی ست ! 



****

قبل از تولد  و به دنیا آمدن ، خود را در میان دریایی از آب قرار دادیم

بعد از تولد و ادامه زندگی در اقیانوسی از هوا 

و پس از وفات در میان خروارها خاک .... 

که مباد این چرخه به آتش تکمیل شود !

آب و باد و خاک را گذراندیم ...  آتش از تیرگی درون ماست ! 


----------------------------------------------

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش !

مطالب مرتبط: دانلوود، 
ارسال شده توسط دل آرام در جمعه 1394/03/1 | نظرات ()

 

یک روز از این ماه ..

تعداد بازدید:

باران باشد و هوای ابری و دل گرفته . میل ِ غریبِ نوشتن و خودت نباشی ! نه اینکه نباشی ، نه...!

هستی..! انگار که از همه عالم نیستی .طعم گسی مانده زیرزبانِ ذهن،از کابوس شبانه ، آمیخته 


دربوی شیر عسل داغ تازه ای که مادر جان بالای سرت بیاورد سر صبحی که انگار حس کرده است

ذره ذره آب شدنت را ،دیده غرق شدن های گاه گاه ات در نقطه ای نامعلوم ، شنیده زمزمه های

هق آلود دمادم و پنهان را ....که میترسد از وقوع حادثه ای در عمق یک فاجعه کــه مدام سرک

میکشد. /..که مدام حرف میزند ...و مدام ...... آه !

**
صحبت ازسفر دو ماهه میکنی که بروی . و خوب میدانی این بهانه برای گریز از یک انزوا ،و مچاله

 شدن در انزوایی دیگر است و مابقی بهانه اند و دست اویز ..



پی نوشت :
دیگر دراین هوا و این حوالی آفتاب نتابد ! که میترسم از زندگی ِ نکرده در این فضا که تمام شود

 و حسرتش بماند برای یک عمر!





پانوشت :
 هرچند سوز و گداز در خور این بیقرار نیست اما زندگی از هم همه خالیست انگار ...
همین !




ارسال شده توسط دل آرام در سه شنبه 1394/02/29 | نظرات ()

 

عنوان ندارد ...

تعداد بازدید:

جایی که ایستاده ای ، گاه در نظرت منتهی الیه  فهمی ست که ترسیم میکند قاموسی از لزاجت ادراکی را که مقرون به دیوانگی ست ...آری ... آری ... اینجا ثقل درد است .... اندوهی که بهشت را در عدم خویش مدفون ساخته ...خاطرات احیا شده از خشاب واج در واج واژه های واژگون چونان فلش بکی از کابوس های بونوئل.
نشانی از غایت توهم ... فارغ از فهم ! سرشار از توحش نشات گرفته از اصالت آدمیزادگان ...
تحلیل حیات ..... دل پیچه های ناشی از بلعیدن بی هضمِ درد ...
 اینجا تغزل های عامدانه در حنجره ی لرزان استیصال سروده میشود .. ورطه استیصال است ... باور های له شده!
 چگونه باید پاسخ داد جایی که حیات را تکه تکه در گورستان پراکنده خواهی نمودجایی که آیینه ناتوان از تسخیر توست چگونه ممکن است شکستن اش که هزاران تکه اش در هزاران بینهایت تکثیر شود که خود را جز درجزِ نهایتش لامکان کنی تا در بینهایت امکان به ابدییت عدم برسی ... کجا باید گریخت که پای فرار خود میله زندان است .. چگونه باید سکوت نمود که افکار کلمه به کلمه در نهاد ذهن تو نعره میکشند ...

 

 

***********

حضرتش فرمود :

زهد رندان نو آموخته راهی به دهی ست  // من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم ! 

به احترام کلامش نیم خیز برخاستی که اوهم به تبسمی شیرین بس شیرین با آن نگاه نافذ که در

دل سنگ همرخنه دارد ، پرسید و پاسخ شنید...

سکوت و دوباره قصارهای آمیخته در شهد شعرش به استعارات نافذ و تلویحات ژرف.......بگذریم

 

ناگه در میان کلام گفت :

+ : زمان به عقب برگردانده ای ؟ یا ره گم کرده ای  زیبا صنم ! 

-: جرقه اشتیاق بود ، سرمای فراق را فهم نمود

+: منتظرت بودم و میدانستم امروز مهمان گریز پای داریم .. غزال رمیده ! سفارش شده ی ایام !

-: به خطا از تنهایی خود خواسته بیرون خزیده ام . منیّت کردم و حکم راندم .طوفانی شدم و تندی

نمودم ... افول نمودم به زهر حسد ... مسخ شدم در کلام بد دل

+: دل هم شکستی ؟! 

-: سکوت .......... ( شاید شکستم و ندانستم )

+: قضاوت نکردی ... تند بودی اما دلشکن نشدی ... غیر این بود دری به رویت گشوده نمیشد .

.... اینجا دل پاره میپسندند .. 

-: به انزوای ابدی فرو خفته ام پیر ! چنان معلقم که نمیدانم افتادنم صعود است یا هبوط ..

که زیر پایم سختی سنگ خواهد بود یا نرمی ابر !

+: امانت دار بوده ای همین کافی ست... ره همان است دل بد مکن . امانتی دیگر داری 

سالهاست ... سفارش شده بود !

-: از دل و دیده نامحران میهراسم . اینجا آرامش دارد ..

+: به دست محرمش برسان ... امانتدار است ... 

-: یعنی ... آن همه سخن ...... یعنی .....

+: نامحرم نیست ، نبود،نخواهد بود ! دارد صیقل میخورد.. راه طولانی دارد !

تند خوی است اما نرم سیرت ...!

:- مگر میشناسین اش ؟؟!!! 

+: یـــــا حــق !!!



پانوشت :

- که امروز دوباره لغزیدی - / رهروی نو آموخته ..... 


**

خراب حالی بیش از این نمی باشد ... کس مباد چنین حالی که اکنون دارم...

ارسال شده توسط دل آرام در سه شنبه 1394/02/22 | نظرات ()

 

نت برداری

تعداد بازدید:

  (از یک دفترچه قدیمی )


http://deepblue.memote.ir/files/2014/09/past-lives-672x372.jpg


سگ‌ها دیگر بس است، مردم خودشان را به‌طور مسخره‌ای تنها احساس می‌کنند و به همدم نیاز دارند، به چیزی بزرگ‌تر و قوی‌تر که بر آن تکیه کنند، به چیزی که بتواند واقعاً ضربه‌گیر باشد. سگ‌ها دیگر کفایت نمی‌کنند. آدم‌ها به فیل‌ها نیاز دارند.

 - ریشه‌های آسمان/ رومن گاری -

......................................................................................................


زمانی که مردان عاشق خودم را از دست دادم، احساس کردم که زخمی شده‌ام ولی امروز معتقدم که هیچ‌کس کسی را از دست نمی‌دهد زیرا در واقع هیچ‌کس، کسی را در اختیار ندارد.این تجربه واقعی آزادی است.  دارا بودن مهمترین احساس دنیا، بدون در اختیار داشتن آن!

 - یازده دقیقه/ پائولو کوئلیو -

.................................................................................................

پرنده‌ای آبی در قلبم است که می‌خواهد بیرون بیاید ولی من باهوش‌تر از آنم که فکر می‌کنید فقط شب‌ها به او اجازه‌ی بیرون آمدن می‌دهم وقتی همه خواب‌اند به او می‌گویم: می‌دانم که آن‌جایی، پس ناراحت نباش بعد دوباره سر جایش می‌گذارم ولی وقتی در قلبم است کمتر می‌خواند هنوز نگذاشته‌ام کاملاً بمیرد راز پنهان‌مان را باهم به رخت‌خواب می‌بریم و این برای گریاندن یک مرد بس است
امّا من گریه نمی‌کنم ... شما چطور؟

- سوختن در آب، غرق شدن در آتش/ چارلز بوکفسکی -


...............................................................................................



http://deepblue.memote.ir/files/2013/08/971163_562592813798934_1526758705_n.jpg

حالا بیا به یک زن اقرار کن اشتباه کرده‌ای، بگو «متأسّفم، مرا ببخش،» آن وقت است که باران سرزنش به دنبال می‌آید! خدا هم بیاید، به سادگی نمی‌بخشدت، به خاکساریت می‌کشاند، چیزهایی را که اتّفاق نیفتاده پیش می‌کشد، همه چیز را به یاد می‌آورد، هیچ چیز را فراموش نمی‌کند، چیزهایی از خودش به آن می‌افزاید، و تنها آن وقت می‌بخشدت. و تازه زنی هم که از او بهتر دیگر نباشد چنینن می‌کند. تمام کاسه کوزه‌ها را بر سرت می‌شکند. از من داشته باش که همگی آماده‌اند زنده زنده پوستت را بکنند، تک تکشان، همین فرشته‌هایی که بدون آن‌ها نمی‌توانیم زندگی کنیم! پسرجان، فاش می‌گویم که هر مرد با نجابت باید زیر نگین یک زن باشد. اعتقاد من اینست -اعتقاد که نه، بلکه احساس. مرد باید جوانمرد باشد، و این برای مرد ننگ نیست! برای یک قهرمان، حتّی برای مردی مثل قیصر هم نیست!



- برادران کارامازوف/ فئودور داستایوسکی-


.............................................................................................

ایمان، در آدم واقع‌بین، از معجزه نشأت نمی‌گیرد بلکه معجزه از ایمان نشأت می‌گیرد. آن زمان که واقع‌بین ایمان بیاورد، آنوقت نفس واقع‌بینی متعهّدش می‌کند مافوق طبیعت را نیز تصدیق کند.


-  برادران کارامازوف/ فئودور داستایوسکی
-


........................................................................................

من به نوشتن نیاز داشتم، مثل یک مرض بود، یک مخدر، یک اجبار، ولی باز هم دوست نداشتم خودم را یک نویسنده بدانم. شاید به خاطر این بود که نویسنده‌های زیادی دیده بودم. بیشتر از این‌که وقت برای نوشتن بگذارند وقت‌شان را صرف بی اعتبار کردن همدیگر می‌کردند. یک مشت پیر پسر و پیردختر بیشتر نبودند، نق می‌زدند و همدیگر را سلّاخی می‌کردند و پر از تکبّر بودند. آفریننده‌های ما این‌هایند؟ همیشه همین‌طور بوده؟ شاید. شاید نوشتن شکلی از نق زدن باشد. بعضی‌ها بهتر از بقیه غُر می‌زنند.

  - هالیوود/ چارلز بوکفسکی -


..................................................................................

http://deepblue.memote.ir/files/2014/07/stay.jpg

درنگی تردیدآمیز دارم. توقّفی نگران‌کننده. احساس خردینگی می‌کنم. دنیا را بسی بزرگ می‌بینم. آن‌قدر بزرگ که خودم را در مقابلش بیش از حد کوچک و کوچک و کوچک حس می‌کنم. به روشنی می‌بینم که نمی‌توانم جهان را هضم کنم.

 - نونِ نوشتن/ محمود دولت‌آبادی -


ارسال شده توسط دل آرام در شنبه 1394/02/19 | نظرات ()

 

درباره وبلاگ

عاشقانه هایم و صمیمانه تـرین نوشتـه هـایم آنهایی هست کــه بـرای هیچکس مینویسم و سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی آن را ایجاب نمی کندو اینها همان حرف هایی است که هر کسی برای نــگفتن دارد.حرفــهایی که پاره های بودن آدمی اند...اینـان هماره درجستجوی مخاطب خویشند،اگر یافتند، یافته می شوند.نوشته هایم همانانی هستند که گاه به لبخند وامیدارند و گاه به اشک.. ضرباهنگ کلماتی و واژه هایی که میلغزندو میرقصند از قلب تا قلم!
___________________________
اینجا کلبه افکار زنی است آرام و ملایم و صبور،با تلخی ها مانوس است و تنهایی را میشناسد. دغدغه ی نوشتن قلمش را میخراشد ، اما نوشتنِ دغدغه ها روحش را.

اینجا ، فقط طالب آرامش و سکونم از نوع زلال !


پروفایل مدیر وبلاگ

آمار وبلاگ

بازدید کل :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

دل آرام (463)

نظرسنجی

نظرتون در مورد این وبلاگ..

امکانات